- اگر مرا دوست داشتی، راضی نمیشدی اینقدر ناراحتم کنی.
- اگر ندارد، من تو را دوست دارم، منتهی آدم همیشه نمیتواند بی آنکه کسی را ناراحت کرده باشد به انجام آنچه در نظر خودش درست است، دست بزند.
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
- اگر ندارد، من تو را دوست دارم، منتهی آدم همیشه نمیتواند بی آنکه کسی را ناراحت کرده باشد به انجام آنچه در نظر خودش درست است، دست بزند.
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
تا میتوانستم کتاب خواندم، تنها چیزی که فهمیدم این بود که نادانیام بینهایت است.
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
من خیلی به داشتن فرصتی برای ایجاد یکسری تغییرات در گذشته فکر میکنم. چیزی شبیه گزینهی undo در بازی پاسور؛ قبلتر که بسیار به این بازی اعتیاد داشتم وقتی میدیدم باختم حتمیست آنقدر این دکمه را میزدم تا به اولین دوراهی پیش آمده به بازی برگردم.
بار اولی نیست که این فکر به ذهنم خطور میکند، بار اول وقتی معلم با نگاه به لیست حضور و غیابش من را با فامیلی «الف» برای پرسش کلاسی انتخاب کرد آرزو کردم میتوانستم آنقدر گزینهی undo را انتخاب کنم تا فامیلی کل اجدادم به صادقیای چیزی از آن حروف وسط الفبا تغییر پیدا کند تا چندان در چشم معلم و استاد نباشد، ممکن است این برایتان خندهدار باشد اما سر همین نفر اول لیست بودن در دانشگاه نزدیک بود درسی را بیافتم.
البته حالا نیازم به گزینهی undo تا اینحد سطحی نیست اما به نظرم دنیا خیلی به چنین چیزی نیاز دارد.
بار اولی نیست که این فکر به ذهنم خطور میکند، بار اول وقتی معلم با نگاه به لیست حضور و غیابش من را با فامیلی «الف» برای پرسش کلاسی انتخاب کرد آرزو کردم میتوانستم آنقدر گزینهی undo را انتخاب کنم تا فامیلی کل اجدادم به صادقیای چیزی از آن حروف وسط الفبا تغییر پیدا کند تا چندان در چشم معلم و استاد نباشد، ممکن است این برایتان خندهدار باشد اما سر همین نفر اول لیست بودن در دانشگاه نزدیک بود درسی را بیافتم.
البته حالا نیازم به گزینهی undo تا اینحد سطحی نیست اما به نظرم دنیا خیلی به چنین چیزی نیاز دارد.
کتابها فرصت تجربهی زندگیهای دیگر را به ما میدهند.
صبحها که بیدار میشوم تنها یک کارمند جزء در ایران هستم که باید بر خلاف میل باطنیام یک اونیفرم مشکی با مقنعهای که درازایش به انتهای کمرم میرسد به تن کنم.
پشت میزم در محل کار مینشینم و به انجام وظیفه مشغول میشوم.
ساعت ۱۰:۰۰ الی ۱۰:۵۰ سرم خیلی خلوت میشود و تقریبن کسی دیگر با من کاری ندارد، در این میان کتاب را باز میکنم و مثل راپنزل که با قلم جادوئی خود با ترسیم تصویری به سرزمینهای مورد علاقهاش پا میگذارد، سر از جاهای دیگری در تاریخهای گوناگون در میآورم.
هفتهی گذشته که نیاز به حضور در یک مکان طراوتبخش و نشاط آفرین داشتم با انتخاب کتاب «نورثنگر ابی» از «جین آستین» در آن ساعت وارد شهر bath در انگلستان شدم. یک پیراهن بلند شیریرنگ با گلهای ریز آبی به تن داشتم و پری به همان رنگ به کلاه آفتابگیرم وصل بود. سیل جمعیت من را به میز چای میرساند و من همزمان که به مکالمات کاترین و هنری گوش میسپردم، در آن فنجان با گلهای زیبای صورتی ملیح چای مینوشیدم.
