در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان،
نه کسی را دوست دارد
و نه دلش می خواهد کسی او را
دوست داشته باشد...
علی محمد افغانی
@grayart
نه کسی را دوست دارد
و نه دلش می خواهد کسی او را
دوست داشته باشد...
علی محمد افغانی
@grayart
جنایت؟ کدام جنایت؟ اینکه شپش پلید مضری را، یعنی پیرزن نزولخواری را که به درد هیچ کس نمیخورد و از کشتناش چهل گناه بخشوده میشود، نابود کردهام، آدمی را که شیره نیازمندان را کشیده بود، این جنایت است؟
جنایت و مکافات
فئودور داستایوفسکی
@grayart
جنایت و مکافات
فئودور داستایوفسکی
@grayart
مگر مرحوم پدرت نمیگفت: باید از آب روغن بگیری، باید اژدهای روی گنج بشوی. در دنیا اگر حقیقتی هست آن پول است، تو دیگر ناسلامتی عقلرس شدهای. مگر نصیحتهای پدرت از یادت رفته؟
وغ وغ ساهاب
صادق هدايت
@grayart
وغ وغ ساهاب
صادق هدايت
@grayart
اگر خدا میخواست مورد عشق قرار گیرد باید اوّل از اجرای قضاوت و عدالت خودداری میکرد.
یک قاضی حتی اگر بخشنده هم باشد، مورد عشق قرار نمی گیرد.
بنیانگذارِ مسیحیت به خاطر یهودی بودن، شم لازم و ظریف را در این مورد نداشت.
حکمت شادان
فریدریش نیچه
@grayart
یک قاضی حتی اگر بخشنده هم باشد، مورد عشق قرار نمی گیرد.
بنیانگذارِ مسیحیت به خاطر یهودی بودن، شم لازم و ظریف را در این مورد نداشت.
حکمت شادان
فریدریش نیچه
@grayart
وقتی آدم بفهمد كه به هر چیزی هر چقدر چندشآور میتواند عادت كند به این ضرورت پی میبرد كه باید همهی چیزهای عادی زندگیاش را وارسی كند.
جورج برنارد شاو
@grayart
جورج برنارد شاو
@grayart
فهم این را نداشتم که زندگی چقدر زیبا بود. چقدر احمقانه است. من خواهم رفت، بهزودی، فردا، همین روزها، در زیبایی بهاری که دوباره میآمد. درختان تازه جوانه کردهاند. آن وقتها زندگی به نظرم مسئولیتی سنگین میرسید، الآن زندگی به نظرم آذین است، بناست، نمایش است؛ کاش میشد مردم را با دید یک مُرده نگاه کرد. سِحر است. باشکوه است. وانگهی اشیا اهمیتی چنان بزرگ مییابند، معنایی چنان بدیهی! من نوستالژی زمان گذشته را داشتم که به هیچ دردی نمیخورد. میتوانم از اینجا بروم هر وقت که بخواهم.
اوژن یونسکو
@grayart
اوژن یونسکو
@grayart
از همین ترس است که همه داریم میمیریم! و کسانی که بر ما حکومت میکنند از همین ترس بهره میگیرند و باز بیشتر ما را میترسانند.
مادر
ماکسیم گورکی
@grayart
مادر
ماکسیم گورکی
@grayart
هرزگی، تباهی و اضمحلال را نبایست محکوم کرد؛
اینها پیآمد های ضروریِ زندگی و رشدِ زندگی هستند.
پدیدهی انحطاط همچون هر اوجگیری و پیشرفتِ زندگی امری ضروری است.
اراده قدرت
نیچه
@grayart
اینها پیآمد های ضروریِ زندگی و رشدِ زندگی هستند.
پدیدهی انحطاط همچون هر اوجگیری و پیشرفتِ زندگی امری ضروری است.
اراده قدرت
نیچه
@grayart
خوشا سکوت؛ فنجان قهوه، میز، خوشا تنها نشستن چون مرغ دریایی که بر چوبکی بال میگشاید. بگذار تا ابد اینجا با اشیای ساده بنشینیم؛ این فنجان قهوه، این کارد، این چنگال، اشیا در خودشان، من مرا میسازند.
