اگر میخواستم، میتوانستم همین امروز بمیرم، فقط با کمی تلاش، البته اگر میتوانستم بخواهم، اگر میتوانستم تلاش بکنم...
ساموئل بکت
@grayart
ساموئل بکت
@grayart
من در تارهای آهنیام پنهان هستم و کوچکترین امیدی به اینکه روزی از این پیله، پروانهای بیرون بیاید، ندارم.
گفتگو با کافکا
گوستاو یانوش
@grayart
گفتگو با کافکا
گوستاو یانوش
@grayart
با به خواب رفتن، در خودم فرو می روم: از فرطِ خستگی ام، از فرطِ ملالم، از لذتِ بی رمق یا از دردِ توانفرسایم. در آکندگی ام فرو می افتم و در تهی بودگی ام: خودم هم ورطه می شوم و هم سقوط، انبوهیِ آب های عمیق می شوم و فرودِ پیکرِ غریقی که وارونه به اعماق می رود. به جایی فرو می روم که دیگر مرزی مرا از دنیا جدا نمی کند، مرزی که در لحظهلحظه حالاتِ بیداری همچنان از آنِ من بوده و من خود آنم، چنان که پوست و تمامِ اندام حسی ام نیز هستم. از آن خطِ مرزیِ تمایز عبور می کنم، یکپارچه در قالبِ درونی ترین و برونی ترین ساحتِ خویش می شوم و سر حدِ میانِ این دو ناحیه مفروض داشته را از میان برمیدارم.
ژان لوک نانسی
@grayart
ژان لوک نانسی
@grayart
اگر متوجه مقصودم نمیشوی
بیا با هم سکوت کنیم
بگذار رازِ من
رازِ تو را لمس کند
شاید سکوتت
شبیه سکوتِ من باشد...
ژول سوپرویل
@grayart
بیا با هم سکوت کنیم
بگذار رازِ من
رازِ تو را لمس کند
شاید سکوتت
شبیه سکوتِ من باشد...
ژول سوپرویل
@grayart
یک روز خودم را خواهم بخشید
از آسیبی که به خویش روا داشتم
از آسیبی که اجازه دادم
دیگران بر من روا دارند
و چنان محکم
خویش را در آغوش خواهم کشید
که هرگز ترک خود نکنم.
امیلی دیکینسون
@grayart
از آسیبی که به خویش روا داشتم
از آسیبی که اجازه دادم
دیگران بر من روا دارند
و چنان محکم
خویش را در آغوش خواهم کشید
که هرگز ترک خود نکنم.
امیلی دیکینسون
@grayart
من تنها در کشاکشِ هجومِ چیزی به خود میلرزم، خود را تا سر حدِ جنون شکنجه میدهم اما اینکه این چیست و در نهایت از من چه میخواهد از حدِ درکِ من خارج است. تنها آنچه در این لحظه میخواهد این است: خاموشی، تاریکی، خزیدن به یک نهانگاه.
نامه به میلنا
فرانتس کافکا
@grayart
نامه به میلنا
فرانتس کافکا
@grayart
کلاو: من رفتم، کار دارم.
هَم: تو آشپزخونهات؟
کلاو: آره.
هم: میخوام بدونم چیکار داری؟
کلاو: میخوام به دیوار نگاه کنم.
هم: دیوار؟ چی رو دیوار میبینی، حور و پری؟
کلاو: چراغ عمرم رو میبینم که داره خاموش میشه.
هم: چراغ عمرت داره خاموش میشه!
خب چراغ عمرت همینجا هم میتونه خاموش بشه. یه نگاه به من بنداز، بعد بیا بگو ببینم نظرت دربارهی چراغ عمرت چیه.
(مکث)
دست آخر
ساموئل بکت
@grayart
هَم: تو آشپزخونهات؟
کلاو: آره.
هم: میخوام بدونم چیکار داری؟
کلاو: میخوام به دیوار نگاه کنم.
هم: دیوار؟ چی رو دیوار میبینی، حور و پری؟
کلاو: چراغ عمرم رو میبینم که داره خاموش میشه.
هم: چراغ عمرت داره خاموش میشه!
خب چراغ عمرت همینجا هم میتونه خاموش بشه. یه نگاه به من بنداز، بعد بیا بگو ببینم نظرت دربارهی چراغ عمرت چیه.
(مکث)
دست آخر
ساموئل بکت
@grayart
کاسهٔ خشم و غیظ ام را بر سر هر کس که باشد خالی میکنم. در این لحظات است که این اندیشه در ذهنم نقش میبندد که با هر وسیله که شده و تا آنجا که امکان دارد با ننگ آورترین وسایل، زندگی خود را ابتر و پایمال کنم. یکسال میگذرد که میاندیشم با یک تپانچه بزندگی خود پایان دهم، اما موقعیتی بهتر بوجود آمد. «یک روز، هنگامی که به «ماریا تیموفیونا» نگریستم که در خانههای پست خدمت میکرد و هنوز دیوانه نشده بود و فقط ابله و احمق مینمود و بنا به بررسیهای دوستانم، در خفا عاشق من بود، ناگهان تصمیم گرفتم که با او ازدواج کنم. اندیشهٔ پیوند زناشویی یک «استاوروگین» با این موجودِ بخت برگشته و منفور، تارهای اعصابم را به لرزش درآورده بود. موجودی زشتتر از او در دنیا نبود.
تسخیرشدگان
داستایوسکی
@grayart
تسخیرشدگان
داستایوسکی
@grayart
یا کسی شاد، سرزنده، باهوش و کاملاً خوب است یا نیست، و در عوض مالیخولیایی، کسالتآور و در خود فرو رفته است و احتمالاً برای خوب شدن تلاش میکند اما با نیرویی ضعیف.
