اینجا پُر از گرد و غبار خفقانآور است؛ در این خانه همهچیز نفرتآور است، تمام اشخاصی که هنوز در شهر هستند، تمام این چهرههایی که، از صبح تا شب، در برابر دیدگانم میگذرند، بیحیاییِ صداقتآمیزشان را، خودخواهیشان را، بزدلیِ روحهای کوچکشان را و بیحسی قلبشان را، بیاندازه آشکار و بیپیرایه میسازند.
راستی بهشت مالیخولیاییها که آشکار فریاد میزند، همین است!
همیشه شوهر
فئودور داستایوفسکی
@grayart
راستی بهشت مالیخولیاییها که آشکار فریاد میزند، همین است!
همیشه شوهر
فئودور داستایوفسکی
@grayart
خوش بينی در اين سرای درد و محنت ناشی از اراده كور زندگيست. اوست كه از درون ما به ستايش از زندگی میپردازد تا ما را وادار كند در اين بدبختی و نكبت و مصيبت در اجرای هدف او كه همان تنازع بقاست سر فرود آوريم و به تداوم بقای طبيعت گردن نهيم. از اين رو زاد و ولد بزرگترين توهين به خرد و فرزانگیيست... هر ميل فريبی ناشناخته است و هر ارضای ميل، فريبی شناخته شده. با وجود نكبت بار بودن زندگی اراده زيستن، كور و نابخردانه و ناخوداگاه آفريننده وحشت از مرگ است... زندگی مصيبت است از آنرو كه كه پاندولی پيوسته در نوسان، ميان رنج و ملال است. هستی مصيبت است زيرا بر اساس تنازع بقاست.
جهان همچون اراده و تصور
آرتور شوپنهاور
@grayart
جهان همچون اراده و تصور
آرتور شوپنهاور
@grayart
من نه تنها نمیدانستم که چهطور باید خشونت ورزید، بلکه اصلا نمیتوانستم بفهمم که چگونه باید باشم! چه جور بشوم؟ خوب بشوم، بد بشوم، پاکدامن بشوم، بدکردار بشوم، چه بشوم؟ نه، نمیدانستم. نه، پهلوان یا قهرمان نمیتوانستم بشوم؛ حشرهٔ بیمقدار هم نمیتوانستم باشم. و حالا در این زاویهٔ تنگ، در این بیغوله، زندهام و دارم خودم را به مسخره میگیرم و میگویم که «بدجنس» بودهام. و به وسیلهٔ این تسلیهای بیمورد و بیجا میخواهم خودم را آرام کنم.
یادداشتهای زیرزمینی
فئودور داستایوسکی
@grayart
یادداشتهای زیرزمینی
فئودور داستایوسکی
@grayart
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بیاعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعهی روسبیان
باز میآمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاهپوش
داغداران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
احمد شاملو
@grayart
سرود ِ بیاعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعهی روسبیان
باز میآمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاهپوش
داغداران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
احمد شاملو
@grayart
کسی در من با خود حرف میزند. کسی در من با کسی حرف میزند. صدایشان را نمیشنوم. اما بی من، تفکیک آنها از هم و بدون این تفاوت و تفکیکی که من بینشان قائلم، یکدیگر را نمیشنوند.
انتظار فراموشی
موریس بلانشو
@grayart
انتظار فراموشی
موریس بلانشو
@grayart
روزهایم را به یاد آوردم
به اندازهی پهنای یک دست
زندگی من چون هیچ انسان دیگری نیست، بخار است...
ساموئل بکت
@grayart
به اندازهی پهنای یک دست
زندگی من چون هیچ انسان دیگری نیست، بخار است...
ساموئل بکت
@grayart
یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد،
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد،
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.
ترانه های خیام
صادق هدایت
@grayart
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد،
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.
ترانه های خیام
صادق هدایت
@grayart
درست است که زندگی بسیار غمانگیز و بیهوده است اما تنها چیزی است که ما داریم...
عباس کیارستمی
@grayart
عباس کیارستمی
@grayart
برای زندگیِ خانوادگی هیچ استعدادی ندارم، جز آن که می توانم ناظر باشم. هیچ گونه احساسِ خانوادگی ندارم و آمدنِ مهمان ها تقریباً این احساس را به من می دهد که موذیانه موردِ حمله قرار گرفتهام.
یادداشتها
فرانتس کافکا
@grayart
یادداشتها
فرانتس کافکا
@grayart
این احساس از دیر زمانی در من پیدا شده بود که زنده زنده تجزیه می شدم. نه تنها جسمم، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و با هم سازش نداشتند. همیشه یک نوع فسخ و تجزیه غریبی را طی می کردم. گاهی فکر چیزهایی را می کردم که خودم نمی توانستم باور کنم...
گویا همیشه اینطور بوده و خواهم بود، یک مخلوط نامتناسب عجیب...
