Glitter Mind
591 subscribers
1.79K photos
74 videos
197 files
45 links
Download Telegram
👍1
الا زمانه‌ی تکرار نامرادی‌ها
وفور محنت و اندوه و قحط شادی‌ها...

[ حسین منزوی ]
👍2
إني أنتظر من الحب كثيراً،
فأخاف ألا يأتيني
بكل ما أنتظر.

من انتظار زیادی از عشق دارم
می‌ترسم به اندازه‌ی انتظارم
سراغم نیاید.

[ مي زيادة ]
ترجمه: محمد حمادی
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍16👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍12
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
باله لو پارک یک اثر برجسته و مدرن در دنیای هنر باله است که توسط طراح رقص مشهور فرانسوی آنجلین پرلژوکاج خلق شده است. این اثر در سال ۱۹۹۴ برای باله اپرای پاریس طراحی شد و به دلیل ترکیب زیبای موسیقی، طراحی صحنه و حرکات رقص، به یکی از آثار ماندگار او تبدیل شد.

بخش بوسه در باله لو پارک یکی از به‌یادماندنی‌ترین و نمادین‌ترین قسمت‌های این اثر است که مورد توجه مخاطبان و منتقدان بسیاری قرار گرفته است. این بخش که با الهام از مفهوم عشق و اشتیاق طراحی شده، لحظه‌ای شاعرانه در میان داستان کلی باله را به تصویر می‌کشد.
‌‌‌
موسیقی این اثر ترکیبی است از قطعاتی از موتزارت و صداهای مدرن که هماهنگی و تنش را به شکلی استادانه در حرکات رقص منعکس می‌کند. استفاده از موسیقی موتزارت بر فضای کلاسیک اثر تاکید دارد، در حالی که رویکردهای مدرن پرلژوکاج تضاد جذابی ایجاد می‌کنند.
‌‌
آنجلین پرلژوکاج در این قسمت با استفاده از حرکات نرم، مداوم و سیال، ارتباط عاطفی عمیقی میان دو شخصیت را به نمایش می‌گذارد. یکی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد این بخش، تمرکز بر حرکات آهسته و کاملا همگام‌ شده است که نمادی از وابستگی و هماهنگی کامل میان عشاق است.

لحظه بوسه که به شکل معلق در هوا طراحی شده، نقطه اوج این صحنه است و با ظرافتی زیبا اجرا می‌شود.
👍2
👍5
Glitter Mind
Photo
این متن بخشی از نامهٔ فیودور داستایوفسکی به برادرش مایکل است که در ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹ نوشته شده، وقتی حکم اعدام او به حکم کار اجباریِ زندان تغییر یافت
👍3👎1
Glitter Mind
Photo
وقتی به گذشته نگاه می‌کنم و می‌بینم چه‌قدر زمان بیهوده تلف شد، چه‌قدر وقت در توهمات، خطاها، تنبلی و نادانی نسبت به زندگی از دست رفت؛ وقتی می‌بینم که ارزش زمان را نفهمیدم و چه‌قدر علیه قلب و روحم گناه کردم ـ قلبم به درد می‌آید. زندگی یک هدیه است، زندگی یعنی شادی؛ هر دقیقه می‌توانست یک عصرِ خوشبختی باشد. Si jeunesse savait! (اگر جوانی می‌دانست!)

حالا که زندگی‌ام تغییر کرده، من در قالبی تازه متولد می‌شوم. برادر! به تو سوگند می‌خورم که امیدم را از دست ندهم و روح و قلبم را پاکیزه نگاه دارم. دوباره متولد می‌شوم برای چیزی بهتر. این تنها امید من است، تنها تسلای من !
👍4
ترک آرزو کردم، رنج هستی آسان شد

[ بیدل
]
👍9
‏:۱۵/۱۱/۹۱
‏«با پشتکار و در کمال جدیت تنبلی می‌کنم، پراکنده و گاه بیگاه چیزی می‌خوانم و پیوسته پیایی وقت تلف می‌کنم.»

‏- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
👍2
‏:۴/۱۱/۹۱
‏«چه عمری تلف می‌کنم، چه عمری!»

‏- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏«أحسن الظن بالناس كأنهم كلهم خير واعتمد على نفسك كأنه لا خير في الناس.»
‏چنان به مردم خوش‌بین باش که انگار جملگی خوبند و چنان به خودت تکیه کن انگار هیچ خیری در مردم نیست.

‏- عباس محمود العقاد؛ فارسیِ عذرا جوانمردی
👍6
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان برمیفرازم سرم را
آنگاه میگویم که بذری نو فشاندست
تا بشکفد، تا بردهد بسیار ماندست
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مُردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیرید، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت یعنی
یعنی کسی را میتوان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتم
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد
ایمان به انسان، شب چراغ راه من بود
شمشیر، دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان، سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
سبرگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شب های بی پایان، نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها شاید که طوفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنی ها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
دیر است، دیر است، تاریکیِ روحِ زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوحی دگر می باید و طوفان دیگر
دنیای دیگر ساخت باید وز نو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره میسپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

[فریدون مشیری ]
👍5