Forwarded from کرم شبتاب
«شما رنج خودت رو داری من رنج خودم رو دارم من میفهمم شما چته شما میفهمی من چمه اما حسش نمیتونی بکنی.»
بله آقای ارشادی هیچ کس نمیتونه حسش کنه و خداحافظ.
بله آقای ارشادی هیچ کس نمیتونه حسش کنه و خداحافظ.
به سیاق آخرهفتههای پیشین، روز جمعه تصمیم گرفتم کتاب «قفس طوطی جهانخانم» را از اول صبح دست بگیرم و تا آخر شب تمامش کنم. نسیم خاکسار سفر درونیای را ترتیب دادهبود که از ذهن اسداللهخاننامی آغاز میشد، بعد مدتی در ذهن جهانخانم جولان میداد، اقامتهای کوتاهی در ذهن دیگر شخصیتها داشت و در نهایت باز به ذهن اسداللهخان برمیگشت. نمونهی اینچنین راوی دانای کل محدودی را اولینبار بود که میخواندم.
صبح زود در ذهن اسداللهخان بودم؛ این مرد جوان پرزور و قدرتطلبی که شخصیت اسطورهای اسکندر را زنده میکند. در اواخر دورهی قاجار و اوایل پهلوی اول که طبق روال همیشگی تاریخ معاصر ایران، خاک جنوب، زیر پای سربازان نیروی دریایی بریتانیایی بوده، خان، فرش قرمزی برایشان پهن میکند. همهی اینکارها هم بهنظر برای جهانخانم است؛ تا بتواند خانهای قصرمانند برای او بسازد. اما در راه فرصتطلبیهای او جوانان معترض و مساواتطلبی که تجاوز انگلیسیها را برنمیتابند، موی دماغ او میشوند. جوانانی مثل رمو و جواد که یکیشان جان میدهد و دیگری تبعید میشود. صحنهی بیتابیهای مادر جواد -نارنجخانم- مادر خالدِ همسایههای احمد محمود را برایم تصویر میکرد؛ آنزمان که بیاطلاع او خالد را مستقیم از زندان به جایی بینام و نشان تبعید کردند. انگار نارنج بهجای او مویه میکرد که:"ای جانعلی ظالم. پسرمو کجا فرستادین؟ زیر کدوم افتو؟"
عصر، وقتی شهر سوختهزار در دامدام صدای سازها مثل اناری رسیده پوست میترکاند، در ذهن جهانخانم بودم. چندروز پیش از آنکه مردم شهر برای خورشیدگرفتگی کوچهها و خیابانها را روی سرشان بگذارند، طوفانی از ژاپن پروانههایی را به جنوب کشاندهبود؛ پروانههای زیبا و شکننده تا بعدازظهر بیشتر دوام نیاوردند. از زیر پا لگدشدن پروانهها میخواندم و جوانان آزادیخواهی را تصویر میکردم که زیر پای هیولای قدرت و دیکتاتوری جان میدهند. دوستی دارم که از شهریورماه در یادداشت اینستاگرامش، نام بهقتلرسیدگان را مینویسد؛ لیستی که انگار ته ندارد. جهانخانم هم آزادیطلبیست که اگرچه به سرنوشت پروانهها دچار نمیشود ولی شبیه به طوطی زیبایش در قفس قصرمانند اسداللهخان کتابهای کلاسیک ایرانی میخواند.
صبح زود در ذهن اسداللهخان بودم؛ این مرد جوان پرزور و قدرتطلبی که شخصیت اسطورهای اسکندر را زنده میکند. در اواخر دورهی قاجار و اوایل پهلوی اول که طبق روال همیشگی تاریخ معاصر ایران، خاک جنوب، زیر پای سربازان نیروی دریایی بریتانیایی بوده، خان، فرش قرمزی برایشان پهن میکند. همهی اینکارها هم بهنظر برای جهانخانم است؛ تا بتواند خانهای قصرمانند برای او بسازد. اما در راه فرصتطلبیهای او جوانان معترض و مساواتطلبی که تجاوز انگلیسیها را برنمیتابند، موی دماغ او میشوند. جوانانی مثل رمو و جواد که یکیشان جان میدهد و دیگری تبعید میشود. صحنهی بیتابیهای مادر جواد -نارنجخانم- مادر خالدِ همسایههای احمد محمود را برایم تصویر میکرد؛ آنزمان که بیاطلاع او خالد را مستقیم از زندان به جایی بینام و نشان تبعید کردند. انگار نارنج بهجای او مویه میکرد که:"ای جانعلی ظالم. پسرمو کجا فرستادین؟ زیر کدوم افتو؟"
عصر، وقتی شهر سوختهزار در دامدام صدای سازها مثل اناری رسیده پوست میترکاند، در ذهن جهانخانم بودم. چندروز پیش از آنکه مردم شهر برای خورشیدگرفتگی کوچهها و خیابانها را روی سرشان بگذارند، طوفانی از ژاپن پروانههایی را به جنوب کشاندهبود؛ پروانههای زیبا و شکننده تا بعدازظهر بیشتر دوام نیاوردند. از زیر پا لگدشدن پروانهها میخواندم و جوانان آزادیخواهی را تصویر میکردم که زیر پای هیولای قدرت و دیکتاتوری جان میدهند. دوستی دارم که از شهریورماه در یادداشت اینستاگرامش، نام بهقتلرسیدگان را مینویسد؛ لیستی که انگار ته ندارد. جهانخانم هم آزادیطلبیست که اگرچه به سرنوشت پروانهها دچار نمیشود ولی شبیه به طوطی زیبایش در قفس قصرمانند اسداللهخان کتابهای کلاسیک ایرانی میخواند.