۱۰:۵۰ با صدای آلارم به محیط محل کارم برمیگردم و به نوشیدن یک چای تیبگی ولرم بسنده میکنم.
انگلستان روی میز کارم جادو میکند و سر و صدای میهمانیها حسابی من را به سمت خود میکشند، اما باید این صداها را خاموش کنم و بعد از تمام شدن زندگی کارمندی به ایفای نقشهای بعدی زندگیام بپردازم.
صبحها که بیدار میشوم تنها یک کارمند جزء در ایران هستم که باید بر خلاف میل باطنیام یک اونیفرم مشکی با مقنعهای که درازایش به انتهای کمرم میرسد به تن کنم.
پشت میزم در محل کار مینشینم و به انجام وظیفه مشغول میشوم.
ساعت ۱۰:۰۰ الی ۱۰:۵۰ سرم خیلی خلوت میشود و تقریبن کسی دیگر با من کاری ندارد، در این میان کتاب را باز میکنم و مثل راپنزل که با قلم جادوئی خود با ترسیم تصویری به سرزمینهای مورد علاقهاش پا میگذارد، سر از جاهای دیگری در تاریخهای گوناگون در میآورم.
هفتهی گذشته که نیاز به حضور در یک مکان طراوتبخش و نشاط آفرین داشتم با انتخاب کتاب «نورثنگر ابی» از «جین آستین» در آن ساعت وارد شهر bath در انگلستان شدم. یک پیراهن بلند شیریرنگ با گلهای ریز آبی به تن داشتم و پری به همان رنگ به کلاه آفتابگیرم وصل بود. سیل جمعیت من را به میز چای میرساند و من همزمان که به مکالمات کاترین و هنری گوش میسپردم، در آن فنجان با گلهای زیبای صورتی ملیح چای مینوشیدم.
۱۰:۵۰ با صدای آلارم به محیط محل کارم برمیگردم و به نوشیدن یک چای تیبگی ولرم بسنده میکنم.
انگلستان روی میز کارم جادو میکند و سر و صدای میهمانیها حسابی من را به سمت خود میکشند، اما باید این صداها را خاموش کنم و بعد از تمام شدن زندگی کارمندی به ایفای نقشهای بعدی زندگیام بپردازم.
آدمهایی را دیدهاید که وارد هر حرفهای میشوند در آن بهتریناند؟ مثلن خواهرم وقتی وارد کار دوخت و دوز شد، تمیزی و ظرافت دوختهایش زبانزد بودند. بعدتر که وارد رشتهی گرافیک شد و باید طراحی میکرد هم همینطور. حالا هم در جواهرسازی. نه که به او غبطه بخورم یا بدتر بخل بورزم، نه فقط به او افتخار میکنم.
بحث سر این است که من در کاری بهترین نیستم. وارد هر کاری میشوم «معمولیترین» هستم. تا مدتها خیال میکردم «معمولی» زنندهترین صفتیست که میشود به کسی داد. در مدرسه یک دانشآموز معمولی بودم که نه بواسطهی هوش بالا و نه شیطنتِ بسیار اسمی در مدرسه در کرده باشد. آنقدر آرام بودم که حتی اگر جواب سوالی را هم میدانستم داوطلب نمیشدم. بعدتر هم در دانشگاه، کارآموزی و کار این «معمولی بودن» را با خود حمل کردم.
«معمولی بودن» به خودی خود بد نیست، اما برای من نقطهی امنی تلقی میشود که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم ترکش کنم؛ مثل ایستادن با پاچههای شلوار بالا زده لب یک رودخانه با آب یخ است که برای فرو بردن پاهایم درون آب هی دست دست میکنم.