موجها
ویرجینیا وولف
@grayart
موجها
ویرجینیا وولف
@grayart
کالیگولا: تعجب نکن. من از اهلِ ادب خوشم نمیآید و دروغهاشان را نمیتوانم تحمّل کنم. آنها مدام پرحرفی میکنند تا به حرفهای خودشان گوش ندهند. اگر گوش کنند، درمییابند که آدمهای بیارزشی هستند؛ آنوقت دیگر قادر به حرف زدن نخواهند بود. زود باشید، بروید بیرون، من از شاهدهای دروغین متنفرم.
کِرِآس: اگر هم دروغ بگوییم، بیشتر وقتها خودمان متوجه نیستیم. خودم را بیگناه میدانم.
کالیگولا: دروغگو هیچوقت بیگناه نیست و دروغهای شما به افراد و اشیا اهمیّت میبخشد. این چیزی است که من نمیتوانم ببخشم!
کالیگولا
آلبر کامو
@grayart
کِرِآس: اگر هم دروغ بگوییم، بیشتر وقتها خودمان متوجه نیستیم. خودم را بیگناه میدانم.
کالیگولا: دروغگو هیچوقت بیگناه نیست و دروغهای شما به افراد و اشیا اهمیّت میبخشد. این چیزی است که من نمیتوانم ببخشم!
کالیگولا
آلبر کامو
@grayart
اگر میخواستم، میتوانستم همین امروز بمیرم، فقط با کمی تلاش، البته اگر میتوانستم بخواهم، اگر میتوانستم تلاش بکنم...
ساموئل بکت
@grayart
ساموئل بکت
@grayart
من در تارهای آهنیام پنهان هستم و کوچکترین امیدی به اینکه روزی از این پیله، پروانهای بیرون بیاید، ندارم.
گفتگو با کافکا
گوستاو یانوش
@grayart
گفتگو با کافکا
گوستاو یانوش
@grayart
با به خواب رفتن، در خودم فرو می روم: از فرطِ خستگی ام، از فرطِ ملالم، از لذتِ بی رمق یا از دردِ توانفرسایم. در آکندگی ام فرو می افتم و در تهی بودگی ام: خودم هم ورطه می شوم و هم سقوط، انبوهیِ آب های عمیق می شوم و فرودِ پیکرِ غریقی که وارونه به اعماق می رود. به جایی فرو می روم که دیگر مرزی مرا از دنیا جدا نمی کند، مرزی که در لحظهلحظه حالاتِ بیداری همچنان از آنِ من بوده و من خود آنم، چنان که پوست و تمامِ اندام حسی ام نیز هستم. از آن خطِ مرزیِ تمایز عبور می کنم، یکپارچه در قالبِ درونی ترین و برونی ترین ساحتِ خویش می شوم و سر حدِ میانِ این دو ناحیه مفروض داشته را از میان برمیدارم.
ژان لوک نانسی
@grayart
ژان لوک نانسی
@grayart
اگر متوجه مقصودم نمیشوی
بیا با هم سکوت کنیم
بگذار رازِ من
رازِ تو را لمس کند
شاید سکوتت
شبیه سکوتِ من باشد...
ژول سوپرویل
@grayart
بیا با هم سکوت کنیم
بگذار رازِ من
رازِ تو را لمس کند
شاید سکوتت
شبیه سکوتِ من باشد...
ژول سوپرویل
@grayart
یک روز خودم را خواهم بخشید
از آسیبی که به خویش روا داشتم
از آسیبی که اجازه دادم
دیگران بر من روا دارند
و چنان محکم
خویش را در آغوش خواهم کشید
که هرگز ترک خود نکنم.
امیلی دیکینسون
@grayart
از آسیبی که به خویش روا داشتم
از آسیبی که اجازه دادم
دیگران بر من روا دارند
و چنان محکم
خویش را در آغوش خواهم کشید
که هرگز ترک خود نکنم.
