شرط دوستی حقیقی این است که قویاً، به طور عینی و فارغ از هرگونه نفع شخصی در خوشی و ناخوشی دیگری سهیم باشیم و این خود مستلزم هم هویت شدن واقعی با دوست است. خودخواهی ذاتی نوع بشر چنان با این گونه دوستی مغایر است که معلوم نیست، دوستی حقیقی هم مانند مار غولآسای دریایی در زمرهی موجودات افسانهای است یا واقعاً وجود دارد.
در باب حکمت زندگی/ آرتور شوپنهاور
@grayart
در باب حکمت زندگی/ آرتور شوپنهاور
@grayart
انسانهای در پی جلب خوشنودی، چه موجودات رقّتباری هستند!
چه اهداف تاسفانگیزی را، با چه وسایل اسفباری تعقیب میکنند!
روزگار با چه سرعتی همهچیز را از میان خواهد برد و چه بسیار چیزها را که تاکنون از میان برده است!
تاملات/مارکوس اورلیوس
@grayart
چه اهداف تاسفانگیزی را، با چه وسایل اسفباری تعقیب میکنند!
روزگار با چه سرعتی همهچیز را از میان خواهد برد و چه بسیار چیزها را که تاکنون از میان برده است!
تاملات/مارکوس اورلیوس
@grayart
من نور نیستم. درماندهای هستم که راهش را به میانِ خارها گُم کرده است. من کوچهای بنبست هستم.
فرانتس کافکا
@grayart
فرانتس کافکا
@grayart
آیا اتاق من یک تابوت نبود؟ رخت خوابم سردتر از گور نبود؟ رخت خوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می کرد ـ چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم ـ شب ها به نظرم اتاقم کوچک میشد و مرا فشار می داد، آیا در گور همین احساس را نمی کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟
بوف کور/صادق هدایت
@grayart
بوف کور/صادق هدایت
@grayart
اگرچه زندگی برایم شکنجه است، نمیتوانم از آن بگذرم؛ چرا که به ارزش های مطلقی که بتوانم خود را به نام آنها قربانی کنم اعتقادی ندارم. اگر بخواهم کاملاً صادقانه بگویم، نمیدانم چرا زندگی میکنم و چرا از زندگی باز نمی ایستم!
بر قلههای ناامیدی/امیل چوران
@grayart
بر قلههای ناامیدی/امیل چوران
@grayart
اینبار هم خیلیها را دیدم. همه غمگین، دلمرده و نومید. امّا نه بیکار و واداده. عجیب است که با این همه هر کس از میان روشنفکرهایی که دیدم دست و پایی میزند و تلاشی میکند...
روزها در راه/شاهرخ مسکوب
@grayart
روزها در راه/شاهرخ مسکوب
@grayart
از او جز انتظار کشیدن کاری برنمیآمد.
از فرط خودخوری و نگرانی به اینسو و آنسو خزید، از هر چیزی بالا رفت، از دیوارها، اثاث و سقف خانه.
سرانجام وقتی اتاق دور سرش به چرخش آمد، نااُمید و افسرده میان میز بزرگ فرو افتاد.
مسخ/فرانتس کافکا
@grayart
از فرط خودخوری و نگرانی به اینسو و آنسو خزید، از هر چیزی بالا رفت، از دیوارها، اثاث و سقف خانه.
سرانجام وقتی اتاق دور سرش به چرخش آمد، نااُمید و افسرده میان میز بزرگ فرو افتاد.
مسخ/فرانتس کافکا
@grayart
اندیشههای پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد، پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقههایم داغ شده، بخودم میپیچم. لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم - خسته شدم، خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بيندازم دور، بیندازم جلو سگ.
زنده بگور/ صادق هدایت
@grayart
زنده بگور/ صادق هدایت
@grayart