شهرزاد
3.3K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
شهرزاد
Voice message
امروز روز اول دی‌ماه است.
این اولین شعری‌ست که از دیوان فروغ حفظ کرده‌ام.
دو سال پیش وقتی کتاب «قول» از «فریدریش دورنمات» را به قیمت ۱۵۰۰۰ تومان می‌خریدم، نمی‌دانستم با یک کتاب جناییِ حسابی طرفم. اگر فیلم سینمایی «memories of murder» مورد پسندتان بود، این کتاب را هم دوست خواهید داشت.

پ.ن: من با ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند خواندم که خیلی هم خوب بود.
وقتی تازه وسیله‌ای می‌خری در نگهداری از آن تا مدت‌ها سلیقه به‌ خرج می‌دهی، ذوق داشتنش را داری.
وقتی وارد رابطه‌‌ای عاشقانه می‌شوی برای بوسه‌ی اول برنامه می‌چینی، در کوچک‌ترین تغییراتش ریز می‌شوی، ذوق بودنش را داری.
وقتی تازه مشغول تحصیل در رشته‌ی مورد علاقه‌ات می‌شوی یا به دانشگاه مورد علاقه‌ات پا می‌گذاری، با جدیت درس می‌خوانی و جزوه‌های مرتب می‌نویسی.
وقتی بالاخره کار پیدا می‌کنی - کاری که از وقتی عقل‌ت رسیده در جواب بزرگ‌ترها که پرسیده‌اند می‌خواهی بزرگ شدی چکاره شوی، باد در گلو انداخته و گفته‌ای این‌کاره - تا مدت‌ها مراقبی کارت را به درست‌ترین شکل ممکن انجام بدهی تا رضایت همه را جلب کنی.
عمر این مدت چقدر است؟ ۳ ماه؟ ۶ ماه؟ ۱ سال؟
روانشناسان که باور دارند، ۴۰ روز برای تبدیل یک کار به عادت کافی‌ست.
این دوران که به سر آید انگار کسی ظرف عادت‌دان را برمی‌دارد، از عمد می‌پاشد روی روزها و احساسات و شور و ذوق ما. عادت می‌کنیم.
آن وسیله، آن رابطه، آن دانشگاه و آن شغل تبدیل می‌شود به خانه‌ای متروک که روی مبل‌های‌ش ملافه‌های سفید کشیده‌اند و دیوارها را جابجا تار عنکبوت پوشانده است و سال‌هاست کسی در آن زندگی نمی‌کند.
هر از چندگاهی به خودمان یادآوری کنیم که چقدر برای رسیدن به چیزی یا کسی که می‌خواستیم صبر کردیم و رویا چیدیم‌ بد نیست. هر از چندگاهی تارهای عنکبوت‌ها را تمیز کنیم و آن خانه را آب و جارو کنیم.
به مناسب تولد فروغ عزیز.
من پادکست‌های زیادی راجع به فروغ شنیدم؛ این بهترینشه.
و اگر دوست دارید بیشتر فروغ رو بشناسید، خوندن «شهر آشوب» گزینه‌ی خیلی خوبیه.
روابط؛ قسمت اول:
تابحال پلی پشت سرم خراب نکرده‌ام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرتاب شده.
نقطه‌ی عطف بسیاری از این سقوط‌ها هم اسباب‌کشی‌ست؛ اولین روابط دوستی من در کوچه‌ی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفته‌ها با ف. و م. تا قبل از غروب آفتاب کش‌‌بازی، لی‌لی، اسکیت‌سواری و خاله‌بازی می‌کردیم. سیسمونی بسیار کاملی هم داشتم که به هنگام کوچ از خانه‌ی اول مادرم همه را رد کرد به نمکی!
بعدتر با دختر ساکن طبقه‌ی چهارم ساختمان‌مان دوست شدم. یک برادر کوچک‌تر هم داشت که همیشه با تفنگ به جانمان می‌افتاد. آن‌ها هم یک روز اسباب‌کشی کردند و رفتند.
بعد رفتم مدرسه. وسط سال تحصیلی پدرم آمد و دست مرا که بخاطر زنگ ورزش در حیاط بودم گرفت و برد. مثل این‌که داشتیم می‌رفتیم محله‌ای دیگر! من نمی‌دانستم دیگر قرار نیست برگردم وگرنه ن. و ه. را در آغوش می‌گرفتم و خداحافظی شاعرانه‌ای می‌کردم. گاهی بهشان فکر می‌کنم. به ساندویچ‌های مرغ و کاهو و مایونز بوفه مدرسه‌مان به قیمت ۱۰۰ تک تومان که هیچ‌وقت آن مزه تکرار نشد. حتی وقتی خودم در خانه درست کردم.
