Art Ashes
24K subscribers
6.87K photos
946 videos
2.42K links
به کانال خاکستر هنر خوش اومدید
.
.
.
هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند
ف.ن
Download Telegram
من از امروز ام و از پیش ازین. امّا چیزی در من هست که از فرداست و از پس‌فردا و از پس ازین.

چنین گفت زرتشت/ نیچه

@grayart
در من بی‌قراری غریبی است، چون افسوس رشد می‌کند و متورم می‌شود و چون‌ اندوه ریشه می‌دواند، آیا ترس از آینده‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر است یا وحشت اضطراب درونی‌ام؟ دلهره‌ی میرایی‌ام بر من چیره شده. آیا می‌توانم با چنین دل‌مشغولی‌هایی به زندگی ادامه دهم؟ آیا این همه زندگی است یا رویایی پوچ؟

بر قله‌های ناامیدی/ امیل سیوران

@grayart
مردن هم یک کار نیمه‌کاره و دیروقت است. باید می‌توانستم متولد نشوم.

قطره اشکی در اقیانوس/ مانس اشپربر

@grayart
گمان می‌بردم که زیستن می‌آموزم، مُردن می‌آموختم.

لئوناردو داوینچی

@grayart
ما فراموش نمی‌کنیم تنها میان هر خاطره و هر غیابِ خاطره در تعلیق هستیم. ما فراموش می‌کنیم بدونِ امکانِ فراموشی.

بلانشو

@grayart
هرچه من بیشتر تو را شناختم بیشتر عاشقت شدم و هرچه تو بیشتر مرا شناختی تحمل‌ناپذیرترم دانستی.
مغزم از تعادل خارج می‌شود. من نمی‌توانم زندگی را به این صورت ادامه بدهم.

نامه به فلیسه/ فرانتس کافکا

@grayart
هر ضربه‌ای که بر انسان وارد شود، همان روز یا حداکثر روز بعد؛ آدم غذایش را می‌خورد و همین هم اوّلین مایه‌ی تسکین برای اوست.

رودین/ایوان تورگنیف

@grayart
تو آنجا تنها و ماتم گرفته‌ای. من هم اینجا همین حال را دارم. از کجا می‌آیند این حملات مالیخولیایی که انسان را در خود فرو می‌برند؟
مثل خیزابی قد می‌کشند، آدمی را غرقه می‌سازند و دیگر راه گریزی نیست.

نامه از گوستاو فلوبر به ژرژ ساند

@grayart
مدتی است که از هیچ جای دنیا و هیچ اتفافی خبر ندارم، مثل این است که چیزی را نباخته ام. دنیا و اتفاقاتش به چه درد من می خورد؟

نامه به حسن نورایی/ صادق هدایت

@grayart
بیش تر از همه از این وحشت داری که ضمن تردیدهایت بمیری.

سفر به انتهای شب/ سلین

@grayart
اگر می تونستم با همین چیزایی که الان می دونم، دوباره همه چیز رو از اول شروع کنم، نتیجه کار باز همون می شد. و اگر می تونستم با همون چیزایی که اون موقع می دونستم، سه باره همه چیز رو از نو شروع کنم، نتیجهٔ کار باز همون می شد. و اگر می تونستم هر بار با دونسته هایی که از دونسته های دفعهٔ پیشم یه کم بیش تر بود، همه چیز رو صدباره از نوع شروع کنم، نتیجهٔ کار همیشه و همیشه همون میشد، و صدمین زندگیم هم مثل زندگیِ اولم می شد، و همهٔ صد زندگی هم همون یه زندگی می شد.

وات/بکت

@grayart
از درد خودم کیف می‌کردم - یک کیف ورای بشری، کیفی که فقط من می‌توانستم بکنم و خداها هم اگر وجود داشتند نمی‌توانستند تا این اندازه احساس کیف بکنند... در آنوقت به برتری خودم پی بردم، برتری خودم را به رجاله‌ها، به طبیعت، به خداها حس کردم، خداهایی که زاییده شهوت بشر هستند.

بوف کور/ صادق هدایت

@grayart
چیزی نمانده که قلبم بترکد.
امّا خودم را خاموش احساس می کنم؛
بی صدا، همچون گور. اگر دهانم را باز کنم،
همه چیز می پرد..

نامه از آلبرکامو به ماریا کاسارس

@grayart
به مردی که به شما می گوید که ترجیح می‌دهد از خدا اطاعت کند نه از مردمان، و در نتیجه یقین دارد اگر گلوی طرف مقابل را ببرد به بهشت می‌رود، چه می‌توانید بگوئید؟

ولتر

@grayart
زندگی خیلی دشوار و غم‌انگیز است. چطور آدم می‌تواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشتن برای خودش نگه دارد؟

نامه به فلیسه/فرانتس کافکا

@grayart
خودت را خلق کن و باز از نو بیافرین،
در جا نزن.
خودت را خلق کن و باز از نو بیافرین،
از متوسط بودن دوری کن.
خودت را خلق کن و باز از نو بیافرین.
لحن و شکلت را هر ازگاهی عوض کن
تا در دسته‌بندی‌هایشان نگنجی.
خودت را توانمند کن
و آنچه هست را بپذیر
اما فقط با شرایطی که خودت خلق کردی و بازآفریدی.
خودآموخته باش.
باید زندگی‌ات را دوباره بیافرینی،
زیرا این زندگی توست
و گذشته و آینده‌اش
فقط از آن توست.

لذتهای نفرین شده/ چارلز بوکفسکی

@grayart
می‌توانم یک صندلی بردارم، یک بسته سیگار، یک فنجان قهوه و شروع کنم به خواندن. کتاب‌های زیادی هست که فرصت خواندنش را نداشته‌ام و کتاب‌های دیگری که می‌خواهم برای چهارمین یا هفتاد و چهارمین بار بخوانم. این کار تا پایان عمر برایم کافی است.

کریشتف کیشلوفسکی

@grayart
گفت: «برو زیرِ آفتاب بنشین و فراموش کن.»
من زیر آفتاب نشستم و همه‌ چیز یادم آمد.

رضا براهنی

@grayart
اگر قرار بود که انسان نسبت به همه‌ی موجودات پست و رقت انگیزی که می‌بیند اظهار تنفر کند، دیگر توان انجام کار دیگری در وی نمی‌ماند؛ در صورتی که وی می‌تواند یک بار و برای همیشه و با آسودگیِ خیال آنها را حقیر بشمارد و خلاص.

جهان و تأملات فیلسوف
آرتور شوپنهاور


@grayart
دیگو ریورا همسرِ فریدا کالو، با زنان بی‌شماری رابطه داشت.
فریدای ۲۱ ساله برای امرار معاش از راه نقّاشی به او نزدیک شد.
آن‌ها رفته رفته ازدواج کردند؛ لکن نخستین شرط ریورا پس از وصلت‌شان داشتن روابطِ باز پس از ازدواج بود. فریدا پس از اطلاع از همخوابگیِ خواهرش کریستینا با دیگو، موهایش را تراشید و از او فاصله گرفت؛ امّا همچنان در نامه‌هایش به ریورا تصریح می‌کرد که دیوانه‌وار و تا ابد عاشقِ اوست.
رابطه‌ی آن‌ها چهارده‌سال به درازا کشید.
فریدا سپس سراغِ چابلا بارگاسِ خواننده رفت و با او آشنا شد. رابطه‌ی این‌دو از نخستین روابطِ هم‌جنس‌خواهانه‌ی قرن بیستم است.
@grayart