نگاهش به من، چون نگاه موسیقیدانی پیش از شروع به نواختن به سازش بود؛
احساس درک و بالاتر قرار داشتن، احساس میکردم چنان درونم را میبیند که گویی جزئی از او هستم.
و چقدر دوست داشتم سازی باشم که او مینوازد.
آرتور گلدن
@grayart
احساس درک و بالاتر قرار داشتن، احساس میکردم چنان درونم را میبیند که گویی جزئی از او هستم.
و چقدر دوست داشتم سازی باشم که او مینوازد.
آرتور گلدن
@grayart
همه از من ایراد می گیرند چون جسارت دارم که به روش خودم زندگی کنم.
آن هم جلوی چشم همگان و شاید با خرابکاری هایی بیش از دیگران ، اما با شرافت و حقیقتی بیشتر.
فرانسواز ژیلو
@grayart
آن هم جلوی چشم همگان و شاید با خرابکاری هایی بیش از دیگران ، اما با شرافت و حقیقتی بیشتر.
فرانسواز ژیلو
@grayart
من از آسایش دست کشیدم. شاید این سیاهی مضحک باارزشتر از خاکستری باشد که من را احاطه کرده. شاید تمام این حرفها در مورد روشنی و تاریکی مزخرف باشد!
ساموئل بکت
@grayart
ساموئل بکت
@grayart
او فکر میکرد میدید از آغاز بچگی خودش تاکنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده،یادش افتاد اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی (اسپارت) بچه های هیولا یا ناقص را میکشتند همه شاگردان برگشتند و به او نگاه کردند، و حالت غریبی باو دست داد. اما حالا او آرزو میکرد که این قانون در همه جای دنیا مجرا میشد و یا اقلا مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون او میدانست که همه اینها تقصیر پدرش است...
داود گوژپشت
صادق هدایت
@grayart
داود گوژپشت
صادق هدایت
@grayart
رفتم جلو آینه به صورت خودم دقیق شدم، تصویری که نقش بست بنظرم بیگانه آمد، باورنکردنی و ترسناک بود، عکس من قویتر از خودم شده بود و من مثل تصویر روی آینه شده بودم، بنظرم آمد نمیتوانستم تنها با تصویر خودم در یک اطاق بمانم، میترسیدم اگر فرار بکنم او دنبالم بکند.
بوف کور
صادق هدایت
@grayart
بوف کور
صادق هدایت
@grayart
آیا هرگز با خودت نگفتهای که وقتی خوابی کسانی هستند که در خوابشان میمیرند؟ آیا هرگز وقتی دندانهایت را مسواک میزنی فکر نکردهای که: ایناهاش، این آخرین روزم است؟ آیا هرگز احساس نکردهای که باید تند بروی، تند، تند... و مَجال کم است؟ آیا به گمانات نامیرندهای؟ نیمی از سرِ چالشجویی، نیمی بیاختیار پاسخ میدادم: «همین است: به گمانام نامیرندهام.» هیچی دروغتر از این نبود.
ژان پل سارتر
@grayart
ژان پل سارتر
@grayart
در جهان به ارزشهای واقعی اعتنایی نمیکنند و به آنچه اعتنا میکنند، ارزشی ندارد. انزوای انسانهای شایسته و ممتاز، هم علت این امر است و هم نتیجهی آن. بنابر آنچه گفته شد، روش خردمندانهی زندگی برای هرکسی که ارزشی در درون خود دارد این است که در صورت لزوم نیازهای خویش را محدود کند تا بتواند آزادیش را نگاه دارد یا گسترش دهد و از آنجا که آدمی ناگزیر با همنوعان خود سر و کار دارد بهتر است تا آنجا که ممکن است آنان را به زندگی خصوصی خود راه ندهد.
در باب حکمت زندگی
آرتور شوپنهاور
@grayart
در باب حکمت زندگی
آرتور شوپنهاور
@grayart
هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم.
نامهٔ فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
@grayart
نامهٔ فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
@grayart
خوب خوابم میبرد، اما پس از یک ساعت بیدار میشوم، گویی که سرم را در سوراخی نادرست کرده باشم. کاملا بیدارم، احساس میکنم که ابدا نخوابیدهام یا فقط چشمی برهم گذاشتهام، آنچه پیش رو دارم، زحمتِ دوباره خوابیدن است و این احساس که خواب مرا پس میزند. و باقی شب، تا حدود پنج، همینطور است، به طوری که میخوابم اما در عین حال رویاهای واضح بیدارم نگه میدارد، من به اصطلاح کنار خودم میخوابم، در حالی که خودم باید با رویاها دست و پنجه نرم کنم. حدود پنج، آخرین رد پایِ خواب محو میشود، فقط رویا میبینم که بسیار خسته کنندهتر از بیداری است.
فرانتس کافکا
@grayart
فرانتس کافکا
@grayart
باید از خیر و شر خویش فراتر رفت. آموزه ی من این است. چرا که بزرگترین شر برای انسان برتر، بزرگترین خیر است...
چنین گفت زرتشت
فردریش نیچه
@grayart
چنین گفت زرتشت
فردریش نیچه
@grayart
من هیچوقت هیچ چیز نمیخواهم. همه چیز را پس میزنم. نه بوسه میخواهم، نه هیچ! فقط میخواهم ولم کنند! همین!
