Art Ashes
24K subscribers
6.87K photos
946 videos
2.42K links
به کانال خاکستر هنر خوش اومدید
.
.
.
هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند
ف.ن
Download Telegram
در مورد هر رویداد زندگی تنها برای یک لمحه می‌توانیم گفت این هست، چرا که اندکی بعد باید بگوییم آن بود. هر شبی که فرا می‌رسد معنایش این است که روزی را از دست داده‌ایم. اگر در ژرفنای نهان وجودمان آگاهی‌ای اسرار آمیز از تعلق به اَبدیت وجود نمی‌داشت و به هستی یافتن دوباره در آن امیدوارمان نمی‌ساخت، آن گاه این حقیقت مجبورمان می‌ساخت که ناچار ببینیم و بفهمیم که سهم کوچکمان از زمان چه تندرسان و برق‌پا می‌گذرد.

در باب عبث بودن وجود
آرتور شوپنهاور


@grayart
‍ کریس گاردنر: هیچ وقت نذار کسی بهت بگه... تو نمی تونی کاری بکنی. حتی من؛ باشه؟
کریستوفر: باشه
کریس گاردنر: اگه رویایی داری باید... ازش محافظت کنی
مردم نمی تونن خیلی کار ها رو بکنن
دوست دارن تو هم نتونی
اگه یه چیزی رو می خوای... باید به دستش بیاری. مکث نکن...


🎥The Pursuit of Happyness
@grayart
من ممنون کسانی‌ام که دوستم می‌دارند، اما نمی‌توانم دوست بدارم، زیاده دورم؛ کنار گذاشته شده‌ام.
آن‌هایی که دوستم می‌دارند دوستم دارند، زیرا رها شده‌ام.


یادداشت‌ها
کافکا


@grayart
من بخاطر چیزی که دنیا در مورد من می‌اندیشد زندگی نمی‌کنم، بلکه بخاطر چیزی که خودم در مورد خودم می‌اندیشم زندگی می‌کنم...


جک لندن

@grayart
دلم می‌خواهد اجازه بدهم که رنج‌ها از حافظه و زندگیم بروند و ترس‌هایی را که باعث شرمساریم می‌شوند نیز با خودشان ببرند.
حالا دیگر کسی اینجا نیست. به جز من. هیچ‌کس در اطرافم نمانده و هیچ‌کس به طرفم نیامده. هیچ‌کسی نیست. به جز من و سیاهی. و صدا ؟ نه، سکوتِ مطلق. هیچ‌چیز نمی‌دانم، ولی مطمئنم که چشم‌هایم باز هستند، چون از آن‌ها اشک جاری می‌شود. ‌


ساموئل بکت

@grayart
آنگاه که می‌فهمیم دیگر به آخرین سنگر و دیوار رسیده‌ایم؛ می‌فهمیم که دیگر کوچکترین راهی برای تغییرمان وجود ندارد و ممکن نیست شخصِ دیگری غیر از آنچه هستیم بشویم؛ حتی اگر مهلت و ایمانی نیز برایمان باقی مانده باشد باز فایده ندارد؛ دیگر ممکن نیست خود را به وجودی دیگر تبدیل کنیم.
هیچ عوض شدنی نیستیم، هرچه قدر هم بخواهیم نمی‌توانیم. و شاید به این دلیل چنین است که اصلاً دیگر صورتی وجود ندارد که ما بخواهیم خود را به آن صورت درآوریم و تبدیل کنیم.

یادداشتهای زیرزمینی
داستایوسکی


@grayart
مردم نمیخواهند بپذیرند که زندگی بی معنی ست و هیچ منطقی ندارد، این موضوع آزارشان میدهد
انگار مذاهب و افسانه ها ساخته شده اند تا به زور به آن معنی دهند...
همان گونه که آنان از هنر هم انتظار دارند که معنی بدهد درحالیکه خود زندگی هم بی معنی ست!


دیوید لینچ

@grayart
کسی نمیتواند دیگری را ناراحت کند. این تنها خودِ فرد است که قادر است آرامشِ خود را بر هم زند.


درمان شوپنهاور
اروین د یالوم


@grayart
آزادی برای همهٔ ملت‌ها سقف دارد. سقف آزادی رابطه مستقیم با قامت فکری و سطح آگاهی مردمان آن جامعه دارد. در جامعه‌ای که قامت بینش و هشیاری مردم کوتاه باشد، سقف آزادی هم به همان نسبت کوتاه می‌شود. وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدم‌های بزرگ سرشان آنقدر به سقف می‌خورد که حذف می‌شوند. اما آدم‌های کوتوله راحت جولان می‌دهند. بعضی از آدم‌های بزرگ هم برای بقا، آنقدر سرشان را خم می‌کنند که کوتوله می‌شوند. این‌گونه می‌شود که سقف‌ها پایین و پایین تر می‌آید و مردم بیشتر و بیشتر قوز می‌کنند تا اینکه تا کمر خم می‌شوند و دیگر نمی‌توانند قد راست کنند.

داستایوفسکی

@grayart
دلم می‌خواهد زندگی‌ام را مانند بسته‌ای در دست فردی دیگر بگذارم و بگویم :
بیا ، برای من دیگر بس است!
حالا تو فکرش را بکن...