این شرایط خود به خود بهبود پیدا نمیکند.
بافت آدمیزاد مثل آب نیست که بتوان آن را از لیوانی به داخل دیگری ریخت...
دارم از خستگی میمیرم.
فرض کنید که من شاد بودم،
آخر شادمانی چگونه میتوانست در چنین وضعی جان سالم به در ببرد؟
فرانتس کافکا
@grayart
این شرایط خود به خود بهبود پیدا نمیکند.
بافت آدمیزاد مثل آب نیست که بتوان آن را از لیوانی به داخل دیگری ریخت...
دارم از خستگی میمیرم.
فرض کنید که من شاد بودم،
آخر شادمانی چگونه میتوانست در چنین وضعی جان سالم به در ببرد؟
فرانتس کافکا
@grayart
همهٔ ما از خودمان میپرسیم: عاقبت چه خواهد شد؟ این رنج و عذاب را تا کی باید تحمل کرد؟
فرانتس کافکا
@grayart
فرانتس کافکا
@grayart
من نمیتوانم با مردم زندگی کنم؛ من به کلی از تمام بستگانم بیزار هستم، نه به این علت که بستگانم هستند، نه به این دلیل که بدجنس هستند، نه به این سبب که نسبت به آنها نظر خوبی ندارم، بلکه فقط به این دلیل که آنها مردمانی هستند که من در فاصله نزدیکی با آنها زندگی میکنم. درست به همین دلیل است که من نمیتوانم زندگی مشترک را تحمل بکنم.
فرانتس کافکا
@grayart
فرانتس کافکا
@grayart
گاهی چيزی تاريک در درون ما وجود دارد كه از دل آن زندگی میدرخشد:
بغضی فروخورده، نوستالژی عميقی مملو از اشکهای زلال خشكيده...
پیر پائولو پازولينی
@grayart
بغضی فروخورده، نوستالژی عميقی مملو از اشکهای زلال خشكيده...
پیر پائولو پازولينی
@grayart
«اگر چیزی در طبیعت به نظرمان مضحک، عبث یا شرّ بیاید، به خاطرِ این واقعیت است که شناختِ ما صرفاً جزئی است و عموماً در قبالِ نظم و انسجامِ طبیعت در کل نادان هستیم و میخواهیم همه چیز بر طبقِ تجویزِ عقلِ ما هدایت شود. با وجودِ این، آنچه عقلِ ما شرّ میخوانَد، نه از منظرِ نظم و قوانینِ طبیعتِ کلی، بلکه صرفاً از منظرِ طبيعتِ جزئیِ ما شرّ است.»
اسپینوزا
@grayart
اسپینوزا
@grayart
دولت مثل موش، روی سکه های اشرافی اش غلت میزند و کیف می کند و ما اینجا از گرسنگی در حال مردن هستیم.
همه ی اینها تقصیر خودمان است. یک دست نیستیم، هرکس مشکِ خودش را می زند. کسی خاک توی سر مرغ نمی کند، مرغ، خودش، خودش را در خاک و خُل می پلکاند.
سالهای ابری
علی اشرف درویشیان
@grayart
همه ی اینها تقصیر خودمان است. یک دست نیستیم، هرکس مشکِ خودش را می زند. کسی خاک توی سر مرغ نمی کند، مرغ، خودش، خودش را در خاک و خُل می پلکاند.
سالهای ابری
علی اشرف درویشیان
@grayart
آه، ای سرگشتگی جاویدان! آدمی کی از غل و زنجیرهای تو رهایی می یابد؟
ما از قلب خود، و از آمالهامان چنان حرف میزنیم که انگاری همه در تعلق و اختیار خودماناند. با این حال قدرتی بیگانه است که ما را، به دلخواه خود، به این سو آن سو پرتاب می کند و درگور میخواباند، آن هم بی آنکه بدانیم این قدرت از کجا آمده استو به کجا می رود.
فردریش هولدرین
@grayart
ما از قلب خود، و از آمالهامان چنان حرف میزنیم که انگاری همه در تعلق و اختیار خودماناند. با این حال قدرتی بیگانه است که ما را، به دلخواه خود، به این سو آن سو پرتاب می کند و درگور میخواباند، آن هم بی آنکه بدانیم این قدرت از کجا آمده استو به کجا می رود.
فردریش هولدرین
@grayart
بهترین شیوه زندگی آن نیست که نقشههایی بزرگ برای فردایت بکشی، آن است که وقتی آفتاب غروب میکند، لذت یک روز آرام را چشیده باشی!
دونالد بارتلمی
@grayart
دونالد بارتلمی
@grayart
با مختصر توانی که در انتهای این نامه برایم باقی مانده از شما خواهش میکنم: اگر برای زندگی خودمان ارزشی قایل هستیم این ارتباط را به کُلی قطع کنیم.
آیا من خودم را با سنجیدگی «مالِ تو» خطاب کردم؟ نه، هیچ چیز دروغتر از این نبود. نه، من برای همیشه به خودم غل و زنجیر شدهام، این است آنچه من هستم و آنچه باید بکوشم با آن زندگی کنم.
نامه به فلیسه
فرانتس کافکا
@grayart
آیا من خودم را با سنجیدگی «مالِ تو» خطاب کردم؟ نه، هیچ چیز دروغتر از این نبود. نه، من برای همیشه به خودم غل و زنجیر شدهام، این است آنچه من هستم و آنچه باید بکوشم با آن زندگی کنم.
نامه به فلیسه
فرانتس کافکا
@grayart