تنها چیزی که میخواهم، خاطرات! وضعیتها! هنوز بیشتر به نفرت زندهام تا به آب و نان! اما نفرت درست! نه نفرتِ «تقریبی»، «کم یا بیش»!
قصر به قصر
لویی فردینان سلین
@grayart
تنها چیزی که میخواهم، خاطرات! وضعیتها! هنوز بیشتر به نفرت زندهام تا به آب و نان! اما نفرت درست! نه نفرتِ «تقریبی»، «کم یا بیش»!
قصر به قصر
لویی فردینان سلین
@grayart
تمام تنم تکههایی بود وصلهشده. تکهای خیس، تکهای مست، تکهای دست که وحشتناک بود، تکهای گوش که هولناک بود، تکهای دوستی با مرد انگلیسی که خیلی تسلیبخش بود، تکهای زانو که همینطوری ول میشد، تکهای گذشته که خوب به یاد دارم هنوز دنبال این بود که آویزانِ زمان حال شود و دیگر نمیتوانست ــ و بعد تکهای آینده که بیشتر از کل تکهپارههای دیگر مرا میترساند، و آخرسر هم تکهای مسخره که میخواست از ورای سایر تکهها ماجرایی برایم تعریف کند.
جنگ
لویی فردینان سلین
@grayart
جنگ
لویی فردینان سلین
@grayart
این جماعت هزار رنگ با وجود درک ِسطحی که دارند، این سیاه بازی را جدی میگیرند، و تراژدیشان همین است. البته، آنها رنج میبرند. اما زندگی هم میکنند، زندگیای واقعی و نه موهوم، چون رنج زندگی است. بدون رنج، لذت زندگی چیست؟
زندگی به مناسکی بیپایان بدل میشود؛ مقدس، اما ملالآور میشود.
اما من چکاره ام؟
من رنج میبرم، و با این حال، زندگی نمیکنم.
در معادلهٔ مجهولی عدد ایکس هستم. در زندگی نوعی شبحم که بدایت و نهایتش را گم کرده و حتی اسمش را هم از یاد برده.
جنایت و مکافات
داستایفسکی
@grayart
زندگی به مناسکی بیپایان بدل میشود؛ مقدس، اما ملالآور میشود.
اما من چکاره ام؟
من رنج میبرم، و با این حال، زندگی نمیکنم.
در معادلهٔ مجهولی عدد ایکس هستم. در زندگی نوعی شبحم که بدایت و نهایتش را گم کرده و حتی اسمش را هم از یاد برده.
جنایت و مکافات
داستایفسکی
@grayart
به «درخت خفته» فکر کن. چه خوب که چنین تعبیری به ذهنم رسید. به همهی تصاویر کوچک و آنچه بر لوح جانت حک کردهاند فکر کن؛ به اینکه در ایمان معصومانهی کودکیات همیشه میدانستی و میپذیرفتی جهان دو رو دارد: خواب و بیداری، روشنایی و تاریکی، صدا و سکوت... حضور و غیاب؛ همهی چیزهایی که متضادشان میدانیم اما در نقطهای به هم میرسند و سرود یگانگی سرمیدهند؛ و این نقطه، در حالِ حاضر، همین قلب ماست.
راینر ماریا ریلکه
@grayart
راینر ماریا ریلکه
@grayart
جنگل رادوست دارم ،
زندگی در شهر بَد است،
آنجا شهوت پرستان بسیارند،
گرفتار آمدن در چنگ یک جنایتکار آیا بهتر نیست از گرفتار شدن در رویا های زنی شهوت پرست؟ و اما این مردان ، چشمانشان می گوید که بر روی زمین چیزی به از همخوابگی با زن نمی شناسند، بُنِ روان هایشان پلید است،و وای اگر در پلیدی شان چیزی از جان نیز باشد،کاش دست کم به کمال جانوران می بودید،زیرا جانوران راست کردارند و بی گناه، شما را به کشتن حس هایتان اندرز می گویم ؟
نه،اندرز من به شما این است که حس ها بیگناهند..
فردریش نیچه
@grayart
زندگی در شهر بَد است،
آنجا شهوت پرستان بسیارند،
گرفتار آمدن در چنگ یک جنایتکار آیا بهتر نیست از گرفتار شدن در رویا های زنی شهوت پرست؟ و اما این مردان ، چشمانشان می گوید که بر روی زمین چیزی به از همخوابگی با زن نمی شناسند، بُنِ روان هایشان پلید است،و وای اگر در پلیدی شان چیزی از جان نیز باشد،کاش دست کم به کمال جانوران می بودید،زیرا جانوران راست کردارند و بی گناه، شما را به کشتن حس هایتان اندرز می گویم ؟
نه،اندرز من به شما این است که حس ها بیگناهند..
فردریش نیچه
@grayart
در تاریخ عدالتی وجود ندارد. وقتیکه مصیبتی بهبار میآید، همیشهی خدا، فقرا بیش از ثروتمندان گرفتار مصائبش میشوند، حتی اگر در ابتدا ثروتمندان مسبب فاجعه باشند!
انسان خداگونه
یووال نوح هراری
@grayart
انسان خداگونه
یووال نوح هراری
@grayart