دبیرستانی که بودم، از سرگرمیهایم تماشای کیدراما بود. یکی از این سریالها داستان زندگی چهار، پنج دختر همخانه بود؛ یکی از این دخترها خیلی سخت کار میکرد و شخصیت قویای داشت، در برابر بزرگترین مشکلات زندگیاش هم قطرهای اشک نمیریخت، یک روز اما ناخنش به طرز دردناکی شکست و شروع کرد گریه کردن.
آنشب من هم با او گریه کردم، دقیقن خاطرم هست که ساعت از سه گذشته بود و من لپتاپ به بغل زیر پتو بودم تا کسی به این جرم فیلم تماشا کردن تا طلوع صبح، پی نبرد.
حالا که بزرگتر شدهام میفهمم گاهی فقط دنبال بهانهای برای ترکیدن هستیم؛
مثلن چند دقیقه پیش ناخن انگشت اشارهام به طرز دردناکی شکست..
آنشب من هم با او گریه کردم، دقیقن خاطرم هست که ساعت از سه گذشته بود و من لپتاپ به بغل زیر پتو بودم تا کسی به این جرم فیلم تماشا کردن تا طلوع صبح، پی نبرد.
حالا که بزرگتر شدهام میفهمم گاهی فقط دنبال بهانهای برای ترکیدن هستیم؛
مثلن چند دقیقه پیش ناخن انگشت اشارهام به طرز دردناکی شکست..
ما پدربزرگم را «دَده» صدا میزدیم.
وقتی میخواست صدایم بزند با لحن شیرینی میگفت " دده جان. بعد که با ذوق به سمتش برمیگشتم رویش را آنور میکرد که انگار او نبوده که صدایم زده. این پروسه آنقدر تکرار میشد تا بالاخره میتوانستم ثابت کنم خودش بوده و بعد غش غش میخندیدم...
از آخرین باری که صدایم زده خیلی میگذرد؛ چیزی حدود ۱۴۶۰ روز، کمی بیشتر یا کمتر..
حالا تنها میتوانم او را در یکسری جزئیات خاص پیدا کنم، مثلن این پیشدستی ملامین و سیب سبز که بوی او را دارند، آخر در خانه دده همیشه سیب سبز بود و پیشدستی ملامین.
وقتی میخواست صدایم بزند با لحن شیرینی میگفت " دده جان. بعد که با ذوق به سمتش برمیگشتم رویش را آنور میکرد که انگار او نبوده که صدایم زده. این پروسه آنقدر تکرار میشد تا بالاخره میتوانستم ثابت کنم خودش بوده و بعد غش غش میخندیدم...
از آخرین باری که صدایم زده خیلی میگذرد؛ چیزی حدود ۱۴۶۰ روز، کمی بیشتر یا کمتر..
حالا تنها میتوانم او را در یکسری جزئیات خاص پیدا کنم، مثلن این پیشدستی ملامین و سیب سبز که بوی او را دارند، آخر در خانه دده همیشه سیب سبز بود و پیشدستی ملامین.
از صبح چندین و چند بار اینجا نوشتهام، هر بار پشیمان شدم و پاک کردم. قرار بود اینجا همانی باشم که در سیو مسج مینویسد؛ در جسورترین و بیسانسورترین حالت ممکن. نشد؛ نمیدانم مشکل در کجای کار است اما فعلن مهم نیست.
امروز خیلی آرام بود؛ اخیرن کم پیش آمده چنین باشم.
چند صحنهی ماندگار از امروز در ذهنم ثبت شده؛ در مسیر برگشت از باشگاه پسربچهای با تیشرت و شلوارک سبز فسفری دیدم، از کلاس فوتبال میآمد و از تحرک بالا سرخ شدهبود. نیشش تا بناگوش باز بود.
صحنهی دوم مربوط به پدربزرگ همسایهی ساکن وسط است، پیرمردی مهربان و آرام؛ فکر کردم کاش مثل قدیمها با پدربزرگ خودم در راهپله مواجه شده بودم.
امروز کتاب «چهلسالگی» از ناهید طباطبایی را خواندم، وقتی تمام شد با خودم گفتم ضبطش میکنم؛ به گمانم این هم در نوع خود love language من باشد.
