شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
رشت!
بالاخره رشت! خیلی هیجان‌زده‌م
دیر به این دنیا آمده‌‌ام، خیلی دیر.
وقتی به این‌جا رسید‌ه‌ام که از شاملو و جلال و سهراب و فروغش چیزی جز سنگ قبر و دیوان اشعار نمانده‌‌.
وقتی رسیده‌ام که از عاشقان‌ش، جز نامه و شعر و داستان وصل و فصل نمانده‌؛ همه‌جا پر از نامه‌های شاملو به آیدا، غلامحسین ساعدی به طاهره و...حتی دورتر، نامه‌های ویس و رامین...
وقتی به این‌جا رسیده‌ام که که از زمان شاه، فقط ساختمان‌های‌ش مانده‌ و شنیدن درود و لعن فرستادن عوام.
از جای جای این کشور، تنها لذت تماشای بافت قدیمی به من رسیده، من دیر به این دنیا آمده‌ام و حالا هر کجا که پا می‌گذارم دنبال ردپای گذشته و آدم‌های آن دوران هستم، دنبال زاویه دید کسی که تهران را بکر و خلوت با تنها چند ماشین انگلیسی و آمریکایی دیده، کسی که رشت را با بافت نو دیده؛ وقتی که طرح و رنگ و کاشی دیوار معروف ساغری‌سازان هنوز نپریده‌ بوده‌.
[ محله ساغری‌سازان- پائیز سال دو]
[ ساغری‌سازان _ پائیز سال دو]
[در دنیای تو ساعت چند است- صفی یزدانیان- فیلم‌برداری در محله ساغری‌سازان]
از آن‌جایی که میم «گیله‌گل» صدای‌م می‌زند، پیاده‌روی در این محله صفای دیگری داشت.
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می‌بینی، وگرنه این‌همه خلبان و راننده شب و روز از جایی می‌روند به جایی دیگر. هیچ درختی برای‌شان تازگی ندارد. این که سفر نیست.
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیش‌تر و من این را پیش از سفر نمی‌دانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم.


• عباس معروفی
[حیاطِ کتاب‌فروشی دماوند، پائیز سال دو]
شهرزاد
جلد سوم کلیدر، کند می‌گذرد‌. تا این‌جا چیزی از مارال نگفته است.
بالاخره جلد سوم کلیدر تمام شد. می‌خواهم قبل از شروع جلد چهارم، برای تغییر فضا «مغازه‌ی خودکشی» از ژان تولی را بخوانم.
مرگ از رو به رو نمی‌آید. مرگ پا به پا می‌آید. مرگ با تو می‌زاید. همزاد تو! از تو می‌روید. مرگ تویی، همان‌دم که زندگی تویی. همین که پای به زندگی گذاشتی، گام در آستانۀ مرگ هم گذاشته‌ای. این دو را نمی‌‌توانی از هم جدا کنی.

[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولت‌آبادی ]
در این جهان گرد و فراخ، کم آدمی رهاست، آزاد است. هر تنابنده گرفتار در گرفتار است.

[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولت‌آبادی ]
هنگامی که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ می‌نماید و این سازش راهی به ستایش می‌یابد. میدان اگر بیابد، به عشق می‌انجامد! بسا که پاره‌ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطهٔ ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیده‌اند و تمام عشق‌های گم‌کردۀ خویش را در او جستجو کرده و به پندار یافته‌اند! این هیچ نیست مگر پناه گرفتن در سایۀ ترس، از ترس.

[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولت‌آبادی]
Forwarded from Hidden Chat
کلیدر خوبه؟
آره، انگار کن که سریال «در چشم باد» رو می‌بینی!
نور پائیزی دل‌چسبی به خانه می‌تابد. گلدانِ برگ بیدی‌ام سرحال آمده، اولین گلدانی‌‌ست که داشته‌ام؛ سال‌ها پیش خاله‌ام چند برگ از گلدان بزرگ خودش قلمه زد و داد به من. نامش «نازداره» است؛ آخر خیلی ناز دارد و اگر کمی حواسم از او پرت شود برگ‌های‌ش بی‌جان می‌شوند. پادکست جدید دیالوگ‌باکس پس‌زمینه‌ی این تصویر است. متفاوت‌ترین پادکست دیالوگ‌باکس! با شنیدن خاطرات خوش و غم‌انگیز آدم‌ها لب‌خند می‌زنم، بغض می‌کنم. دارم غذا می‌پزم. پیاز خیلی تند است و اشک از چشمانم جاری‌ست. می‌گوید بوی غذا تا پایین پله‌ها می‌آید و دلش ضعف رفته.
پری‌روز خیلی گرفته بودم اما حالا دوباره سرشار از حس زندگی‌ام. الحق که هیچ‌وقت هیچ حالی به یک قرار نمی‌ماند.