دولت مثل موش، روی سکه های اشرافی اش غلت میزند و کیف می کند و ما اینجا از گرسنگی در حال مردن هستیم.
همه ی اینها تقصیر خودمان است. یک دست نیستیم، هرکس مشکِ خودش را می زند. کسی خاک توی سر مرغ نمی کند، مرغ، خودش، خودش را در خاک و خُل می پلکاند.
سالهای ابری
علی اشرف درویشیان
@grayart
همه ی اینها تقصیر خودمان است. یک دست نیستیم، هرکس مشکِ خودش را می زند. کسی خاک توی سر مرغ نمی کند، مرغ، خودش، خودش را در خاک و خُل می پلکاند.
سالهای ابری
علی اشرف درویشیان
@grayart
آه، ای سرگشتگی جاویدان! آدمی کی از غل و زنجیرهای تو رهایی می یابد؟
ما از قلب خود، و از آمالهامان چنان حرف میزنیم که انگاری همه در تعلق و اختیار خودماناند. با این حال قدرتی بیگانه است که ما را، به دلخواه خود، به این سو آن سو پرتاب می کند و درگور میخواباند، آن هم بی آنکه بدانیم این قدرت از کجا آمده استو به کجا می رود.
فردریش هولدرین
@grayart
ما از قلب خود، و از آمالهامان چنان حرف میزنیم که انگاری همه در تعلق و اختیار خودماناند. با این حال قدرتی بیگانه است که ما را، به دلخواه خود، به این سو آن سو پرتاب می کند و درگور میخواباند، آن هم بی آنکه بدانیم این قدرت از کجا آمده استو به کجا می رود.
فردریش هولدرین
@grayart
بهترین شیوه زندگی آن نیست که نقشههایی بزرگ برای فردایت بکشی، آن است که وقتی آفتاب غروب میکند، لذت یک روز آرام را چشیده باشی!
دونالد بارتلمی
@grayart
دونالد بارتلمی
@grayart
با مختصر توانی که در انتهای این نامه برایم باقی مانده از شما خواهش میکنم: اگر برای زندگی خودمان ارزشی قایل هستیم این ارتباط را به کُلی قطع کنیم.
آیا من خودم را با سنجیدگی «مالِ تو» خطاب کردم؟ نه، هیچ چیز دروغتر از این نبود. نه، من برای همیشه به خودم غل و زنجیر شدهام، این است آنچه من هستم و آنچه باید بکوشم با آن زندگی کنم.
نامه به فلیسه
فرانتس کافکا
@grayart
آیا من خودم را با سنجیدگی «مالِ تو» خطاب کردم؟ نه، هیچ چیز دروغتر از این نبود. نه، من برای همیشه به خودم غل و زنجیر شدهام، این است آنچه من هستم و آنچه باید بکوشم با آن زندگی کنم.
نامه به فلیسه
فرانتس کافکا
@grayart
مدّتهاست که توی جمجمهام پر از خالیست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس میزنم. چون همه دلمشغولی و دلواپسیست، همه پست و حقیر و از روی درماندگیست که دمِ صبح، بیشتر آخرهای شب به سراغم میآیند. سرم از حسوحال هم خالی شده؛ مثل حوضی که آبش را کشیده باشند. چیز درستی نمیخوانم، کاری نمیکنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کردهام که چه جور است.
شادی کلمهی درستی نیست؛ دلخوشیست که از یادم رفته است.
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
@grayart
شادی کلمهی درستی نیست؛ دلخوشیست که از یادم رفته است.
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
@grayart
در مورد هر رویداد زندگی تنها برای یک لمحه میتوانیم گفت این هست، چرا که اندکی بعد باید بگوییم آن بود. هر شبی که فرا میرسد معنایش این است که روزی را از دست دادهایم. اگر در ژرفنای نهان وجودمان آگاهیای اسرار آمیز از تعلق به اَبدیت وجود نمیداشت و به هستی یافتن دوباره در آن امیدوارمان نمیساخت، آن گاه این حقیقت مجبورمان میساخت که ناچار ببینیم و بفهمیم که سهم کوچکمان از زمان چه تندرسان و برقپا میگذرد.
