اگر مرگ پایان عادی و منطقی همهچیز است، پس برای چه باید مانع مردن مردم شد؟ چه سودی دارد که فلان کاسب یا کارمند پنج یا ده سال بیشتر زنده بماند؟
اگر هدف پزشکی را در این بدانیم که به کمک دارو از رنجها کاسته شود، بیاختیار این سؤال در ذهن شکل میگیرد: برای چه باید از این رنجها کاسته شود؟
اولاً میگویند رنج انسان را به سوی تکامل سوق میدهد، ثانیاً اگر بشریت واقعاً یاد بگیرید که رنجهای خود را به وسیلهٔ قرص و قطره تخفیف دهد، پس حتماً مذهب و فلسفه را که تا امروز از همهٔ بلاها به آنها پناه میبرد، و حتی خوشبختی را کنار خواهد گذاشت...
آنتون چخوف
@grayart
اگر هدف پزشکی را در این بدانیم که به کمک دارو از رنجها کاسته شود، بیاختیار این سؤال در ذهن شکل میگیرد: برای چه باید از این رنجها کاسته شود؟
اولاً میگویند رنج انسان را به سوی تکامل سوق میدهد، ثانیاً اگر بشریت واقعاً یاد بگیرید که رنجهای خود را به وسیلهٔ قرص و قطره تخفیف دهد، پس حتماً مذهب و فلسفه را که تا امروز از همهٔ بلاها به آنها پناه میبرد، و حتی خوشبختی را کنار خواهد گذاشت...
آنتون چخوف
@grayart
هیچ کس با آرزو کردن چنین و چنان نمیشود، هر چند از ته دل آرزو کند. اعمال او از شخصیت فطری و لایتغیر او ناشی میشوند و به نحوی بیواسطهتر و خاصتر توسط انگیزهها تعیین میشوند. بنابراین رفتار انسان محصول ضروریِ شخصیت و انگیزه است.
در باب طبیعت انسان
آرتو شوپنهاور
@grayart
در باب طبیعت انسان
آرتو شوپنهاور
@grayart
مثلِ کسی که خانهاش ناامن است و میخواهد در کنارِ آن خانهای امن بسازد، احتمالاً با مصالحِ خانهی قدیمی. اما بدیاش این است که وسطِ ساختن تواناییاش تمام شود و حالا به جای خانهای گرچه ناامن اما کامل، یک خانهی نیمهویران و یک خانهی نیمهتمام دارد، یعنی هیچی ندارد. نتیجهاش دیوانگی است.
فرانتس کافکا
@grayart
فرانتس کافکا
@grayart
تقریباً از همان کودکی به وجود خصیصهای در خودم توجه کردم و آن اینکه: «بسیار مستعد خطا یافتن در دیگران و سرزنش آنها بودم.» اما این خصیصه یکباره جای خود را به خصیصهی دیگری داد که برایم بسیار آزار دهنده بود: از خودم میپرسیدم که آیا من خطاکارتر از دیگران نیستم؟ و چقدر خودم را به خاطر هیچ و پوچ سرزنش کردم... برای فرار از چنین تردیدهایی بالطبع انزوا جستم. بهعلاوه، هر چه تلاش کردم، در معاشرت با دیگران چیزی نیافتم. همهی پسرهای همسن من، همهی همکلاسیهایم، همه و همه در اندیشههای خود پایینتر از من از کار در آمدند. حتی یک استثنا هم به یاد ندارم.
جوان خام
داستایفسکی
@grayart
جوان خام
داستایفسکی
@grayart
و انسان گردن خواهد نهاد. رنج خواهد برد،
عشق خواهد ورزید. بدین گونه؛ مثل همیشه چنان خواهیم بود که از پیش بودیم، رنج خواهیم برد. بناهای سوخته را برپا خواهیم کرد، آواز خواهیم خواند و لیوان آبجو را بر میز خواهیم کوبید و بر شوربختیمان خواهیم گریست..
پوست انداختن
کارلوس فوئنتس
@grayart
عشق خواهد ورزید. بدین گونه؛ مثل همیشه چنان خواهیم بود که از پیش بودیم، رنج خواهیم برد. بناهای سوخته را برپا خواهیم کرد، آواز خواهیم خواند و لیوان آبجو را بر میز خواهیم کوبید و بر شوربختیمان خواهیم گریست..
پوست انداختن
کارلوس فوئنتس
@grayart
خندان می گویم: «تو این فکر بودم که همه مان اینجا داریم می خوریم و می نوشیم تا وجودهای گرانبهایمان را حفظ کنیم و حال آنکه هیچ ، هیچ ، هیچ جور دلیلی برای وجود داشتن نیست»
تهوع
ژان پل سارتر
@grayart
تهوع
ژان پل سارتر
@grayart
مادرم را به یاد نمیآورم. یک ساله بودم که مُرد.
هر آنچه که در قابلیت احساس من پراکنده و پابرجاست از کمبود این گرمای مادرانه نشأت میگیرد و انتظار بیهودهی بوسهها که آنها را به خاطر نمیآورم.
من موجودی مصنوعیام. همواره بر بستر سینهی بیگانگان بیدار شدهام و خود را در بیراهه گم کردهام.
اگر از لطافت سهمی نصیب من میشد چه انسانی میشدم!