وقتی دو برادر دینارو به دنبال هم از تب و لرز و استفراغ شدید توی رختخواب افتادهبودند، زارغضبان نمیدانست چهکار کند. تنها چیزی که تا آنوقت به ذهنش رسیدهبود شب و روز نشستن کنار بسترشان بود و التماس كردن به درگاه خدا تا آنها را شفا بدهد. اولى كه مرد زارغضبان دومى را روى دست گرفت و به هرجا كه میتوانست سر زد اما به ماه نكشيده دومى هم مرد. آنوقت زار غضبان تفنگ ساچمهاىش را برداشت و رفت سر پشت بام و پى در پی به آسمان شليک كرد. آنقدر شليک كرد تا همه فشنگهايش تمام شد. درتمام آن مدت فرياد میكشيد: گواد ابن گواد.
دينارو كه فكر مى كرد زار غضبان كلک خدا را كندهاست خواست برود جلو و داستان مرگ خدا را براى پيرزن بگويد. نرفت. آرام از كنار او گذشت.
قفس طوطی جهانخانم، نسیم خاکسار
دينارو كه فكر مى كرد زار غضبان كلک خدا را كندهاست خواست برود جلو و داستان مرگ خدا را براى پيرزن بگويد. نرفت. آرام از كنار او گذشت.
قفس طوطی جهانخانم، نسیم خاکسار
قفس طوطی جهان خانم نسیم خاکسار.pdf
1.2 MB
اگر دلتنگ فضاسازیهای رمان «همسایهها» و مجموعه داستان «تابستان همانسال» هستید، اینکتاب را بخوانید.
گفت: "با دعوا و با درافتادن جواب و ربطی هس، اما با بیاعتنایی ربطی نمیمونه. احساساتیه این کار. میل شماس ولی، یککم، همچی، احساساتیه اینکار. هیچ ربطی وار؟ آدم تو کارهای خصوصیش احساساتی باشه یا بشه، یهچی. اما در ربط با روزگار و با مردم؟"
گفتم: "چهچیز خصوصیتر از ربط با روزگار و با مردم؟"
یکهخورده نگاهم کرد. انگار دیدهباشد که بحث بیهوده است.
گفت: "میل شماس. من سر در نمیارم. مصلحت هم نمیبینم. مصلحت تو زندگی همیشه در مدارا هس، در سازش. در هر حال احساساتی بودن زیاد دُرُس هم نیس. ما اینجا کارمون مشخصه، این نیس. حساب باید تو کار باشه نه احساسات."
گفتم: "از هم جدا نیسن. الگوی هردو پیش هرکسی به عینه فقط یکیه. هر حساب از حسّه. از هم جدا نیسن."
خروس، ابراهیم گلستان
گفتم: "چهچیز خصوصیتر از ربط با روزگار و با مردم؟"
یکهخورده نگاهم کرد. انگار دیدهباشد که بحث بیهوده است.
گفت: "میل شماس. من سر در نمیارم. مصلحت هم نمیبینم. مصلحت تو زندگی همیشه در مدارا هس، در سازش. در هر حال احساساتی بودن زیاد دُرُس هم نیس. ما اینجا کارمون مشخصه، این نیس. حساب باید تو کار باشه نه احساسات."
گفتم: "از هم جدا نیسن. الگوی هردو پیش هرکسی به عینه فقط یکیه. هر حساب از حسّه. از هم جدا نیسن."