در باب عبث بودن وجود
آرتور شوپنهاور
@grayart
در باب عبث بودن وجود
آرتور شوپنهاور
@grayart
کریس گاردنر: هیچ وقت نذار کسی بهت بگه... تو نمی تونی کاری بکنی. حتی من؛ باشه؟
کریستوفر: باشه
کریس گاردنر: اگه رویایی داری باید... ازش محافظت کنی
مردم نمی تونن خیلی کار ها رو بکنن
دوست دارن تو هم نتونی
اگه یه چیزی رو می خوای... باید به دستش بیاری. مکث نکن...
🎥The Pursuit of Happyness
@grayart
کریستوفر: باشه
کریس گاردنر: اگه رویایی داری باید... ازش محافظت کنی
مردم نمی تونن خیلی کار ها رو بکنن
دوست دارن تو هم نتونی
اگه یه چیزی رو می خوای... باید به دستش بیاری. مکث نکن...
🎥The Pursuit of Happyness
@grayart
من ممنون کسانیام که دوستم میدارند، اما نمیتوانم دوست بدارم، زیاده دورم؛ کنار گذاشته شدهام.
آنهایی که دوستم میدارند دوستم دارند، زیرا رها شدهام.
یادداشتها
کافکا
@grayart
آنهایی که دوستم میدارند دوستم دارند، زیرا رها شدهام.
یادداشتها
کافکا
@grayart
دلم میخواهد اجازه بدهم که رنجها از حافظه و زندگیم بروند و ترسهایی را که باعث شرمساریم میشوند نیز با خودشان ببرند.
حالا دیگر کسی اینجا نیست. به جز من. هیچکس در اطرافم نمانده و هیچکس به طرفم نیامده. هیچکسی نیست. به جز من و سیاهی. و صدا ؟ نه، سکوتِ مطلق. هیچچیز نمیدانم، ولی مطمئنم که چشمهایم باز هستند، چون از آنها اشک جاری میشود.
ساموئل بکت
@grayart
حالا دیگر کسی اینجا نیست. به جز من. هیچکس در اطرافم نمانده و هیچکس به طرفم نیامده. هیچکسی نیست. به جز من و سیاهی. و صدا ؟ نه، سکوتِ مطلق. هیچچیز نمیدانم، ولی مطمئنم که چشمهایم باز هستند، چون از آنها اشک جاری میشود.
ساموئل بکت
@grayart
آنگاه که میفهمیم دیگر به آخرین سنگر و دیوار رسیدهایم؛ میفهمیم که دیگر کوچکترین راهی برای تغییرمان وجود ندارد و ممکن نیست شخصِ دیگری غیر از آنچه هستیم بشویم؛ حتی اگر مهلت و ایمانی نیز برایمان باقی مانده باشد باز فایده ندارد؛ دیگر ممکن نیست خود را به وجودی دیگر تبدیل کنیم.
هیچ عوض شدنی نیستیم، هرچه قدر هم بخواهیم نمیتوانیم. و شاید به این دلیل چنین است که اصلاً دیگر صورتی وجود ندارد که ما بخواهیم خود را به آن صورت درآوریم و تبدیل کنیم.
یادداشتهای زیرزمینی
داستایوسکی
@grayart
هیچ عوض شدنی نیستیم، هرچه قدر هم بخواهیم نمیتوانیم. و شاید به این دلیل چنین است که اصلاً دیگر صورتی وجود ندارد که ما بخواهیم خود را به آن صورت درآوریم و تبدیل کنیم.
یادداشتهای زیرزمینی
داستایوسکی
@grayart
مردم نمیخواهند بپذیرند که زندگی بی معنی ست و هیچ منطقی ندارد، این موضوع آزارشان میدهد
انگار مذاهب و افسانه ها ساخته شده اند تا به زور به آن معنی دهند...