امیلی دیکینسون
@grayart
من تنها در کشاکشِ هجومِ چیزی به خود میلرزم، خود را تا سر حدِ جنون شکنجه میدهم اما اینکه این چیست و در نهایت از من چه میخواهد از حدِ درکِ من خارج است. تنها آنچه در این لحظه میخواهد این است: خاموشی، تاریکی، خزیدن به یک نهانگاه.
نامه به میلنا
فرانتس کافکا
@grayart
نامه به میلنا
فرانتس کافکا
@grayart
کلاو: من رفتم، کار دارم.
هَم: تو آشپزخونهات؟
کلاو: آره.
هم: میخوام بدونم چیکار داری؟
کلاو: میخوام به دیوار نگاه کنم.
هم: دیوار؟ چی رو دیوار میبینی، حور و پری؟
کلاو: چراغ عمرم رو میبینم که داره خاموش میشه.
هم: چراغ عمرت داره خاموش میشه!
خب چراغ عمرت همینجا هم میتونه خاموش بشه. یه نگاه به من بنداز، بعد بیا بگو ببینم نظرت دربارهی چراغ عمرت چیه.
(مکث)
دست آخر
ساموئل بکت
@grayart
هَم: تو آشپزخونهات؟
کلاو: آره.
هم: میخوام بدونم چیکار داری؟
کلاو: میخوام به دیوار نگاه کنم.
هم: دیوار؟ چی رو دیوار میبینی، حور و پری؟
کلاو: چراغ عمرم رو میبینم که داره خاموش میشه.
هم: چراغ عمرت داره خاموش میشه!
خب چراغ عمرت همینجا هم میتونه خاموش بشه. یه نگاه به من بنداز، بعد بیا بگو ببینم نظرت دربارهی چراغ عمرت چیه.
(مکث)
دست آخر
ساموئل بکت
@grayart
کاسهٔ خشم و غیظ ام را بر سر هر کس که باشد خالی میکنم. در این لحظات است که این اندیشه در ذهنم نقش میبندد که با هر وسیله که شده و تا آنجا که امکان دارد با ننگ آورترین وسایل، زندگی خود را ابتر و پایمال کنم. یکسال میگذرد که میاندیشم با یک تپانچه بزندگی خود پایان دهم، اما موقعیتی بهتر بوجود آمد. «یک روز، هنگامی که به «ماریا تیموفیونا» نگریستم که در خانههای پست خدمت میکرد و هنوز دیوانه نشده بود و فقط ابله و احمق مینمود و بنا به بررسیهای دوستانم، در خفا عاشق من بود، ناگهان تصمیم گرفتم که با او ازدواج کنم. اندیشهٔ پیوند زناشویی یک «استاوروگین» با این موجودِ بخت برگشته و منفور، تارهای اعصابم را به لرزش درآورده بود. موجودی زشتتر از او در دنیا نبود.
تسخیرشدگان
داستایوسکی
@grayart
تسخیرشدگان
داستایوسکی
@grayart
یا کسی شاد، سرزنده، باهوش و کاملاً خوب است یا نیست، و در عوض مالیخولیایی، کسالتآور و در خود فرو رفته است و احتمالاً برای خوب شدن تلاش میکند اما با نیرویی ضعیف.
این شرایط خود به خود بهبود پیدا نمیکند.
بافت آدمیزاد مثل آب نیست که بتوان آن را از لیوانی به داخل دیگری ریخت...
دارم از خستگی میمیرم.
فرض کنید که من شاد بودم،
آخر شادمانی چگونه میتوانست در چنین وضعی جان سالم به در ببرد؟
فرانتس کافکا
@grayart
این شرایط خود به خود بهبود پیدا نمیکند.
بافت آدمیزاد مثل آب نیست که بتوان آن را از لیوانی به داخل دیگری ریخت...
دارم از خستگی میمیرم.
فرض کنید که من شاد بودم،
آخر شادمانی چگونه میتوانست در چنین وضعی جان سالم به در ببرد؟
فرانتس کافکا
@grayart
همهٔ ما از خودمان میپرسیم: عاقبت چه خواهد شد؟ این رنج و عذاب را تا کی باید تحمل کرد؟
فرانتس کافکا
@grayart
فرانتس کافکا
@grayart