شهرزاد
امروز کتاب «باخ برای بچهها» را شروع کردم. تا به حال از «هلن گارنر» چیزی نخواندهام. امیدوارم فریب مطلب پشت جلد نشر بیدگل را نخورده باشم. پشت جلد کتاب نوشته است؛ در زبان انگلیسی چهار رمان کوتاه فوقالعاده داریم. این چهار اثر به ترتیب زمانی از این قرارند:…
از آدمهای بیقید و بند خوشم نمیآید. آدمهایی که حریمی ندارند. پایبند به اصولی نیستند. حالا تصور کنید چنین آدمهایی شخصیتهای یک کتاب باشند.
در نقدی خواندم که تغییر سریع زاویه دید در داستان قرار است ما را به این درک برساند که توانایی دستیابی به اذهان و انگیزههای دیگران را نداریم.
در کل من داستان مدرن را نمیپسندم. کلاسیک را برای همین اصولش هست که دوست دارم.
کتاب «باخ برای بچهها» را دوست نداشتم، نشر بیدگل با طرح جلد زیبا فریبم داد.
در نقدی خواندم که تغییر سریع زاویه دید در داستان قرار است ما را به این درک برساند که توانایی دستیابی به اذهان و انگیزههای دیگران را نداریم.
در کل من داستان مدرن را نمیپسندم. کلاسیک را برای همین اصولش هست که دوست دارم.
کتاب «باخ برای بچهها» را دوست نداشتم، نشر بیدگل با طرح جلد زیبا فریبم داد.
سالها پیش از دوستی که ۱۰ سالی از من بزرگتر بود و غالبن غمگین بود و از چیزی به وجد نمیآمد پرسیدم چه چیزی او را خوشحال میکند.
انگار که از قبل برای پاسخ به چنین سوالی آماده باشد، گفت خوشحال شدنش وابسته به مجموعهای از مسائل کلیست؛ مثلن وقتی از این خراب شده برود یا فقر در هر نوعش از مالی تا فرهنگی کم شود یا از لحاظ اقتصادی به یک وضعیت استیبل دست پیدا کند و مثالها را پشت هم برایم ردیف کرد.
حالا که با بزرگ شدن، عمر خوشحالی کردنهایم کوتاه شدهاند به آن مکالمه فکر میکنم. در نظرم خاطرات جمعی ما انسانها مملو از غم و رنج و صداهای گوشخراش از وقایع این خاک و حتی دوردستهاست، با این اوصاف فکر میکنم از آخرین باری که کسی عمیقن خوشحال بوده قرنها میگذرد.
انگار که از قبل برای پاسخ به چنین سوالی آماده باشد، گفت خوشحال شدنش وابسته به مجموعهای از مسائل کلیست؛ مثلن وقتی از این خراب شده برود یا فقر در هر نوعش از مالی تا فرهنگی کم شود یا از لحاظ اقتصادی به یک وضعیت استیبل دست پیدا کند و مثالها را پشت هم برایم ردیف کرد.
حالا که با بزرگ شدن، عمر خوشحالی کردنهایم کوتاه شدهاند به آن مکالمه فکر میکنم. در نظرم خاطرات جمعی ما انسانها مملو از غم و رنج و صداهای گوشخراش از وقایع این خاک و حتی دوردستهاست، با این اوصاف فکر میکنم از آخرین باری که کسی عمیقن خوشحال بوده قرنها میگذرد.
تماشا کردن آدمها مقابل قفسههای کتابفروشی از قشنگترین صحنههای این دنیاست.
• آذر سال دو
• آذر سال دو
از مسائلی که فکرم را بهم ریختهاند یک لیست درست کردهام. حالا لیست مقابلم دهنکجی میکند و من نمیدانم نوشتن اینها چگونه قرار بوده آرامم کند. من قبول دارم که استفراغ مغز خیلی جاها، سلامت روح و ذهن ما را تضمین میکند اما قبول کنید از جایی به بعد دیگر نوشتن کافی نیست، باید عمل کرد. عمل کرد، جا نزد و ادامه داد.
مثلن من ناراحتم که در این سن دوچرخهسواری بلد نیستم، نوشتن این ناراحتی کافی نیست. این ناتوانی در لیست تنها با یادگرفتن دوچرخه تسلی پیدا میکند.
مثلن من ناراحتم که در این سن دوچرخهسواری بلد نیستم، نوشتن این ناراحتی کافی نیست. این ناتوانی در لیست تنها با یادگرفتن دوچرخه تسلی پیدا میکند.
تحقق این دو تصویر یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی من است.
اگر دوچرخه سواری بلد هستید به خودتان ببالید.
اگر دوچرخه سواری بلد هستید به خودتان ببالید.
به زندگی همانگونه که آن را میبینید علاقه نشان دهید؛ به آدمها، چیزها، ادبیات، موسیقی؛ جهان بسیار غنی است و با نبض گنجهای گرانبها، روحهای زیبا و آدمهای جالب میتپد.
«هنری میلر»
«هنری میلر»
گاهی این پیامها را دریافت میکنم که خوش به حالت اینقدر جزئینگری. جزئینگری خوب است، اما تنها زمانیکه جزئیات خوب باشند، تمرکز بر جزء به جزء منفیهایش مرا تبدیل به رنجیدهترین موجود دنیا میکنند. مثل حالا که دارم بعد از دو شیفت کار به خانه میروم؛ صدای خوانندهی رادیو آوا که من را به آرامش و دوستی دعوت میکند اعصابم را خراش میدهد، نُتهای بالای موسیقی سردردم را تشدید میکنند. خمیازههای راننده و همخوانیاش با آهنگ و خندههای جیغ زنی در ماشین بغلی روی اعصابم هستند، صداها وارد مغز من میشوند و همانجا میمانند. دستاندازهای خیابان هی تکانم میدهند و این صداها و افکار را در مغزم هم میزنند. چهقدر دلم خانه میخواهد.