همان گونه که آنان از هنر هم انتظار دارند که معنی بدهد درحالیکه خود زندگی هم بی معنی ست!
دیوید لینچ
@grayart
انگار مذاهب و افسانه ها ساخته شده اند تا به زور به آن معنی دهند...
همان گونه که آنان از هنر هم انتظار دارند که معنی بدهد درحالیکه خود زندگی هم بی معنی ست!
دیوید لینچ
@grayart
کسی نمیتواند دیگری را ناراحت کند. این تنها خودِ فرد است که قادر است آرامشِ خود را بر هم زند.
درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
@grayart
درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
@grayart
آزادی برای همهٔ ملتها سقف دارد. سقف آزادی رابطه مستقیم با قامت فکری و سطح آگاهی مردمان آن جامعه دارد. در جامعهای که قامت بینش و هشیاری مردم کوتاه باشد، سقف آزادی هم به همان نسبت کوتاه میشود. وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدمهای بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند. اما آدمهای کوتوله راحت جولان میدهند. بعضی از آدمهای بزرگ هم برای بقا، آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند. اینگونه میشود که سقفها پایین و پایین تر میآید و مردم بیشتر و بیشتر قوز میکنند تا اینکه تا کمر خم میشوند و دیگر نمیتوانند قد راست کنند.
داستایوفسکی
@grayart
داستایوفسکی
@grayart
دلم میخواهد زندگیام را مانند بستهای در دست فردی دیگر بگذارم و بگویم :
بیا ، برای من دیگر بس است!
حالا تو فکرش را بکن...
آلبا دسس پدس
@grayart
بیا ، برای من دیگر بس است!
حالا تو فکرش را بکن...
آلبا دسس پدس
@grayart
خودم را سرزنش میکنم که پس من کی هستم؟
از روی نیمتختی از خواب بلند میشوم که رویش با زانوهای جمعشده لمیده بودم، و راست مینشینم.
یادداشتها
فرانتس کافکا
@grayart
از روی نیمتختی از خواب بلند میشوم که رویش با زانوهای جمعشده لمیده بودم، و راست مینشینم.
یادداشتها
فرانتس کافکا
@grayart
من
هر آنجایم که درد آنجاست
زیرا
من
بر هر دانهی اشک مصلوب شدهام
من گناهم یکسر نابخشودنی است
زیرا من
در جان خود سوزاندهام
محبت نه!
کشتزارهای محبت را.
مایاکوفسکی
@grayart
هر آنجایم که درد آنجاست
زیرا
من
بر هر دانهی اشک مصلوب شدهام
من گناهم یکسر نابخشودنی است
زیرا من
در جان خود سوزاندهام
محبت نه!
کشتزارهای محبت را.
مایاکوفسکی
@grayart
بیش از همه سرزنش میشدم و مسئول قلمداد میشدم. اولش با چیزهای پیشپاافتاده شروع میشد و بعد خدا میداند به چه چیزهایی ختم میشد؛ بعضی وقتها اصلاً نمیفهمیدم چه ربطی دارند. چه چیزی بود که تقصیرِ من نبود؟
بیچارگان
داستایوسکی
@grayart
بیچارگان
داستایوسکی
@grayart
حس می کردم توی بدبختی تک افتاده ام. تنها شدم. به همین خاطر کمی نوشیدم و بعد بیشتر نوشیدم و بعد تنهاتر شدم. چون کسی خوش ندارد دور و بر آدم تنها باشد. گم شدم و نوشیدم و نوشیدم و گم شدم. شغلم را دوست داشتم اما شغل درخشانی هم نداشتم و حتی اگر داشتم صادق باشیم: زنها صرفا به دو دلیل ارزشمند می شوند_ظاهرشان و نقش شان در مقام مادر.
دختری در قطار
پائولا هاوکینز
@grayart
دختری در قطار
پائولا هاوکینز
@grayart