بحث سر این است که من در کاری بهترین نیستم. وارد هر کاری میشوم «معمولیترین» هستم. تا مدتها خیال میکردم «معمولی» زنندهترین صفتیست که میشود به کسی داد. در مدرسه یک دانشآموز معمولی بودم که نه بواسطهی هوش بالا و نه شیطنتِ بسیار اسمی در مدرسه در کرده باشد. آنقدر آرام بودم که حتی اگر جواب سوالی را هم میدانستم داوطلب نمیشدم. بعدتر هم در دانشگاه، کارآموزی و کار این «معمولی بودن» را با خود حمل کردم.
«معمولی بودن» به خودی خود بد نیست، اما برای من نقطهی امنی تلقی میشود که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم ترکش کنم؛ مثل ایستادن با پاچههای شلوار بالا زده لب یک رودخانه با آب یخ است که برای فرو بردن پاهایم درون آب هی دست دست میکنم.
با تو بودن مثل این است که پنجرههای یک خانهی نقلی را در شلوغترین نقطهی شهر با سر و صدای سرسامآور آدمها، دستفروشها، بوق ماشینها و اتوبوسها ببندی و ناگهان محیط خانه ساکت شود.
مثل اینکه دخترکی پس از گذراندن ساعتهای دلشوره و تنهایی بعد از گم شدن، ناگهان مادرش را در میان یک عالم زن در آن ازدحام ببیند و خودش را در آن آغوش امن بیاندازد.
با تو بودن امن ست.
مثل اینکه دخترکی پس از گذراندن ساعتهای دلشوره و تنهایی بعد از گم شدن، ناگهان مادرش را در میان یک عالم زن در آن ازدحام ببیند و خودش را در آن آغوش امن بیاندازد.
با تو بودن امن ست.
میدانم ممکن است حال دل بعضی از ما خوب نباشد، در میان جمع -اگر جمعی باشد- احساس تنهایی کنیم و فلسفهی جمعشدن در شب یلدا را بیمعنی بدانیم، اما یلدا از نیاکان ما، نسل به نسل گشته تا نوید بدهد که زور [نور] بر [تاریکی] میچربد، پس به قول چارلی چاپلین با صدای آرامتری غمگین باشید تا شادی [ تو بخوان نور] ناامید نشود.
یلدایتان مبارک.
یلدایتان مبارک.
پدربزرگ نقطهی اتصال همهی ما بود. بعد از رفتن او دیگر خبری از آن سفرههای رنگانگ طویل نشد، اگر هم شد بسیار دیر به دیر و اصلن هم آن کیف و مزه را نداشت.
بعد از او دیگر یلدا بیمعنی بود. جای خالی پررنگ او حسابی توی ذوق میزد و دانههای انار از لابلای بغضهای جمع شده در گلو بهسختی پائین میرفتند.
بعد از او دستپخت مادربزرگ دیگر خوب نیست و عطر کتلتها دیگر دل هر جنبندهای را نمیبرند، شاید چون مادربزرگ سر اجاق که میایستد به آذری مویه میکند و غذاها را با مرگ میآمیزد.
بعد از او بود که غم و حسرت به متنهای من راه پیدا کردند؛ اولین باری که روی کاغذ از دلتنگی گله کردم بعد از او بود.
بعضی آدمها هستند که با رفتن خود مجموعهای از نقاط اتصال میان ما و دنیا را هم با خود میبرند؛ پدربزرگ نقطهی اتصال ما با جزئیات زیبای زندگی بود.
بعد از او دیگر یلدا بیمعنی بود. جای خالی پررنگ او حسابی توی ذوق میزد و دانههای انار از لابلای بغضهای جمع شده در گلو بهسختی پائین میرفتند.
بعد از او دستپخت مادربزرگ دیگر خوب نیست و عطر کتلتها دیگر دل هر جنبندهای را نمیبرند، شاید چون مادربزرگ سر اجاق که میایستد به آذری مویه میکند و غذاها را با مرگ میآمیزد.
بعد از او بود که غم و حسرت به متنهای من راه پیدا کردند؛ اولین باری که روی کاغذ از دلتنگی گله کردم بعد از او بود.
بعضی آدمها هستند که با رفتن خود مجموعهای از نقاط اتصال میان ما و دنیا را هم با خود میبرند؛ پدربزرگ نقطهی اتصال ما با جزئیات زیبای زندگی بود.
