از مسائلی که فکرم را بهم ریختهاند یک لیست درست کردهام. حالا لیست مقابلم دهنکجی میکند و من نمیدانم نوشتن اینها چگونه قرار بوده آرامم کند. من قبول دارم که استفراغ مغز خیلی جاها، سلامت روح و ذهن ما را تضمین میکند اما قبول کنید از جایی به بعد دیگر نوشتن کافی نیست، باید عمل کرد. عمل کرد، جا نزد و ادامه داد.
مثلن من ناراحتم که در این سن دوچرخهسواری بلد نیستم، نوشتن این ناراحتی کافی نیست. این ناتوانی در لیست تنها با یادگرفتن دوچرخه تسلی پیدا میکند.
مثلن من ناراحتم که در این سن دوچرخهسواری بلد نیستم، نوشتن این ناراحتی کافی نیست. این ناتوانی در لیست تنها با یادگرفتن دوچرخه تسلی پیدا میکند.
تحقق این دو تصویر یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی من است.
اگر دوچرخه سواری بلد هستید به خودتان ببالید.
اگر دوچرخه سواری بلد هستید به خودتان ببالید.
به زندگی همانگونه که آن را میبینید علاقه نشان دهید؛ به آدمها، چیزها، ادبیات، موسیقی؛ جهان بسیار غنی است و با نبض گنجهای گرانبها، روحهای زیبا و آدمهای جالب میتپد.
«هنری میلر»
«هنری میلر»
گاهی این پیامها را دریافت میکنم که خوش به حالت اینقدر جزئینگری. جزئینگری خوب است، اما تنها زمانیکه جزئیات خوب باشند، تمرکز بر جزء به جزء منفیهایش مرا تبدیل به رنجیدهترین موجود دنیا میکنند. مثل حالا که دارم بعد از دو شیفت کار به خانه میروم؛ صدای خوانندهی رادیو آوا که من را به آرامش و دوستی دعوت میکند اعصابم را خراش میدهد، نُتهای بالای موسیقی سردردم را تشدید میکنند. خمیازههای راننده و همخوانیاش با آهنگ و خندههای جیغ زنی در ماشین بغلی روی اعصابم هستند، صداها وارد مغز من میشوند و همانجا میمانند. دستاندازهای خیابان هی تکانم میدهند و این صداها و افکار را در مغزم هم میزنند. چهقدر دلم خانه میخواهد.
- اگر مرا دوست داشتی، راضی نمیشدی اینقدر ناراحتم کنی.
- اگر ندارد، من تو را دوست دارم، منتهی آدم همیشه نمیتواند بی آنکه کسی را ناراحت کرده باشد به انجام آنچه در نظر خودش درست است، دست بزند.
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
- اگر ندارد، من تو را دوست دارم، منتهی آدم همیشه نمیتواند بی آنکه کسی را ناراحت کرده باشد به انجام آنچه در نظر خودش درست است، دست بزند.
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
تا میتوانستم کتاب خواندم، تنها چیزی که فهمیدم این بود که نادانیام بینهایت است.
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
[ لبهٔ تیغ - سامرست موآم ]
من خیلی به داشتن فرصتی برای ایجاد یکسری تغییرات در گذشته فکر میکنم. چیزی شبیه گزینهی undo در بازی پاسور؛ قبلتر که بسیار به این بازی اعتیاد داشتم وقتی میدیدم باختم حتمیست آنقدر این دکمه را میزدم تا به اولین دوراهی پیش آمده به بازی برگردم.
بار اولی نیست که این فکر به ذهنم خطور میکند، بار اول وقتی معلم با نگاه به لیست حضور و غیابش من را با فامیلی «الف» برای پرسش کلاسی انتخاب کرد آرزو کردم میتوانستم آنقدر گزینهی undo را انتخاب کنم تا فامیلی کل اجدادم به صادقیای چیزی از آن حروف وسط الفبا تغییر پیدا کند تا چندان در چشم معلم و استاد نباشد، ممکن است این برایتان خندهدار باشد اما سر همین نفر اول لیست بودن در دانشگاه نزدیک بود درسی را بیافتم.
البته حالا نیازم به گزینهی undo تا اینحد سطحی نیست اما به نظرم دنیا خیلی به چنین چیزی نیاز دارد.
بار اولی نیست که این فکر به ذهنم خطور میکند، بار اول وقتی معلم با نگاه به لیست حضور و غیابش من را با فامیلی «الف» برای پرسش کلاسی انتخاب کرد آرزو کردم میتوانستم آنقدر گزینهی undo را انتخاب کنم تا فامیلی کل اجدادم به صادقیای چیزی از آن حروف وسط الفبا تغییر پیدا کند تا چندان در چشم معلم و استاد نباشد، ممکن است این برایتان خندهدار باشد اما سر همین نفر اول لیست بودن در دانشگاه نزدیک بود درسی را بیافتم.
