از آنجایی که میم «گیلهگل» صدایم میزند، پیادهروی در این محله صفای دیگری داشت.
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را میبینی، وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی میروند به جایی دیگر. هیچ درختی برایشان تازگی ندارد. این که سفر نیست.
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیشتر و من این را پیش از سفر نمیدانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم.
• عباس معروفی
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیشتر و من این را پیش از سفر نمیدانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم.
• عباس معروفی
شهرزاد
جلد سوم کلیدر، کند میگذرد. تا اینجا چیزی از مارال نگفته است.
بالاخره جلد سوم کلیدر تمام شد. میخواهم قبل از شروع جلد چهارم، برای تغییر فضا «مغازهی خودکشی» از ژان تولی را بخوانم.
مرگ از رو به رو نمیآید. مرگ پا به پا میآید. مرگ با تو میزاید. همزاد تو! از تو میروید. مرگ تویی، هماندم که زندگی تویی. همین که پای به زندگی گذاشتی، گام در آستانۀ مرگ هم گذاشتهای. این دو را نمیتوانی از هم جدا کنی.
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی ]
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی ]
در این جهان گرد و فراخ، کم آدمی رهاست، آزاد است. هر تنابنده گرفتار در گرفتار است.
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی ]
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی ]
هنگامی که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ مینماید و این سازش راهی به ستایش مییابد. میدان اگر بیابد، به عشق میانجامد! بسا که پارهای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطهٔ ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیدهاند و تمام عشقهای گمکردۀ خویش را در او جستجو کرده و به پندار یافتهاند! این هیچ نیست مگر پناه گرفتن در سایۀ ترس، از ترس.
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی]
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی]
نور پائیزی دلچسبی به خانه میتابد. گلدانِ برگ بیدیام سرحال آمده، اولین گلدانیست که داشتهام؛ سالها پیش خالهام چند برگ از گلدان بزرگ خودش قلمه زد و داد به من. نامش «نازداره» است؛ آخر خیلی ناز دارد و اگر کمی حواسم از او پرت شود برگهایش بیجان میشوند. پادکست جدید دیالوگباکس پسزمینهی این تصویر است. متفاوتترین پادکست دیالوگباکس! با شنیدن خاطرات خوش و غمانگیز آدمها لبخند میزنم، بغض میکنم. دارم غذا میپزم. پیاز خیلی تند است و اشک از چشمانم جاریست. میگوید بوی غذا تا پایین پلهها میآید و دلش ضعف رفته.
پریروز خیلی گرفته بودم اما حالا دوباره سرشار از حس زندگیام. الحق که هیچوقت هیچ حالی به یک قرار نمیماند.
پریروز خیلی گرفته بودم اما حالا دوباره سرشار از حس زندگیام. الحق که هیچوقت هیچ حالی به یک قرار نمیماند.
امروز از تمام لحظات برای خواندن کتاب استفاده کردم و جلد چهارم کلیدر هم تمام شد!
امروز صبح تقویمِ آبان روی مانیتور محل کارم حسابی خودنمایی میکرد. چشم روی هم گذاشتیم و مهر گذشت. هر چقدر هم از روزهای پاییز استفاده کنم باز نگرانی این را دارم که کافی نبوده باشد. کاش پاییز تمام ناشدنی بود. قرار است از این ماه یکی از مهمترین برنامههای زندگیام را عملی کنم.
میدانید چرا نطق من حالا باز شده؟ چون بالاخره قهوه خوردهام و حالا آدم خوش اخلاقی شدهام و کلمات راه خودشان را باز کردهاند.
میدانید چرا نطق من حالا باز شده؟ چون بالاخره قهوه خوردهام و حالا آدم خوش اخلاقی شدهام و کلمات راه خودشان را باز کردهاند.