زندگی خیلی ساده است زیاد سخت نگیرید ا
زندگی یک بازی جدی هست
این بازی هم قوانینی داره که قوانینش هم بر کل جهان وهم بر انسانها حاکم است. اگر این قوانین رو یاد بگیریم و رعایت کنیم، قطعاً آدمهای خوشبخت و موفقی میشویم
@gorava
زندگی یک بازی جدی هست
این بازی هم قوانینی داره که قوانینش هم بر کل جهان وهم بر انسانها حاکم است. اگر این قوانین رو یاد بگیریم و رعایت کنیم، قطعاً آدمهای خوشبخت و موفقی میشویم
@gorava
👏14🙏1
📚 #داستان_کوتاه
حکایت: قاضی و انگشترِ گمشده
روزی قاضی عادلی در شهری کوچک زندگی میکرد. مردمان، او را به انصاف و پاکی میشناختند و همه میگفتند:
«اگر روزی حقِ ظالم را بگیرد، حتماً دلیل دارد، چون او هیچگاه اشتباه نمیکند.»
روزی زنی نزد قاضی آمد و گفت:
«ای قاضی، از دیروز انگشتر شوهرم گم شده و من یقین دارم که کارِ خدمتکارِ خانه است. چون جز او کسی به صندوق نزدیک نشده.»
قاضی بیدرنگ خدمتکار را فراخواند.
پیرمردی فقیر بود با دستانی پینهبسته. با ترسی پنهان گفت:
«به جان خودم، من دزدی نکردهام. اگر کرده باشم، خدا مرا رسوا کند.»
قاضی اندکی اندیشید. سپس گفت:
«در این شهر هزاران انگشتر هست، اما یکی از آنها امروز پیدا خواهد شد، نه با خشم، که با راستی.»
آنگاه به زن و خدمتکار گفت:
«امروز هیچکس از خانه بیرون نرود. شبهنگام، همهی چراغها را خاموش کنید. من خود به خانهی شما خواهم آمد.»
شب که شد، قاضی وارد شد و گفت:
«همه ساکت باشید. من افسونِ حقیقت را میخوانم و دزد آشکار میشود.»
سپس گفت:
«همه چوبی در دست بگیرند، و هر که دزد نباشد، چوبش تا صبح به اندازهی بند انگشت رشد میکند.»
همه چوبها را گرفتند و قاضی رفت.
صبح زود برگشت و چوبها را اندازه گرفت.
چوب خدمتکار کوتاهتر از همه بود. قاضی لبخند زد و گفت:
«دزد او نیست، بلکه زن است که دروغ گفت.»
همه حیران شدند.
قاضی ادامه داد:
«دزد میترسد، و چون ترسیده، دیشب چوبش را کوتاهتر کرد تا اگر نرویید، نشان ندهد. اما پیرمرد از راستیاش آسوده بود و چوبش را همانگونه گذاشت.
عدالت، نه با جادو، که با شناختِ ترس و آرامش آشکار میشود.»
زن سر به زیر انداخت و گریست.
شوهرش گفت: «ای قاضی، چگونه دانستی که همسرم دزد است؟»
قاضی گفت:
«وقتی گفتی صندوق را جز خدمتکار کسی ندیده، در چشمانش دیدم که از راستی گفت، اما در چشمان زنت، اضطرابِ پنهان بود. عدالت، از نگاهها آغاز میشود، نه از سخنها.»
عدالت، تنها در قانون و قضاوت نیست؛
در آرامشِ وجدان و دیدنِ ترس در چشمان ناحق است.
آنکه به راستی ایمان دارد، نیازی به فریاد ندارد — سکوتش خود گواهِ بیگناهی اوست..
@gorava
حکایت: قاضی و انگشترِ گمشده
روزی قاضی عادلی در شهری کوچک زندگی میکرد. مردمان، او را به انصاف و پاکی میشناختند و همه میگفتند:
«اگر روزی حقِ ظالم را بگیرد، حتماً دلیل دارد، چون او هیچگاه اشتباه نمیکند.»
روزی زنی نزد قاضی آمد و گفت:
«ای قاضی، از دیروز انگشتر شوهرم گم شده و من یقین دارم که کارِ خدمتکارِ خانه است. چون جز او کسی به صندوق نزدیک نشده.»
قاضی بیدرنگ خدمتکار را فراخواند.
پیرمردی فقیر بود با دستانی پینهبسته. با ترسی پنهان گفت:
«به جان خودم، من دزدی نکردهام. اگر کرده باشم، خدا مرا رسوا کند.»
قاضی اندکی اندیشید. سپس گفت:
«در این شهر هزاران انگشتر هست، اما یکی از آنها امروز پیدا خواهد شد، نه با خشم، که با راستی.»
آنگاه به زن و خدمتکار گفت:
«امروز هیچکس از خانه بیرون نرود. شبهنگام، همهی چراغها را خاموش کنید. من خود به خانهی شما خواهم آمد.»
شب که شد، قاضی وارد شد و گفت:
«همه ساکت باشید. من افسونِ حقیقت را میخوانم و دزد آشکار میشود.»
سپس گفت:
«همه چوبی در دست بگیرند، و هر که دزد نباشد، چوبش تا صبح به اندازهی بند انگشت رشد میکند.»
همه چوبها را گرفتند و قاضی رفت.
صبح زود برگشت و چوبها را اندازه گرفت.