دو سال پیش وقتی کتاب «قول» از «فریدریش دورنمات» را به قیمت ۱۵۰۰۰ تومان میخریدم، نمیدانستم با یک کتاب جناییِ حسابی طرفم. اگر فیلم سینمایی «memories of murder» مورد پسندتان بود، این کتاب را هم دوست خواهید داشت.
پ.ن: من با ترجمهی عزتالله فولادوند خواندم که خیلی هم خوب بود.
پ.ن: من با ترجمهی عزتالله فولادوند خواندم که خیلی هم خوب بود.
وقتی تازه وسیلهای میخری در نگهداری از آن تا مدتها سلیقه به خرج میدهی، ذوق داشتنش را داری.
وقتی وارد رابطهای عاشقانه میشوی برای بوسهی اول برنامه میچینی، در کوچکترین تغییراتش ریز میشوی، ذوق بودنش را داری.
وقتی تازه مشغول تحصیل در رشتهی مورد علاقهات میشوی یا به دانشگاه مورد علاقهات پا میگذاری، با جدیت درس میخوانی و جزوههای مرتب مینویسی.
وقتی بالاخره کار پیدا میکنی - کاری که از وقتی عقلت رسیده در جواب بزرگترها که پرسیدهاند میخواهی بزرگ شدی چکاره شوی، باد در گلو انداخته و گفتهای اینکاره - تا مدتها مراقبی کارت را به درستترین شکل ممکن انجام بدهی تا رضایت همه را جلب کنی.
عمر این مدت چقدر است؟ ۳ ماه؟ ۶ ماه؟ ۱ سال؟
روانشناسان که باور دارند، ۴۰ روز برای تبدیل یک کار به عادت کافیست.
این دوران که به سر آید انگار کسی ظرف عادتدان را برمیدارد، از عمد میپاشد روی روزها و احساسات و شور و ذوق ما. عادت میکنیم.
آن وسیله، آن رابطه، آن دانشگاه و آن شغل تبدیل میشود به خانهای متروک که روی مبلهایش ملافههای سفید کشیدهاند و دیوارها را جابجا تار عنکبوت پوشانده است و سالهاست کسی در آن زندگی نمیکند.
هر از چندگاهی به خودمان یادآوری کنیم که چقدر برای رسیدن به چیزی یا کسی که میخواستیم صبر کردیم و رویا چیدیم بد نیست. هر از چندگاهی تارهای عنکبوتها را تمیز کنیم و آن خانه را آب و جارو کنیم.
وقتی وارد رابطهای عاشقانه میشوی برای بوسهی اول برنامه میچینی، در کوچکترین تغییراتش ریز میشوی، ذوق بودنش را داری.
وقتی تازه مشغول تحصیل در رشتهی مورد علاقهات میشوی یا به دانشگاه مورد علاقهات پا میگذاری، با جدیت درس میخوانی و جزوههای مرتب مینویسی.
وقتی بالاخره کار پیدا میکنی - کاری که از وقتی عقلت رسیده در جواب بزرگترها که پرسیدهاند میخواهی بزرگ شدی چکاره شوی، باد در گلو انداخته و گفتهای اینکاره - تا مدتها مراقبی کارت را به درستترین شکل ممکن انجام بدهی تا رضایت همه را جلب کنی.
عمر این مدت چقدر است؟ ۳ ماه؟ ۶ ماه؟ ۱ سال؟
روانشناسان که باور دارند، ۴۰ روز برای تبدیل یک کار به عادت کافیست.
این دوران که به سر آید انگار کسی ظرف عادتدان را برمیدارد، از عمد میپاشد روی روزها و احساسات و شور و ذوق ما. عادت میکنیم.
آن وسیله، آن رابطه، آن دانشگاه و آن شغل تبدیل میشود به خانهای متروک که روی مبلهایش ملافههای سفید کشیدهاند و دیوارها را جابجا تار عنکبوت پوشانده است و سالهاست کسی در آن زندگی نمیکند.