دلواپسی
فرناندو پسوا
@grayart
هر آنچه که در قابلیت احساس من پراکنده و پابرجاست از کمبود این گرمای مادرانه نشأت میگیرد و انتظار بیهودهی بوسهها که آنها را به خاطر نمیآورم.
من موجودی مصنوعیام. همواره بر بستر سینهی بیگانگان بیدار شدهام و خود را در بیراهه گم کردهام.
اگر از لطافت سهمی نصیب من میشد چه انسانی میشدم!
دلواپسی
فرناندو پسوا
@grayart
در رختخوابم می غلتم، يادداشتهای خاطره ام را بهم ميزنم، انديشه های پريشان و ديوانه مغزم را فشار ميدهد. پشت سرم درد ميگيرد، تير می كشد، شقيقه هايم داغ شده، بخودم می پيچم. لحاف را جلو چشمم نگه ميدارم، فكر ميكنم. خسته شدم، خوب بود ميتوانستم كاسه سر خودم را باز بكنم و همه اين توده نرم خاكستری پيچ پيچ كله خودم را درآورده بيندازم دور، بيندازم جلو سگ.
زنده بگور
صادق هدايت
@grayart
زنده بگور
صادق هدايت
@grayart
«حال همه بدست. همه سرگردان. همه نگرانِ فردا، پولدار وُ بیپول پای هیچکس جایی بند نیست؛ در تاریکی، بیجائی، در بیراه، در مِه وُ دودی که دید را در یکقدمی محدود میکند، رها شدهاند، بهتزده، منتظر درجا میزنند. صبح روز بعد مثل غار دهان باز کرده، خمیازه میکشد، از فرط خستگی، ملال وُ دلمردگی بیدار نمیشود وُ خوابزدگی وُ کابوس را مثل جادّهی پهن وُ فشارندهای جلو پای همه باز کرده؛ یگانه جادّهی ضروری که رفتن روی آن ناچار وُ ناگزیرست، زمان که میگذرد ما را به روی آن میرانَد. همه در انتظاری پوچ فلج شدهاند. بدون اینکه چیزی ببینیم، آینده را نگاه میکنیم، میخواهیم با تیرِ نگاه، دیوارِ کوری را سوراخ کنیم که میدانیم آنطرفاش چیزی نیست، منظرهای، دیدگاهی برای چشم وجود ندارد، ابهام وُ آشفتگی و نومیدیست. کابوس است.»
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
@grayart
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
@grayart
می خواهند به نام گذشتهی تاریخی مردم را مشغول و سرگرم بکنند و ضمناً خودشان را سرجمع افتخارات آتیه ملت جا بزنند.
ولی غافل از آنکه چند نفر قلدر و دزد آدمکش افتخار تاریخی برای ملت نیستند.
امروز دورهای نیست که به صرف گذشتهی تاریخی خود ببالیم و بدون کار و جدیت حقوقی برای خودمان قائل بشویم.
اشک تمساح
صادق هدایت
@grayart
ولی غافل از آنکه چند نفر قلدر و دزد آدمکش افتخار تاریخی برای ملت نیستند.
امروز دورهای نیست که به صرف گذشتهی تاریخی خود ببالیم و بدون کار و جدیت حقوقی برای خودمان قائل بشویم.
اشک تمساح
صادق هدایت
@grayart
میشود زندگی را چون محصول و داستان فرعی و بیارزش نمایش عظیم جهان نگریست، حادثهای که خواب خجسته و با شکوه نبودن و نیستی را بر هم میزند. و در هر حال، حتی اگر همه چیز با شما خوب راه آمده و قابل تحمل بوده باشد، هر چه بیشتر و بیشتر عمر کنید با وضوح بیشتری در خواهید یافت که زندگی سراسر جز نومیدی، جز یک فریب نیست.
در باب آلام جهان
آرتور شوپنهاور
@grayart
در باب آلام جهان
آرتور شوپنهاور
@grayart
دغدغه فکری مردم عادی فقط این است که وقت بگذرانند، اما دغدغه کسی که استعدادی دارد این است که از آن استفاده کند.
در باب حکمت زندگی
آرتور شوپنهاور
@grayart
در باب حکمت زندگی
آرتور شوپنهاور
@grayart
دنیا واقعاً رنجآور است، یک اشتباه عظیم است ولی مسکنهایی هم وجود دارند. باریکههای شادیآور هم میشود پیدا کرد. و هیچ باریکهای شادیآورتر از هنر نیست.
قطار فلسفه
اریک واینر
@grayart
قطار فلسفه
اریک واینر
@grayart
منی که دیگر حتی صورتی ندارم، یعنی چه که جنسیت داشته باشم ؟ همه وجودم پوسیده و ریخته، همهاش، چشمهایم، موهایم، بی آن که کوچکترین نشانی از آنها باقی مانده باشد، چنان دور و عمیق که هیچ صدایی به گوشم نرسید، شاید هنوز هم دارند میریزند، موهایم آهسته آهسته مثل ذرههای دوده ریختند، و از این ریزشها هیچ صدایی به گوشم نرسید.
ساموئل بکت
@grayart
ساموئل بکت
@grayart
"من با چیزی زندهام که دیگران از آن میمیرند" (میکل آنژ). در باب تنهایی، بر این گفته هیچ نمیتوان افزود.
امیل سیوران
@grayart
امیل سیوران
@grayart