بوف کور
صادق هدایت
@grayart
گویا همیشه اینطور بوده و خواهم بود، یک مخلوط نامتناسب عجیب...
بوف کور
صادق هدایت
@grayart
کلمات همیشه این قدرت را ندارند که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را ارضا کنند، زیرا آخرین بیان خوشحالی و غم زیاد سکوت است...!
آنتوان چخوف
@grayart
آنتوان چخوف
@grayart
من شخصاً بابت همهچیز افسوس میخورم. هیچ کلامی، هیچ کرداری. هیچ فکری، هیچ نیازی، هیچ غصهای، هیچ شادیای، هیچ دختری، هیچ پسری، هیچ تردیدی، هیچ تحقیری، هیچ وثوقی، هیچ شهوتی، هیچ امیدی، هیچ هراسی، هیچ لبخندی، هیچ اشکی، هیچ نامی، هیچ صورتی، هیچ زمانی، و هیچ مکانی نیست که بابتش افسوس نخورم، افسوسی به غایت عمیق.
همهش مدفوع و کثافت، از اول تا آخر.
وات
ساموئل بکت
@grayart
همهش مدفوع و کثافت، از اول تا آخر.
وات
ساموئل بکت
@grayart
تصور میکردم که آزاد هستم، ولی فهمیدم که صدا، صدای من نیست. داستان طوری شروع خواهد شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد.
دوباره مثل همیشه با دهان باز خوابم میبرد. مثل همیشه با دهانی باز و نگاهی خیره.
نام ناپذیر
ساموئل بکت
@grayart
دوباره مثل همیشه با دهان باز خوابم میبرد. مثل همیشه با دهانی باز و نگاهی خیره.
نام ناپذیر
ساموئل بکت
@grayart
برخی میگویند زندگی بیامید قابل تصور نیست و برخی دیگر میگویند زندگی با امید، تهی است. برای من که اکنون نه امیدی دارم و نه تردید میکنم، زندگی فقط نقاشی ظاهری است که من را در بر میگیرد و بیکمترین حرکتی همچون یک نقاش به تماشایش مینشینم. زندگی مَحضِ لذت چشمهایمان آفریده شده...
دلواپسی
فرناندو پسوآ
@grayart
دلواپسی
فرناندو پسوآ
@grayart
از او جز انتظار کشیدن کاری برنمیآمد.
از فرط خودخوری و نگرانی به اینسو و آنسو خزید، از هر چیزی بالا رفت، از دیوارها، اثاث و سقف خانه.
سرانجام وقتی اتاق دور سرش به چرخش آمد، نااُمید و افسرده میان میز بزرگ فرو افتاد.
مسخ
فرانتس کافکا
@grayart
از فرط خودخوری و نگرانی به اینسو و آنسو خزید، از هر چیزی بالا رفت، از دیوارها، اثاث و سقف خانه.
سرانجام وقتی اتاق دور سرش به چرخش آمد، نااُمید و افسرده میان میز بزرگ فرو افتاد.
مسخ
فرانتس کافکا
@grayart
سیگاری روشن کردم و منتظر شدم تا علف زیر پایم سبز شود منتظر میمانم. تا خدا من را بکشد، منتظر میمانم.
سخت نگیر، بزن بیرون و دربارهی زندگی چیز یاد بگیر، توی خیابانها قدم بزن. مشکل تو این است: نادانیات دربارهی زندگی. چیزهای پیشپاافتادهای مینوشتم که دنیا هرگز نمیخواندشان و هرگز فرصت فراموش کردنشان را به دست نمیآورد.
خدا، کاش پایین بیایی و ببینی چه بر سرِ ما آمده.
کدام خدا؟ کدام مسیح؟ آنها افسانههایی بودند که زمانی بهشان اعتقاد داشتم و حالا باورهایی بودند که حس میکردم افسانهاند.
جان فانته
@grayatt
سخت نگیر، بزن بیرون و دربارهی زندگی چیز یاد بگیر، توی خیابانها قدم بزن. مشکل تو این است: نادانیات دربارهی زندگی. چیزهای پیشپاافتادهای مینوشتم که دنیا هرگز نمیخواندشان و هرگز فرصت فراموش کردنشان را به دست نمیآورد.
خدا، کاش پایین بیایی و ببینی چه بر سرِ ما آمده.
کدام خدا؟ کدام مسیح؟ آنها افسانههایی بودند که زمانی بهشان اعتقاد داشتم و حالا باورهایی بودند که حس میکردم افسانهاند.
جان فانته
@grayatt
آنان را
که در حال رقص بودند
کسانی به دیوانگی متهم کردند
که قادر به شنیدنِ
صدای موسیقی نبودند.
فریدریش نیچه
@grayart
که در حال رقص بودند
کسانی به دیوانگی متهم کردند
که قادر به شنیدنِ
صدای موسیقی نبودند.
فریدریش نیچه
@grayart