شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
- فراموش کردن تو تنهایی راحت‌تره.
- حالا چرا می‌خوای فراموش کنی؟
- اگر اون تونسته فراموش کنه، منم می‌تونم.
- می‌بینیم. هنوزم دوستش داری.
- از کجا معلوم؟
- هنوز می‌خوای کارایی رو بکنی که اون کرده.

• شب‌های روشن
هر آن‌چه درون توست زیباست؛ حتی تلاش‌های ناموفق‌ت برای پنهان کردن غم‌هایت.
سیمین دانشور به من گفت:«غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یک‌وقت، معروفی!» و من غصه خوردم.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشته‌ام، از دوشنبه وارد مرحله‌ پرتودرمانی می‌شوم؛ در تونلی تاریک به نقطه‌های روشنی فکر می‌کنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمه‌کاره‌ام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم. 
هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت.»
گفتم:«در طب ایرانی به این بدبیاری می‌گویند غمباد.»
خندید.
از آن روزهای خوب و آرام است.
دستانم را زیر نور تابیده در کنج آشپزخانه می‌رقصانم، قهوه درست می‌کنم و روبه‌روی کتاب‌های ایرانیِ کتاب‌خانه، قهوه را مزه‌مزه می‌کنم و برای شب‌های طولانی پاییز نقشه می‌کشم. کاش حالا برای نوشیدن این قهوه این‌جا می‌بودی. در تمام این مدت، پادکست «ودکا در میدان سرخ مسکو» پخش می‌شود. کاش حالا برای شنیدن این پادکست این‌جا می‌بودی.
امروز هوا کم‌تر گرم است، باد می‌وزد و پرده را، دامن گل‌دار مرا و روح مرا به رقص در می‌آورد.
کاش برای دیدن رقص من این‌جا می‌بودی.
امروز روز خیلی پرباری از جهت شنیدن پادکست بود.
پادکست دوم امروز، اپیزود جدید- دوازدهم- «چنین شد» بود.
اگر می‌خواهید از اولین زنان مبارز ایران بدانید حتمن این را بشنوید.
و نتیجه:
بی‌صبرانه منتظر پاییزم؛
منتظر پخش شدن عطر شمع پرتقال به هنگام خواندن چندباره کتاب‌های عباس معروفی، منتظر پوشیدن جوراب‌های پشمی بلند و جمع شدن در کنج اتاق و خواندن هزارباره‌ی اشعار فروغ، منتظر بازخوانی سگ ولگردِ صداقت هدایت، مخصوصن داستان آن استاد ویولن، منتظر سفر به رشت و نشستن در گوشه‌ای از میدان شهرداری و دیدن بخارهای خارج شده از دهان مردم حین گفت و گو، منتظر پوشیدن بارانی نسکافه‌ای و زدن لاک‌ زرشکی و پریدن روی تک تک برگ‌های خشک‌شده‌ی پیاده‌رو،...
بالاخره وقت خواندن «کلیدر» شد.[ ایموجیِ هیجان‌زده]
کلمه‌های بکار رفته در این کتاب خیلی شیرین و قشنگ‌اند.
داستان «کلیدر» خیلی خیلی شیرین و پرکشش است، صفحات پایانی جلد اول هستم. چهارشنبه به عشقِ تعریف کردن داستان برای‌ش، زودتر از موعد از خانه بیرون زدم. کاش می‌توانستم ذهنم را با شما به اشتراک بگذارم، تا شما هم این روزها مثل من با «مارال» هم‌سفر شوید.