هر از چندگاهی به خودمان یادآوری کنیم که چقدر برای رسیدن به چیزی یا کسی که میخواستیم صبر کردیم و رویا چیدیم بد نیست. هر از چندگاهی تارهای عنکبوتها را تمیز کنیم و آن خانه را آب و جارو کنیم.
روابط؛ قسمت اول:
تابحال پلی پشت سرم خراب نکردهام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرتاب شده.
نقطهی عطف بسیاری از این سقوطها هم اسبابکشیست؛ اولین روابط دوستی من در کوچهی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفتهها با ف. و م. تا قبل از غروب آفتاب کشبازی، لیلی، اسکیتسواری و خالهبازی میکردیم. سیسمونی بسیار کاملی هم داشتم که به هنگام کوچ از خانهی اول مادرم همه را رد کرد به نمکی!
بعدتر با دختر ساکن طبقهی چهارم ساختمانمان دوست شدم. یک برادر کوچکتر هم داشت که همیشه با تفنگ به جانمان میافتاد. آنها هم یک روز اسبابکشی کردند و رفتند.
بعد رفتم مدرسه. وسط سال تحصیلی پدرم آمد و دست مرا که بخاطر زنگ ورزش در حیاط بودم گرفت و برد. مثل اینکه داشتیم میرفتیم محلهای دیگر! من نمیدانستم دیگر قرار نیست برگردم وگرنه ن. و ه. را در آغوش میگرفتم و خداحافظی شاعرانهای میکردم. گاهی بهشان فکر میکنم. به ساندویچهای مرغ و کاهو و مایونز بوفه مدرسهمان به قیمت ۱۰۰ تک تومان که هیچوقت آن مزه تکرار نشد. حتی وقتی خودم در خانه درست کردم.
بعد از این قضیه دیگر روابط عمیقی با کسی تشکیل ندادم. حتی روابط سردی هم داشتم. بغلدستیام در مدرسهی جدید سهیلا نامی بود که هیچ آبمان با هم در یک جوی نمیرفت و با مداد قرمزی نیمکت را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودیم. بدون شکست عاطفی جدیدی، دبستان به پایان رسید.
تابحال پلی پشت سرم خراب نکردهام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرتاب شده.
نقطهی عطف بسیاری از این سقوطها هم اسبابکشیست؛ اولین روابط دوستی من در کوچهی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفتهها با ف. و م. تا قبل از غروب آفتاب کشبازی، لیلی، اسکیتسواری و خالهبازی میکردیم. سیسمونی بسیار کاملی هم داشتم که به هنگام کوچ از خانهی اول مادرم همه را رد کرد به نمکی!
بعدتر با دختر ساکن طبقهی چهارم ساختمانمان دوست شدم. یک برادر کوچکتر هم داشت که همیشه با تفنگ به جانمان میافتاد. آنها هم یک روز اسبابکشی کردند و رفتند.
بعد رفتم مدرسه. وسط سال تحصیلی پدرم آمد و دست مرا که بخاطر زنگ ورزش در حیاط بودم گرفت و برد. مثل اینکه داشتیم میرفتیم محلهای دیگر! من نمیدانستم دیگر قرار نیست برگردم وگرنه ن. و ه. را در آغوش میگرفتم و خداحافظی شاعرانهای میکردم. گاهی بهشان فکر میکنم. به ساندویچهای مرغ و کاهو و مایونز بوفه مدرسهمان به قیمت ۱۰۰ تک تومان که هیچوقت آن مزه تکرار نشد. حتی وقتی خودم در خانه درست کردم.
بعد از این قضیه دیگر روابط عمیقی با کسی تشکیل ندادم. حتی روابط سردی هم داشتم. بغلدستیام در مدرسهی جدید سهیلا نامی بود که هیچ آبمان با هم در یک جوی نمیرفت و با مداد قرمزی نیمکت را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودیم. بدون شکست عاطفی جدیدی، دبستان به پایان رسید.