برای من هر کاری فصلی دارد؛ پائیز فصل خواندن و تماشای کتابها و فیلمهای ایرانیست.
بعد از مدتها دوباره فیلم «اینجا بدون من» از «بهرام توکلی» را دیدم. شاید این را میدانستید که فیلم، اقتباسی از نمایشنامهی معروفی به نام «باغ وحش شیشهای» از «تنسی ویلیامز» است، البته که متناسب با فرهنگ ایرانی و سلیقهی خودِ کارگردان تغییراتی پیدا کرده.
بعد از مدتها دوباره فیلم «اینجا بدون من» از «بهرام توکلی» را دیدم. شاید این را میدانستید که فیلم، اقتباسی از نمایشنامهی معروفی به نام «باغ وحش شیشهای» از «تنسی ویلیامز» است، البته که متناسب با فرهنگ ایرانی و سلیقهی خودِ کارگردان تغییراتی پیدا کرده.
غمگینترین دیالوگ فیلم همانجاییست که صابر ابر از خودکشی جمعی میگوید؛
ميدوني از شر اين همه مشكل چهجوري ميشه خلاص شيم مامان؟ يه شب، يه شام درست و حسابي بپزي بخوريم، بعد سر فرصت تمام درزهای در و پنجرهها رو بگيريم، يكيمون شير گاز رو باز كنه، بريم بخوابيم. صبح نشده تمام مشكلاتمون حل شده.
ميدوني از شر اين همه مشكل چهجوري ميشه خلاص شيم مامان؟ يه شب، يه شام درست و حسابي بپزي بخوريم، بعد سر فرصت تمام درزهای در و پنجرهها رو بگيريم، يكيمون شير گاز رو باز كنه، بريم بخوابيم. صبح نشده تمام مشكلاتمون حل شده.
دیر به این دنیا آمدهام، خیلی دیر.
وقتی به اینجا رسیدهام که از شاملو و جلال و سهراب و فروغش چیزی جز سنگ قبر و دیوان اشعار نمانده.
وقتی رسیدهام که از عاشقانش، جز نامه و شعر و داستان وصل و فصل نمانده؛ همهجا پر از نامههای شاملو به آیدا، غلامحسین ساعدی به طاهره و...حتی دورتر، نامههای ویس و رامین...
وقتی به اینجا رسیدهام که که از زمان شاه، فقط ساختمانهایش مانده و شنیدن درود و لعن فرستادن عوام.
از جای جای این کشور، تنها لذت تماشای بافت قدیمی به من رسیده، من دیر به این دنیا آمدهام و حالا هر کجا که پا میگذارم دنبال ردپای گذشته و آدمهای آن دوران هستم، دنبال زاویه دید کسی که تهران را بکر و خلوت با تنها چند ماشین انگلیسی و آمریکایی دیده، کسی که رشت را با بافت نو دیده؛ وقتی که طرح و رنگ و کاشی دیوار معروف ساغریسازان هنوز نپریده بوده.
وقتی به اینجا رسیدهام که از شاملو و جلال و سهراب و فروغش چیزی جز سنگ قبر و دیوان اشعار نمانده.
وقتی رسیدهام که از عاشقانش، جز نامه و شعر و داستان وصل و فصل نمانده؛ همهجا پر از نامههای شاملو به آیدا، غلامحسین ساعدی به طاهره و...حتی دورتر، نامههای ویس و رامین...
وقتی به اینجا رسیدهام که که از زمان شاه، فقط ساختمانهایش مانده و شنیدن درود و لعن فرستادن عوام.
از جای جای این کشور، تنها لذت تماشای بافت قدیمی به من رسیده، من دیر به این دنیا آمدهام و حالا هر کجا که پا میگذارم دنبال ردپای گذشته و آدمهای آن دوران هستم، دنبال زاویه دید کسی که تهران را بکر و خلوت با تنها چند ماشین انگلیسی و آمریکایی دیده، کسی که رشت را با بافت نو دیده؛ وقتی که طرح و رنگ و کاشی دیوار معروف ساغریسازان هنوز نپریده بوده.
از آنجایی که میم «گیلهگل» صدایم میزند، پیادهروی در این محله صفای دیگری داشت.
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را میبینی، وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی میروند به جایی دیگر. هیچ درختی برایشان تازگی ندارد. این که سفر نیست.
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیشتر و من این را پیش از سفر نمیدانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم.
• عباس معروفی
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیشتر و من این را پیش از سفر نمیدانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم.
• عباس معروفی
شهرزاد
جلد سوم کلیدر، کند میگذرد. تا اینجا چیزی از مارال نگفته است.
بالاخره جلد سوم کلیدر تمام شد. میخواهم قبل از شروع جلد چهارم، برای تغییر فضا «مغازهی خودکشی» از ژان تولی را بخوانم.
مرگ از رو به رو نمیآید. مرگ پا به پا میآید. مرگ با تو میزاید. همزاد تو! از تو میروید. مرگ تویی، هماندم که زندگی تویی. همین که پای به زندگی گذاشتی، گام در آستانۀ مرگ هم گذاشتهای. این دو را نمیتوانی از هم جدا کنی.
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی ]
[ کلیدر، جلد ۳، محمود دولتآبادی ]