چوب خدمتکار کوتاهتر از همه بود. قاضی لبخند زد و گفت:
«دزد او نیست، بلکه زن است که دروغ گفت.»
همه حیران شدند.
قاضی ادامه داد:
«دزد میترسد، و چون ترسیده، دیشب چوبش را کوتاهتر کرد تا اگر نرویید، نشان ندهد. اما پیرمرد از راستیاش آسوده بود و چوبش را همانگونه گذاشت.
عدالت، نه با جادو، که با شناختِ ترس و آرامش آشکار میشود.»
زن سر به زیر انداخت و گریست.
شوهرش گفت: «ای قاضی، چگونه دانستی که همسرم دزد است؟»
قاضی گفت:
«وقتی گفتی صندوق را جز خدمتکار کسی ندیده، در چشمانش دیدم که از راستی گفت، اما در چشمان زنت، اضطرابِ پنهان بود. عدالت، از نگاهها آغاز میشود، نه از سخنها.»
عدالت، تنها در قانون و قضاوت نیست؛
در آرامشِ وجدان و دیدنِ ترس در چشمان ناحق است.
آنکه به راستی ایمان دارد، نیازی به فریاد ندارد — سکوتش خود گواهِ بیگناهی اوست..
@gorava
🙏4❤1
❤18👍7
دوعدد جغجغه،در حد نو،مناسب برای گاوصندوق فروشی به صورت توافقی به فروش میرسد
۰۹۱۴۹۹۹۱۸۹۷بهلول علیزاده
@gorava
۰۹۱۴۹۹۹۱۸۹۷بهلول علیزاده
@gorava
❤5🥰1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✅ حاج بهزادحسنی اهری ✅ ق۱
ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)۴۰۳
و ایام وفات حضرت ام البنین(س)
#شهرستان_هریس_روستای_گوراوان
@gorava
ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)۴۰۳
و ایام وفات حضرت ام البنین(س)
#شهرستان_هریس_روستای_گوراوان
@gorava
❤10👍2
*دووار گوراوان وحومه*
دوعدد جغجغه،در حد نو،مناسب برای گاوصندوق فروشی به صورت توافقی به فروش میرسد ۰۹۱۴۹۹۹۱۸۹۷بهلول علیزاده @gorava
̈́ف̈́ـ̈́ـ̈́رو̈́خ̈́ـ̈́ـ̈́̈́ت̈́ـ̈́ـ̈́ه ̈́ش̈́ـ̈́ـ̈́د
ای ساربان
شجریان
❤9✍2👍2👏1
♦️ *احتمال تعطیلی تهران تا سهشنبه*
🔹تهران برای هفتمین روز متوالی در وضعیت قرمز آلودگی هوا قرار دارد و با ادامه سکون هوا، احتمال تعطیلی تا سهشنبه بالاست./فارس
@gorava
🔹تهران برای هفتمین روز متوالی در وضعیت قرمز آلودگی هوا قرار دارد و با ادامه سکون هوا، احتمال تعطیلی تا سهشنبه بالاست./فارس
@gorava
🥰5❤1
*دووار گوراوان وحومه*
نیسان دوگانه سوز مدل ۴۰۱ بدون رنگ و خط خش جزئی برا توضیحات بیشتر تماس بگیرید قیمت توافقی ۰۹۱۲۹۶۳۴۶۷۰
̈́ف̈́ـ̈́ـ̈́رو̈́خ̈́ـ̈́ـ̈́̈́ت̈́ـ̈́ـ̈́ه ̈́ش̈́ـ̈́ـ̈́د
📚 #داستان_کوتاه
میگن یه کفتر بازی یه روز دو تا از اون کفترهای خوشگلش و هوا میکنه بعد چند دقیقه کفتراش میرن رو پشت بوم همسایه میشینن، میره در خونه همسایه اش و میزنه میگه فلانی کفترام و بهم میدی؟ یارو میگه ما با هم رقیبیم نمیشه،
میگه ۵۰۰ هزار میدم یارو میگه نه میگه ۱ تومن میدم یارو میگه نه
میگه ۵ میلیون میدم کفترام و بده میگه نه
فرداش زنگ میزنه میگه ۵ تومن و بیار کفترات و ببر
صاحب کفترا میگه دیگه نمیخوام مال خودت، یارو میگه چیه دبه کردی از ۵ تومن
کفتر بازه میگه من دیشب میخواستم ۵ تومن بدم که کفترام جای دیگه نخوابن
الان که خوابیدن دیگه برام مهم نیست
@gorava
میگن یه کفتر بازی یه روز دو تا از اون کفترهای خوشگلش و هوا میکنه بعد چند دقیقه کفتراش میرن رو پشت بوم همسایه میشینن، میره در خونه همسایه اش و میزنه میگه فلانی کفترام و بهم میدی؟ یارو میگه ما با هم رقیبیم نمیشه،
میگه ۵۰۰ هزار میدم یارو میگه نه میگه ۱ تومن میدم یارو میگه نه
میگه ۵ میلیون میدم کفترام و بده میگه نه
فرداش زنگ میزنه میگه ۵ تومن و بیار کفترات و ببر
صاحب کفترا میگه دیگه نمیخوام مال خودت، یارو میگه چیه دبه کردی از ۵ تومن
کفتر بازه میگه من دیشب میخواستم ۵ تومن بدم که کفترام جای دیگه نخوابن
الان که خوابیدن دیگه برام مهم نیست
@gorava
❤11👎1