آلبا دسس پدس

@grayart
خودم را سرزنش می‌کنم که پس من کی هستم؟
از روی نیم‌تختی از خواب بلند می‌شوم که رویش با زانوهای جمع‌شده لمیده بودم، و راست می‌نشینم.


یادداشت‌ها
فرانتس کافکا


@grayart
من
هر آنجایم که درد آنجاست
زیرا
من
بر هر دانه‌ی اشک مصلوب شده‌ام
من گناهم یکسر نابخشودنی است
زیرا من
در جان خود سوزانده‌ام
محبت نه!
کشتزارهای محبت را.


مایاکوفسکی

@grayart
نگاه کن چه پیر می‌شوند،
رویاهایی که تو را نیافته،
جهان را ترک می کنند...


شمس لنگرودی

@grayart
بیش از همه سرزنش می‌شدم و مسئول قلمداد می‌شدم. اولش با چیزهای پیش‌پاافتاده شروع می‌شد و بعد خدا می‌داند به چه چیزهایی ختم می‌شد؛ بعضی وقتها اصلاً نمی‌فهمیدم چه ربطی دارند. چه چیزی بود که تقصیرِ من نبود؟


بیچارگان
داستایوسکی


@grayart
حس می کردم توی بدبختی تک افتاده ام. تنها شدم. به همین خاطر کمی نوشیدم و بعد بیشتر نوشیدم و بعد تنهاتر شدم. چون کسی خوش ندارد دور و بر آدم تنها باشد. گم شدم و نوشیدم و نوشیدم و گم شدم. شغلم را دوست داشتم اما شغل درخشانی هم نداشتم و حتی اگر داشتم صادق باشیم: زنها صرفا به دو دلیل ارزشمند می شوند_ظاهرشان و نقش شان در مقام مادر.

دختری در قطار
پائولا هاوکینز


@grayart
خب، راستش نمی‌تونم بگم از زندگی لذت می‎برم. نه! در واقع دارم‎ تحملش می‎کنم. چرا که هنوز زنده‎ام و نفس می‎کشم، و مسئولیت‌هایی هم دارم. از همه‎ی اینها به کنار، من کمی بیش از حد بدبینم. قاعدتا باید به چیزی امیدوار باشیم. اما من هیچ امیدی به هیچ‎چیزی ندارم. البته یک آرزو دارم: دلم می‎خواهد هرچه‎ راحت‎تر و بی‎دردسرتر بمیرم؛ مثل هر آدم دیگری. همین و بس. نیز دلم می‎خواهد هیچکس به خاطر من به علت وجود من، توی دردسر و توی رنج نیفتد. بله، مردن‎ در آرامش.
حالا از شما می‌پرسم، وقتی که دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی، کجا باید رفت؟ واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته‌ام خودکشی کنم.

سلین

@grayart
مسئله فقط سر این نیست که بخودت بگویی من آدمِ بدبختی هستم باید به خودت ثابت کنی.


سفر به انتهای شب
لویی فردینان سلین


@grayart
- بنظر من، تو آدم نفرت انگیزی هستی، چندش آورترین حیوانی که از بخت بد در زندگی ام به او برخورده ام.
- رفیق عزیز، از کدام گوری به این نتیجه رسیده ای که نظرت برای من مهم است؟

ماه و شش پنی
سامرست موآم


@grayart
سکوت و تاریکی و پنهان شدن. راهِ من همین است و طور دیگری نمی‌توانم عمل کنم.


نامه به میلنا
فرانتس کافکا


@grayart
سکوتم را شکسته‌ام و اکنون احساس پشیمانی بی‌حدی مرا در خود گرفته است. از شرح و بیان بدبختی‌ای که انسان با سخن گفتن دچار آن می‌شود، عاجزم. شکلی بدبختی بی‌تحرک، که خود در گرو گنگی است و به نیروی آن امر تنفس‌ناشدنی، عنصری است که من تنفسش می‌کنم. خودم را تنها در اتاقی حبس کرده‌‌ام. درون و بیرون خانه هیچ‌کس نیست. اما این تنهایی، خود سخن گفتن آغاز کرده است و من هم باید از این تنهایی که سخن می‌گوید سخن بگویم، نه به قصد تمسخر، بلکه به این دلیل که در ورای این تنهایی، تنهایی بزرگ‌تری مترصد فرصت نشسته است و در ورای این یکی، باز یکی بزرگ‌تر از آن، و هر یک کلام را دربرمی‌گیرد تا خفه و خاموشش کند، ولی به جای این کار، کلام را در نامتناهی منعکس می‌کند و نامتناهی انعکاس کلام می‌شود.

موریس بلانشو

@grayart
بخاطر زندگی خودش زندگی نمی‌کند، بخاطر افکار خودش فکر نمی‌کند. احساس می‌کند به اجبار خانواده‌ای فکر و زندگی می‌کند که به واقع خود بیش از حد از نیروی فکر و زندگی برخوردار است، ولی وجود او برای آن طبق قانونی بر او معلوم ضرورتی است تشریفاتی. بخاطر این خانواده‌ی نامعلوم و این قوانین نامعلوم رهایی او امکان‌پذیر نیست.


داستانهای کوتاه
فرانتس کافکا


@grayart