۲ ساعت و ۳۹ دقیقهست که ۲۴ سالهم.
ف سیبزمینی نگینی سرخ میکند. قرار گذاشتهایم که در عوض من ظرفها را بشویم. Bobby Caldwell در پسزمینه فریاد میزند که I guess you wonder where I've been. نشستهام روی اُپن، زانوهایم را بغل کردهام و به این صحنههای کوچک زندگی نگاه میکنم؛ من همیشه شیفتهی جزئیات بودهام.
هنوز نتوانستهام بعد از تمام کردن کتاب «تصویر یک زن» کتاب جدیدی بخوانم، فقط کتاب «صبحانه در تیفانی» را دنبال خودم میکشم تا بلکه بخوانم.
اینجا روی اُپن جدا از هر بندی به زندگی، مثل دختربچهی کوچکی انتظار سیبزمینیها را میکشم.
ف سیبزمینی نگینی سرخ میکند. قرار گذاشتهایم که در عوض من ظرفها را بشویم. Bobby Caldwell در پسزمینه فریاد میزند که I guess you wonder where I've been. نشستهام روی اُپن، زانوهایم را بغل کردهام و به این صحنههای کوچک زندگی نگاه میکنم؛ من همیشه شیفتهی جزئیات بودهام.
هنوز نتوانستهام بعد از تمام کردن کتاب «تصویر یک زن» کتاب جدیدی بخوانم، فقط کتاب «صبحانه در تیفانی» را دنبال خودم میکشم تا بلکه بخوانم.
اینجا روی اُپن جدا از هر بندی به زندگی، مثل دختربچهی کوچکی انتظار سیبزمینیها را میکشم.
من عادت دارم کتاب را بخوانم، بعد فیلم ساختهشده از آن را ببینم؛ تجربه ثابت کرده کتابها از فیلمشان بهترند، در مورد «صبحانه در تیفانی» اما برعکس، بیشتر از کتاب از تماشای فیلم آن با بازی دلنشین «Audrey Hepburn» لذت بردم.
دبیرستانی که بودم، از سرگرمیهایم تماشای کیدراما بود. یکی از این سریالها داستان زندگی چهار، پنج دختر همخانه بود؛ یکی از این دخترها خیلی سخت کار میکرد و شخصیت قویای داشت، در برابر بزرگترین مشکلات زندگیاش هم قطرهای اشک نمیریخت، یک روز اما ناخنش به طرز دردناکی شکست و شروع کرد گریه کردن.
آنشب من هم با او گریه کردم، دقیقن خاطرم هست که ساعت از سه گذشته بود و من لپتاپ به بغل زیر پتو بودم تا کسی به این جرم فیلم تماشا کردن تا طلوع صبح، پی نبرد.
حالا که بزرگتر شدهام میفهمم گاهی فقط دنبال بهانهای برای ترکیدن هستیم؛
مثلن چند دقیقه پیش ناخن انگشت اشارهام به طرز دردناکی شکست..
آنشب من هم با او گریه کردم، دقیقن خاطرم هست که ساعت از سه گذشته بود و من لپتاپ به بغل زیر پتو بودم تا کسی به این جرم فیلم تماشا کردن تا طلوع صبح، پی نبرد.
حالا که بزرگتر شدهام میفهمم گاهی فقط دنبال بهانهای برای ترکیدن هستیم؛
مثلن چند دقیقه پیش ناخن انگشت اشارهام به طرز دردناکی شکست..
ما پدربزرگم را «دَده» صدا میزدیم.
وقتی میخواست صدایم بزند با لحن شیرینی میگفت " دده جان. بعد که با ذوق به سمتش برمیگشتم رویش را آنور میکرد که انگار او نبوده که صدایم زده. این پروسه آنقدر تکرار میشد تا بالاخره میتوانستم ثابت کنم خودش بوده و بعد غش غش میخندیدم...
از آخرین باری که صدایم زده خیلی میگذرد؛ چیزی حدود ۱۴۶۰ روز، کمی بیشتر یا کمتر..