البته حالا نیازم به گزینهی undo تا اینحد سطحی نیست اما به نظرم دنیا خیلی به چنین چیزی نیاز دارد.
کتابها فرصت تجربهی زندگیهای دیگر را به ما میدهند.
صبحها که بیدار میشوم تنها یک کارمند جزء در ایران هستم که باید بر خلاف میل باطنیام یک اونیفرم مشکی با مقنعهای که درازایش به انتهای کمرم میرسد به تن کنم.
پشت میزم در محل کار مینشینم و به انجام وظیفه مشغول میشوم.
ساعت ۱۰:۰۰ الی ۱۰:۵۰ سرم خیلی خلوت میشود و تقریبن کسی دیگر با من کاری ندارد، در این میان کتاب را باز میکنم و مثل راپنزل که با قلم جادوئی خود با ترسیم تصویری به سرزمینهای مورد علاقهاش پا میگذارد، سر از جاهای دیگری در تاریخهای گوناگون در میآورم.
هفتهی گذشته که نیاز به حضور در یک مکان طراوتبخش و نشاط آفرین داشتم با انتخاب کتاب «نورثنگر ابی» از «جین آستین» در آن ساعت وارد شهر bath در انگلستان شدم. یک پیراهن بلند شیریرنگ با گلهای ریز آبی به تن داشتم و پری به همان رنگ به کلاه آفتابگیرم وصل بود. سیل جمعیت من را به میز چای میرساند و من همزمان که به مکالمات کاترین و هنری گوش میسپردم، در آن فنجان با گلهای زیبای صورتی ملیح چای مینوشیدم.
۱۰:۵۰ با صدای آلارم به محیط محل کارم برمیگردم و به نوشیدن یک چای تیبگی ولرم بسنده میکنم.
انگلستان روی میز کارم جادو میکند و سر و صدای میهمانیها حسابی من را به سمت خود میکشند، اما باید این صداها را خاموش کنم و بعد از تمام شدن زندگی کارمندی به ایفای نقشهای بعدی زندگیام بپردازم.
صبحها که بیدار میشوم تنها یک کارمند جزء در ایران هستم که باید بر خلاف میل باطنیام یک اونیفرم مشکی با مقنعهای که درازایش به انتهای کمرم میرسد به تن کنم.
پشت میزم در محل کار مینشینم و به انجام وظیفه مشغول میشوم.
ساعت ۱۰:۰۰ الی ۱۰:۵۰ سرم خیلی خلوت میشود و تقریبن کسی دیگر با من کاری ندارد، در این میان کتاب را باز میکنم و مثل راپنزل که با قلم جادوئی خود با ترسیم تصویری به سرزمینهای مورد علاقهاش پا میگذارد، سر از جاهای دیگری در تاریخهای گوناگون در میآورم.
هفتهی گذشته که نیاز به حضور در یک مکان طراوتبخش و نشاط آفرین داشتم با انتخاب کتاب «نورثنگر ابی» از «جین آستین» در آن ساعت وارد شهر bath در انگلستان شدم. یک پیراهن بلند شیریرنگ با گلهای ریز آبی به تن داشتم و پری به همان رنگ به کلاه آفتابگیرم وصل بود. سیل جمعیت من را به میز چای میرساند و من همزمان که به مکالمات کاترین و هنری گوش میسپردم، در آن فنجان با گلهای زیبای صورتی ملیح چای مینوشیدم.
۱۰:۵۰ با صدای آلارم به محیط محل کارم برمیگردم و به نوشیدن یک چای تیبگی ولرم بسنده میکنم.
انگلستان روی میز کارم جادو میکند و سر و صدای میهمانیها حسابی من را به سمت خود میکشند، اما باید این صداها را خاموش کنم و بعد از تمام شدن زندگی کارمندی به ایفای نقشهای بعدی زندگیام بپردازم.
آدمهایی را دیدهاید که وارد هر حرفهای میشوند در آن بهتریناند؟ مثلن خواهرم وقتی وارد کار دوخت و دوز شد، تمیزی و ظرافت دوختهایش زبانزد بودند. بعدتر که وارد رشتهی گرافیک شد و باید طراحی میکرد هم همینطور. حالا هم در جواهرسازی. نه که به او غبطه بخورم یا بدتر بخل بورزم، نه فقط به او افتخار میکنم.
بحث سر این است که من در کاری بهترین نیستم. وارد هر کاری میشوم «معمولیترین» هستم. تا مدتها خیال میکردم «معمولی» زنندهترین صفتیست که میشود به کسی داد. در مدرسه یک دانشآموز معمولی بودم که نه بواسطهی هوش بالا و نه شیطنتِ بسیار اسمی در مدرسه در کرده باشد. آنقدر آرام بودم که حتی اگر جواب سوالی را هم میدانستم داوطلب نمیشدم. بعدتر هم در دانشگاه، کارآموزی و کار این «معمولی بودن» را با خود حمل کردم.