پراکنده نوشتم. پراکنده هستم. پراکنده شدهام.
سیام مرداد سال دو
امروز خیلی آرام بود؛ اخیرن کم پیش آمده چنین باشم.
چند صحنهی ماندگار از امروز در ذهنم ثبت شده؛ در مسیر برگشت از باشگاه پسربچهای با تیشرت و شلوارک سبز فسفری دیدم، از کلاس فوتبال میآمد و از تحرک بالا سرخ شدهبود. نیشش تا بناگوش باز بود.
صحنهی دوم مربوط به پدربزرگ همسایهی ساکن وسط است، پیرمردی مهربان و آرام؛ فکر کردم کاش مثل قدیمها با پدربزرگ خودم در راهپله مواجه شده بودم.
امروز کتاب «چهلسالگی» از ناهید طباطبایی را خواندم، وقتی تمام شد با خودم گفتم ضبطش میکنم؛ به گمانم این هم در نوع خود love language من باشد.
پراکنده نوشتم. پراکنده هستم. پراکنده شدهام.
سیام مرداد سال دو
دیدم که از دستت عصبانی نیستم،
دلشکسته نیستم،
قهر نیستم،
من دیگر با تو هیچچیز نیستم.
• منسوب به جمال ثریا
دلشکسته نیستم،
قهر نیستم،
من دیگر با تو هیچچیز نیستم.
• منسوب به جمال ثریا
- فراموش کردن تو تنهایی راحتتره.
- حالا چرا میخوای فراموش کنی؟
- اگر اون تونسته فراموش کنه، منم میتونم.
- میبینیم. هنوزم دوستش داری.
- از کجا معلوم؟
- هنوز میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده.
• شبهای روشن
- حالا چرا میخوای فراموش کنی؟
- اگر اون تونسته فراموش کنه، منم میتونم.
- میبینیم. هنوزم دوستش داری.
- از کجا معلوم؟
- هنوز میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده.
• شبهای روشن
سیمین دانشور به من گفت:«غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یکوقت، معروفی!» و من غصه خوردم.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحله پرتودرمانی میشوم؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارهام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم.
هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت.»
گفتم:«در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد.»
خندید.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحله پرتودرمانی میشوم؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارهام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم.
هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت.»
گفتم:«در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد.»
خندید.
از آن روزهای خوب و آرام است.
دستانم را زیر نور تابیده در کنج آشپزخانه میرقصانم، قهوه درست میکنم و روبهروی کتابهای ایرانیِ کتابخانه، قهوه را مزهمزه میکنم و برای شبهای طولانی پاییز نقشه میکشم. کاش حالا برای نوشیدن این قهوه اینجا میبودی. در تمام این مدت، پادکست «ودکا در میدان سرخ مسکو» پخش میشود. کاش حالا برای شنیدن این پادکست اینجا میبودی.
امروز هوا کمتر گرم است، باد میوزد و پرده را، دامن گلدار مرا و روح مرا به رقص در میآورد.
کاش برای دیدن رقص من اینجا میبودی.
دستانم را زیر نور تابیده در کنج آشپزخانه میرقصانم، قهوه درست میکنم و روبهروی کتابهای ایرانیِ کتابخانه، قهوه را مزهمزه میکنم و برای شبهای طولانی پاییز نقشه میکشم. کاش حالا برای نوشیدن این قهوه اینجا میبودی. در تمام این مدت، پادکست «ودکا در میدان سرخ مسکو» پخش میشود. کاش حالا برای شنیدن این پادکست اینجا میبودی.
امروز هوا کمتر گرم است، باد میوزد و پرده را، دامن گلدار مرا و روح مرا به رقص در میآورد.
کاش برای دیدن رقص من اینجا میبودی.
امروز روز خیلی پرباری از جهت شنیدن پادکست بود.
پادکست دوم امروز، اپیزود جدید- دوازدهم- «چنین شد» بود.
اگر میخواهید از اولین زنان مبارز ایران بدانید حتمن این را بشنوید.
پادکست دوم امروز، اپیزود جدید- دوازدهم- «چنین شد» بود.
اگر میخواهید از اولین زنان مبارز ایران بدانید حتمن این را بشنوید.