بعد از این قضیه دیگر روابط عمیقی با کسی تشکیل ندادم. حتی روابط سردی هم داشتم. بغل‌دستی‌ام در مدرسه‌ی جدید سهیلا نامی بود که هیچ آبمان با هم در یک جوی نمی‌رفت و با مداد قرمزی نیمکت را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودیم. بدون شکست عاطفی جدیدی، دبستان به پایان رسید.
نشسته‌ام پشت میزم در اتاقی به ابعاد حدودن ۲۰ متر.
مانیتور و کیبورد قدیمی که هنگام تایپ یادآور صدای سم اسبان سربازان انگلیسی در حمله به گروه وایکینگ‌هاست، ادوات تحریر و دستگاه‌های پرینتر، کوچک و بزرگ روی میز طویل زردرنگی قرار گرفته‌اند که به‌وسیله‌ی پارتیشنی به همان رنگ از دو سوم جلویی اتاق جدا می‌شوند.
دلم نمی‌آید ننویسم که پایین میز کیس زوار در رفته‌ای قرار دارد، آخر وفاداری این وسیله که انگار از سال ۸۴ تا الآن این‌جاست جدن باید تحسین شود.
پشت میزم شش صندلی مشکی‌ست و ما فقط دو نفر هستیم. تنها خوشی ما می‌تواند انتخاب راحت‌ترین و نوترین صندلی باشد یا وقتی نور از پنجره‌ی بدون پرده به داخل می‌تابد می‌توانیم مقابل پنجره بنشینیم و چند خطی کتاب بخوانیم، البته از وقتی این‌جا گفته‌ام ۱۰ تا ۱۰:۵۰ سرم خلوت می‌شود، خروارها کار روی سرم ریخته و نتوانسته‌ام حتی یک خط کتاب بخوانم. حالا خوب است به چشم زخم اعتقاد ندارم!
مرکز شهر همیشه برای‌م پر از جریان زندگی بوده است؛ دیدن هم‌سن و سال‌های زیبا و خوش‌پوش‌، تپه‌هایی از کتاب‌های قدیمی بیست تومانی کنار خیابان، اجرای نوازندگان خیابانی، صدای خنده‌ی جمع‌های دختران نوجوان، کتاب‌فروشی دماوند و... مثل دست‌مال نم‌داری بودند که گرد یکنواختی روزها را می‌گرفتند، اخیرن اما حضور آن آمران زوریِ به معروف -خیلی صفات مناسب‌تری برای توصیف‌شان دارم، دارم خانومی به‌خرج می‌دهم و کظم غیظ می‌کنم- باعث شده تنها لحظاتی را توأم با خشم، کینه و نفرت از سر بگذرانم.
متأسفم این را می‌گویم اما دیگر به مرکز شهر نخواهم رفت.
من در زیستن آماتور هستم؛ غیر حرفه‌ای و ناشی. دورترین مسافتی که در آن پا گذاشته‌ام سیاره‌ای‌ست که شازده‌ کوچولو از آن آمده‌بود. هیجان‌انگیزترین تفریحی که داشته‌ام تماشای سوختن شهر به دست دنریس در GOT بوده‌است و زیباترین مکانی که در آن بوده‌ام روستایی در فیلم سینمایی midsummer. همه هم در حالی‌که من کنج اتاق، پشت میزتحریر یا روی مبل کز کرده‌‌بودم.
زیستن در ذهن؛ دنیایی که لحظات اعجاب‌انگیزش را تنها وام‌دار نویسندگان و فیلم‌سازان است، مثل فیلم Source Code با بازی درخشان جیک جیلینهال که درون مغز خود مأموریت مهمی را به انجام می‌رساند، در حالی‌که جسمش درون‌ محفظه‌ای توسی‌رنگ قرار دارد.

من در زیستن آماتور هم هستم؛ این‌بار اما دوست‌دار زندگی.
با این آگاهی که آماتور از واژه‌ی لاتین amore گرفته شده، به معنای دوست‌داشتن.

زندگی را ناشیانه دوست دارم. درست است که قبل از شروع هر کاری باید با یک لشکر ترس و افکار بازدارنده بجنگم، اما هرگز دست از جنگیدن و تلاش برنداشته‌ام. غلبه بر این لشکر برای تجربه‌ی این هیجانات در دنیای حقیقی نیازمند روغن‌گیری‌ای حسابی در رگ‌های مغزی‌ست، یک هل داده‌شدن از سوی نزدیکان یا شاید هم یک جرقه.
ماه بالای سر آبادی‌ست،
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی، خشت غربت را می‌بویم..

• سهراب سپهری