بیصبرانه منتظر پاییزم؛
منتظر پخش شدن عطر شمع پرتقال به هنگام خواندن چندباره کتابهای عباس معروفی، منتظر پوشیدن جورابهای پشمی بلند و جمع شدن در کنج اتاق و خواندن هزاربارهی اشعار فروغ، منتظر بازخوانی سگ ولگردِ صداقت هدایت، مخصوصن داستان آن استاد ویولن، منتظر سفر به رشت و نشستن در گوشهای از میدان شهرداری و دیدن بخارهای خارج شده از دهان مردم حین گفت و گو، منتظر پوشیدن بارانی نسکافهای و زدن لاک زرشکی و پریدن روی تک تک برگهای خشکشدهی پیادهرو،...
منتظر پخش شدن عطر شمع پرتقال به هنگام خواندن چندباره کتابهای عباس معروفی، منتظر پوشیدن جورابهای پشمی بلند و جمع شدن در کنج اتاق و خواندن هزاربارهی اشعار فروغ، منتظر بازخوانی سگ ولگردِ صداقت هدایت، مخصوصن داستان آن استاد ویولن، منتظر سفر به رشت و نشستن در گوشهای از میدان شهرداری و دیدن بخارهای خارج شده از دهان مردم حین گفت و گو، منتظر پوشیدن بارانی نسکافهای و زدن لاک زرشکی و پریدن روی تک تک برگهای خشکشدهی پیادهرو،...
داستان «کلیدر» خیلی خیلی شیرین و پرکشش است، صفحات پایانی جلد اول هستم. چهارشنبه به عشقِ تعریف کردن داستان برایش، زودتر از موعد از خانه بیرون زدم. کاش میتوانستم ذهنم را با شما به اشتراک بگذارم، تا شما هم این روزها مثل من با «مارال» همسفر شوید.
آدمیزاد بعضی وقتها خبرها را بو میکشد. یکجوری که انگار ندیدهها را دیده. میداند. بو میکشد. برمیخوری به حرفم؟ در مثل غمی به آدم رو میکند. ناگهانیها، ناگهانی! آدم نمیداند این غم از کجا آمده و به ته دلش چسبیده! فقط دلش میگیرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
توصیف صفحهی ۳۲ فوقالعاده بود..
مارال بر سر سنگی نشست و پاهایش را در آب گذاشت. پاچینش را بالا گرفت و ساقهایش، گرده ساقها را در آب خواباند. پاچین را بالاتر کشاند، آب تا سپیدی رانها بالا خزید. زن به پاهای خود نگاه کرد، به آیینهی زانوهایش. دو ماهی سپید. پاها را در آب به هم میمالید و از حس و حالی که در خود بیدار یافت به وجد آمد. باز کف پای راست بر گردهگاه پای چپ مالید و پای چپ بر گردهی پای راست. حظّ از آب او را با خود میبرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
مارال بر سر سنگی نشست و پاهایش را در آب گذاشت. پاچینش را بالا گرفت و ساقهایش، گرده ساقها را در آب خواباند. پاچین را بالاتر کشاند، آب تا سپیدی رانها بالا خزید. زن به پاهای خود نگاه کرد، به آیینهی زانوهایش. دو ماهی سپید. پاها را در آب به هم میمالید و از حس و حالی که در خود بیدار یافت به وجد آمد. باز کف پای راست بر گردهگاه پای چپ مالید و پای چپ بر گردهی پای راست. حظّ از آب او را با خود میبرد.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
اما به کدام مرد رکاب خواهد داد؟ زن است دیگر! همو که دارد پیش چشم من مثل کیک میخرامد و چشمهایش جز از بیزبانی و غربت نمیگویند، روزی میتواند بدل به کره اسب چموشی بشود.
طبع زن! این طبع زن است. هر کدامشان میتوانند به آنی از این رو به آن رو بشوند. به آب دریا و باد صحرا میمانند. بیقرار. بیقرارند و اگر به روی خود نمیآورند برای این است که نصیب از یک هوشیاری ذاتی دارند.
ای که هیچ نمیتوان دانست در پناه این شیشههای درخشنده چهها خفته است.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
طبع زن! این طبع زن است. هر کدامشان میتوانند به آنی از این رو به آن رو بشوند. به آب دریا و باد صحرا میمانند. بیقرار. بیقرارند و اگر به روی خود نمیآورند برای این است که نصیب از یک هوشیاری ذاتی دارند.
ای که هیچ نمیتوان دانست در پناه این شیشههای درخشنده چهها خفته است.
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
عشق، اگر چه میسوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظهها را رنگین میکند. سرخ. خون را داغ میکند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کشف تازهای از خود در خود. ریشههایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز میکنند. چگونه اما عشق میآید؟ من چه میدانم؟ نسیم را مگر که دیده است؟ غرش رعد را چه کسی پیش از رعش شنیده است؟
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
[ کلیدر، جلد ۱، محمود دولتآبادی ]
برای من هر کاری فصلی دارد؛ پائیز فصل خواندن و تماشای کتابها و فیلمهای ایرانیست.
بعد از مدتها دوباره فیلم «اینجا بدون من» از «بهرام توکلی» را دیدم. شاید این را میدانستید که فیلم، اقتباسی از نمایشنامهی معروفی به نام «باغ وحش شیشهای» از «تنسی ویلیامز» است، البته که متناسب با فرهنگ ایرانی و سلیقهی خودِ کارگردان تغییراتی پیدا کرده.
بعد از مدتها دوباره فیلم «اینجا بدون من» از «بهرام توکلی» را دیدم. شاید این را میدانستید که فیلم، اقتباسی از نمایشنامهی معروفی به نام «باغ وحش شیشهای» از «تنسی ویلیامز» است، البته که متناسب با فرهنگ ایرانی و سلیقهی خودِ کارگردان تغییراتی پیدا کرده.