حالا تنها میتوانم او را در یکسری جزئیات خاص پیدا کنم، مثلن این پیشدستی ملامین و سیب سبز که بوی او را دارند، آخر در خانه دده همیشه سیب سبز بود و پیشدستی ملامین.
وقتی میخواست صدایم بزند با لحن شیرینی میگفت " دده جان. بعد که با ذوق به سمتش برمیگشتم رویش را آنور میکرد که انگار او نبوده که صدایم زده. این پروسه آنقدر تکرار میشد تا بالاخره میتوانستم ثابت کنم خودش بوده و بعد غش غش میخندیدم...
از آخرین باری که صدایم زده خیلی میگذرد؛ چیزی حدود ۱۴۶۰ روز، کمی بیشتر یا کمتر..
حالا تنها میتوانم او را در یکسری جزئیات خاص پیدا کنم، مثلن این پیشدستی ملامین و سیب سبز که بوی او را دارند، آخر در خانه دده همیشه سیب سبز بود و پیشدستی ملامین.
از صبح چندین و چند بار اینجا نوشتهام، هر بار پشیمان شدم و پاک کردم. قرار بود اینجا همانی باشم که در سیو مسج مینویسد؛ در جسورترین و بیسانسورترین حالت ممکن. نشد؛ نمیدانم مشکل در کجای کار است اما فعلن مهم نیست.
امروز خیلی آرام بود؛ اخیرن کم پیش آمده چنین باشم.
چند صحنهی ماندگار از امروز در ذهنم ثبت شده؛ در مسیر برگشت از باشگاه پسربچهای با تیشرت و شلوارک سبز فسفری دیدم، از کلاس فوتبال میآمد و از تحرک بالا سرخ شدهبود. نیشش تا بناگوش باز بود.
صحنهی دوم مربوط به پدربزرگ همسایهی ساکن وسط است، پیرمردی مهربان و آرام؛ فکر کردم کاش مثل قدیمها با پدربزرگ خودم در راهپله مواجه شده بودم.
امروز کتاب «چهلسالگی» از ناهید طباطبایی را خواندم، وقتی تمام شد با خودم گفتم ضبطش میکنم؛ به گمانم این هم در نوع خود love language من باشد.
پراکنده نوشتم. پراکنده هستم. پراکنده شدهام.
سیام مرداد سال دو
امروز خیلی آرام بود؛ اخیرن کم پیش آمده چنین باشم.
چند صحنهی ماندگار از امروز در ذهنم ثبت شده؛ در مسیر برگشت از باشگاه پسربچهای با تیشرت و شلوارک سبز فسفری دیدم، از کلاس فوتبال میآمد و از تحرک بالا سرخ شدهبود. نیشش تا بناگوش باز بود.
صحنهی دوم مربوط به پدربزرگ همسایهی ساکن وسط است، پیرمردی مهربان و آرام؛ فکر کردم کاش مثل قدیمها با پدربزرگ خودم در راهپله مواجه شده بودم.
امروز کتاب «چهلسالگی» از ناهید طباطبایی را خواندم، وقتی تمام شد با خودم گفتم ضبطش میکنم؛ به گمانم این هم در نوع خود love language من باشد.
پراکنده نوشتم. پراکنده هستم. پراکنده شدهام.
سیام مرداد سال دو
دیدم که از دستت عصبانی نیستم،
دلشکسته نیستم،
قهر نیستم،
من دیگر با تو هیچچیز نیستم.
• منسوب به جمال ثریا
دلشکسته نیستم،
قهر نیستم،
من دیگر با تو هیچچیز نیستم.
• منسوب به جمال ثریا
- فراموش کردن تو تنهایی راحتتره.
- حالا چرا میخوای فراموش کنی؟
- اگر اون تونسته فراموش کنه، منم میتونم.
- میبینیم. هنوزم دوستش داری.
- از کجا معلوم؟
- هنوز میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده.
• شبهای روشن
- حالا چرا میخوای فراموش کنی؟
- اگر اون تونسته فراموش کنه، منم میتونم.
- میبینیم. هنوزم دوستش داری.
- از کجا معلوم؟
- هنوز میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده.
• شبهای روشن