«معمولی بودن» به خودی خود بد نیست، اما برای من نقطهی امنی تلقی میشود که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم ترکش کنم؛ مثل ایستادن با پاچههای شلوار بالا زده لب یک رودخانه با آب یخ است که برای فرو بردن پاهایم درون آب هی دست دست میکنم.
بحث سر این است که من در کاری بهترین نیستم. وارد هر کاری میشوم «معمولیترین» هستم. تا مدتها خیال میکردم «معمولی» زنندهترین صفتیست که میشود به کسی داد. در مدرسه یک دانشآموز معمولی بودم که نه بواسطهی هوش بالا و نه شیطنتِ بسیار اسمی در مدرسه در کرده باشد. آنقدر آرام بودم که حتی اگر جواب سوالی را هم میدانستم داوطلب نمیشدم. بعدتر هم در دانشگاه، کارآموزی و کار این «معمولی بودن» را با خود حمل کردم.
«معمولی بودن» به خودی خود بد نیست، اما برای من نقطهی امنی تلقی میشود که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم ترکش کنم؛ مثل ایستادن با پاچههای شلوار بالا زده لب یک رودخانه با آب یخ است که برای فرو بردن پاهایم درون آب هی دست دست میکنم.
با تو بودن مثل این است که پنجرههای یک خانهی نقلی را در شلوغترین نقطهی شهر با سر و صدای سرسامآور آدمها، دستفروشها، بوق ماشینها و اتوبوسها ببندی و ناگهان محیط خانه ساکت شود.
مثل اینکه دخترکی پس از گذراندن ساعتهای دلشوره و تنهایی بعد از گم شدن، ناگهان مادرش را در میان یک عالم زن در آن ازدحام ببیند و خودش را در آن آغوش امن بیاندازد.
با تو بودن امن ست.
مثل اینکه دخترکی پس از گذراندن ساعتهای دلشوره و تنهایی بعد از گم شدن، ناگهان مادرش را در میان یک عالم زن در آن ازدحام ببیند و خودش را در آن آغوش امن بیاندازد.
با تو بودن امن ست.
میدانم ممکن است حال دل بعضی از ما خوب نباشد، در میان جمع -اگر جمعی باشد- احساس تنهایی کنیم و فلسفهی جمعشدن در شب یلدا را بیمعنی بدانیم، اما یلدا از نیاکان ما، نسل به نسل گشته تا نوید بدهد که زور [نور] بر [تاریکی] میچربد، پس به قول چارلی چاپلین با صدای آرامتری غمگین باشید تا شادی [ تو بخوان نور] ناامید نشود.
یلدایتان مبارک.
یلدایتان مبارک.
پدربزرگ نقطهی اتصال همهی ما بود. بعد از رفتن او دیگر خبری از آن سفرههای رنگانگ طویل نشد، اگر هم شد بسیار دیر به دیر و اصلن هم آن کیف و مزه را نداشت.
بعد از او دیگر یلدا بیمعنی بود. جای خالی پررنگ او حسابی توی ذوق میزد و دانههای انار از لابلای بغضهای جمع شده در گلو بهسختی پائین میرفتند.
بعد از او دستپخت مادربزرگ دیگر خوب نیست و عطر کتلتها دیگر دل هر جنبندهای را نمیبرند، شاید چون مادربزرگ سر اجاق که میایستد به آذری مویه میکند و غذاها را با مرگ میآمیزد.
بعد از او بود که غم و حسرت به متنهای من راه پیدا کردند؛ اولین باری که روی کاغذ از دلتنگی گله کردم بعد از او بود.
بعضی آدمها هستند که با رفتن خود مجموعهای از نقاط اتصال میان ما و دنیا را هم با خود میبرند؛ پدربزرگ نقطهی اتصال ما با جزئیات زیبای زندگی بود.
بعد از او دیگر یلدا بیمعنی بود. جای خالی پررنگ او حسابی توی ذوق میزد و دانههای انار از لابلای بغضهای جمع شده در گلو بهسختی پائین میرفتند.
بعد از او دستپخت مادربزرگ دیگر خوب نیست و عطر کتلتها دیگر دل هر جنبندهای را نمیبرند، شاید چون مادربزرگ سر اجاق که میایستد به آذری مویه میکند و غذاها را با مرگ میآمیزد.
بعد از او بود که غم و حسرت به متنهای من راه پیدا کردند؛ اولین باری که روی کاغذ از دلتنگی گله کردم بعد از او بود.
بعضی آدمها هستند که با رفتن خود مجموعهای از نقاط اتصال میان ما و دنیا را هم با خود میبرند؛ پدربزرگ نقطهی اتصال ما با جزئیات زیبای زندگی بود.