آدمیزاد بعضی وقتها خبرها را بو میکشد. یکجوری که انگار ندیدهها را دیده. میداند. بو میکشد. برمیخوری به حرفم؟ در مثل غمی به آدم رو میکند. ناگهانیها، ناگهانی! آدم نمیداند این غم از کجا آمده و به ته دلش چسبیده! فقط دلش میگیرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
توصیف صفحهی ۳۲ فوقالعاده بود..
مارال بر سر سنگی نشست و پاهایش را در آب گذاشت. پاچینش را بالا گرفت و ساقهایش، گرده ساقها را در آب خواباند. پاچین را بالاتر کشاند، آب تا سپیدی رانها بالا خزید. زن به پاهای خود نگاه کرد، به آیینهی زانوهایش. دو ماهی سپید. پاها را در آب به هم میمالید و از حس و حالی که در خود بیدار یافت به وجد آمد. باز کف پای راست بر گردهگاه پای چپ مالید و پای چپ بر گردهی پای راست. حظّ از آب او را با خود میبرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
مارال بر سر سنگی نشست و پاهایش را در آب گذاشت. پاچینش را بالا گرفت و ساقهایش، گرده ساقها را در آب خواباند. پاچین را بالاتر کشاند، آب تا سپیدی رانها بالا خزید. زن به پاهای خود نگاه کرد، به آیینهی زانوهایش. دو ماهی سپید. پاها را در آب به هم میمالید و از حس و حالی که در خود بیدار یافت به وجد آمد. باز کف پای راست بر گردهگاه پای چپ مالید و پای چپ بر گردهی پای راست. حظّ از آب او را با خود میبرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
اما به کدام مرد رکاب خواهد داد؟ زن است دیگر! همو که دارد پیش چشم من مثل کیک میخرامد و چشمهایش جز از بیزبانی و غربت نمیگویند، روزی میتواند بدل به کره اسب چموشی بشود.
طبع زن! این طبع زن است. هر کدامشان میتوانند به آنی از این رو به آن رو بشوند. به آب دریا و باد صحرا میمانند. بیقرار. بیقرارند و اگر به روی خود نمیآورند برای این است که نصیب از یک هوشیاری ذاتی دارند.
ای که هیچ نمیتوان دانست در پناه این شیشههای درخشنده چهها خفته است.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
طبع زن! این طبع زن است. هر کدامشان میتوانند به آنی از این رو به آن رو بشوند. به آب دریا و باد صحرا میمانند. بیقرار. بیقرارند و اگر به روی خود نمیآورند برای این است که نصیب از یک هوشیاری ذاتی دارند.
ای که هیچ نمیتوان دانست در پناه این شیشههای درخشنده چهها خفته است.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
عشق، اگر چه میسوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظهها را رنگین میکند. سرخ. خون را داغ میکند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کشف تازهای از خود در خود. ریشههایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز میکنند. چگونه اما عشق میآید؟ من چه میدانم؟ نسیم را مگر که دیده است؟ غرش رعد را چه کسی پیش از رعش شنیده است؟
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
برای من هر کاری فصلی دارد؛ پائیز فصل خواندن و تماشای کتابها و فیلمهای ایرانیست.
بعد از مدتها دوباره فیلم «اینجا بدون من» از «بهرام توکلی» را دیدم. شاید این را میدانستید که فیلم، اقتباسی از نمایشنامهی معروفی به نام «باغ وحش شیشهای» از «تنسی ویلیامز» است، البته که متناسب با فرهنگ ایرانی و سلیقهی خودِ کارگردان تغییراتی پیدا کرده.
بعد از مدتها دوباره فیلم «اینجا بدون من» از «بهرام توکلی» را دیدم. شاید این را میدانستید که فیلم، اقتباسی از نمایشنامهی معروفی به نام «باغ وحش شیشهای» از «تنسی ویلیامز» است، البته که متناسب با فرهنگ ایرانی و سلیقهی خودِ کارگردان تغییراتی پیدا کرده.
غمگینترین دیالوگ فیلم همانجاییست که صابر ابر از خودکشی جمعی میگوید؛
ميدوني از شر اين همه مشكل چهجوري ميشه خلاص شيم مامان؟ يه شب، يه شام درست و حسابي بپزي بخوريم، بعد سر فرصت تمام درزهای در و پنجرهها رو بگيريم، يكيمون شير گاز رو باز كنه، بريم بخوابيم. صبح نشده تمام مشكلاتمون حل شده.
ميدوني از شر اين همه مشكل چهجوري ميشه خلاص شيم مامان؟ يه شب، يه شام درست و حسابي بپزي بخوريم، بعد سر فرصت تمام درزهای در و پنجرهها رو بگيريم، يكيمون شير گاز رو باز كنه، بريم بخوابيم. صبح نشده تمام مشكلاتمون حل شده.
دیر به این دنیا آمدهام، خیلی دیر.
وقتی به اینجا رسیدهام که از شاملو و جلال و سهراب و فروغش چیزی جز سنگ قبر و دیوان اشعار نمانده.
وقتی رسیدهام که از عاشقانش، جز نامه و شعر و داستان وصل و فصل نمانده؛ همهجا پر از نامههای شاملو به آیدا، غلامحسین ساعدی به طاهره و...حتی دورتر، نامههای ویس و رامین...
وقتی به اینجا رسیدهام که که از زمان شاه، فقط ساختمانهایش مانده و شنیدن درود و لعن فرستادن عوام.
از جای جای این کشور، تنها لذت تماشای بافت قدیمی به من رسیده، من دیر به این دنیا آمدهام و حالا هر کجا که پا میگذارم دنبال ردپای گذشته و آدمهای آن دوران هستم، دنبال زاویه دید کسی که تهران را بکر و خلوت با تنها چند ماشین انگلیسی و آمریکایی دیده، کسی که رشت را با بافت نو دیده؛ وقتی که طرح و رنگ و کاشی دیوار معروف ساغریسازان هنوز نپریده بوده.
وقتی به اینجا رسیدهام که از شاملو و جلال و سهراب و فروغش چیزی جز سنگ قبر و دیوان اشعار نمانده.
وقتی رسیدهام که از عاشقانش، جز نامه و شعر و داستان وصل و فصل نمانده؛ همهجا پر از نامههای شاملو به آیدا، غلامحسین ساعدی به طاهره و...حتی دورتر، نامههای ویس و رامین...
وقتی به اینجا رسیدهام که که از زمان شاه، فقط ساختمانهایش مانده و شنیدن درود و لعن فرستادن عوام.
از جای جای این کشور، تنها لذت تماشای بافت قدیمی به من رسیده، من دیر به این دنیا آمدهام و حالا هر کجا که پا میگذارم دنبال ردپای گذشته و آدمهای آن دوران هستم، دنبال زاویه دید کسی که تهران را بکر و خلوت با تنها چند ماشین انگلیسی و آمریکایی دیده، کسی که رشت را با بافت نو دیده؛ وقتی که طرح و رنگ و کاشی دیوار معروف ساغریسازان هنوز نپریده بوده.