خروس، ابراهیم گلستان
شهرزاد
اطلاعیه دورهی هفتم باشگاه داستانخوانی: • همخوانی هشت داستان کوتاه از قاضی ربیحاوی • منبع: مجموعهی «از این مکان» • مدت: ۸جلسه؛ جلسهی اول ۳ آبان • زمان: شنبهها و سهشنبهها ظرفیت: تکمیل
اطلاعیه دورهی هشتم باشگاه داستانخوانی:
• همخوانی چهار داستان کوتاه از ابراهیم گلستان
• منبع: مجموعهی «آذر، ماه آخر پاییز»
• مدت: ۴جلسه؛ جلسهی اول ۱ آذر
• زمان: شنبهها
ظرفیت: تکمیل
• همخوانی چهار داستان کوتاه از ابراهیم گلستان
• منبع: مجموعهی «آذر، ماه آخر پاییز»
• مدت: ۴جلسه؛ جلسهی اول ۱ آذر
• زمان: شنبهها
ظرفیت: تکمیل
از این مکان، قاضی ربیحاوی.pdf
74.6 MB
آبان به همخوانی هشت داستان از «قاضی ربیحاوی» گذشت؛ داستانیهایی که هر کدامشان دری بهروی یک بُعد نادیدنی از جنگ باز میکردند؛ ابعادی که زمین تا آسمان با تعریف ذهنی ما از آنچه در اینسالها از جنگ، دیده و شنیدهبودیم، فرق داشت. حالا دیگر نمیدانم قربانیهای جنگ دقیقن به چند دسته تقسیم میشوند؟! آنها که خانههایشان را در کولهای بار زدند و به اتاقکهای چوبکبریتی ساختمانهای نمور شهرهای دیگر پناه بردند، زنانی که مرد خانهشان در جنگ کشتهشد، یا بدتر، مثل گوشتی سالهای سال روی تخت افتاد و از جوانی زنش تغذیه کرد؟ اما بدونشک یکگروه از قربانیهای جنگ، همین عربهای از هر دو طرف راندهای هستند که حتا زبانی مشترکی با اینطرفیها برای دریافت کمک نداشتهاند. کاش بهازای هر داستانی که علیه جنگ نوشته میشود، یکمرد سیاست عقب مینشست.
پ.ن: از آنجایی که فایل pdf کتاب ربیحاوی را هیچکجا پیدا نکردم و چاپ نوشتههای او در ایران ممنوع است، خودم دست به کار شدم. امیدوارم از او بخوانید.
پ.ن: از آنجایی که فایل pdf کتاب ربیحاوی را هیچکجا پیدا نکردم و چاپ نوشتههای او در ایران ممنوع است، خودم دست به کار شدم. امیدوارم از او بخوانید.
خیلیوقت است به این حقیقت پی بردهام که در بزرگسالی، زندگی خاکستریست؛ منتها گاهی تنالیتهی آن به مشکی مایلتر است و گاهی هم به سفید. امروز از رویای شیرینی برخاستم. نیرویی درونم جریان داشت که حس کردم میتوانم کوهها را جابهجا کنم. پردهها را کنار کشیدم و آسمان خاکستریِ آلوده با یک بشکن، تمام نیرویم را در خود بلعید. حس کردم در یک شهر زامبیزده زندگی میکنم و باید برای خانهنشینی تحمیلی، تمام آنچه را که برای بقا لازم است، جمع کنم. باران اندک چندروز پیش هم که چیزی جز آب دهان آمیخته به تحقیر ابرها نبود. پردهها را باز کردم. تنالیته با دستآویزی رو به مشکی مایل میشد.
هربار که چیزی در این کشورِ ناامیدکننده، به کشتن شوق درونم برمیخیزد، لوپ تکراریای را طی میکنم. لیست راههای احتمالی رفتن را دورم میچینم و بعد تحتتأثیر دلتنگی برای خانه، مامان، بابا، خواهرم، خیابانها و دلایلی که پشت هم میآیند، همه را خط میزنم. تا اینجا، شدن یا نشدن کارها را به شرایط گره زدهام، اما از دیشب و بعد از آنکه گردانندهی جلسه، چندباری قاضی ربیحاوی را نویسندهای تبعیدشده خطاب کرد، دیگر نه. ربیحاوی گفت هرگز احساس نکرده که تبعید شدهاست، اتفاقن در سالهای پایانی بودنش در ایران، بیشتر درگیر احساس غربت بوده. میگفت در ایران هم با عشق مینوشته و در لندن هم با عشق مینویسد. چنان از شوق نوشتن میگفت و از اینکه همیشه میخواسته نویسندهای تماموقت باشد، که خاک و آب و هوا و زمین و زمان و شرایط همه پوچ میآمدند. مهم این بود که بنویسد، زیر کدام آسمان؟ دیگر مهم نبود. در چه شرایطی؟ هیچ اهمیتی نداشت. از خودم که برایش دل سوزاندهبودم خجالت کشیدم. برای او مهم نبود که کتابهایش پشت ویترین کتابفروشیهای ایران باشند. خوانندگان کمی میخواست و از صحبت با ما خسته نمیشد. خیلیوقت است به این حقیقت پی بردهام که در بزرگسالی، زندگی خاکستریست؛ منتها باید اجازه داد تا وقتی که رنجی بزرگ به سراغمان نیامده، تنالیتهی آن به سفید مایل باشد.
هربار که چیزی در این کشورِ ناامیدکننده، به کشتن شوق درونم برمیخیزد، لوپ تکراریای را طی میکنم. لیست راههای احتمالی رفتن را دورم میچینم و بعد تحتتأثیر دلتنگی برای خانه، مامان، بابا، خواهرم، خیابانها و دلایلی که پشت هم میآیند، همه را خط میزنم. تا اینجا، شدن یا نشدن کارها را به شرایط گره زدهام، اما از دیشب و بعد از آنکه گردانندهی جلسه، چندباری قاضی ربیحاوی را نویسندهای تبعیدشده خطاب کرد، دیگر نه. ربیحاوی گفت هرگز احساس نکرده که تبعید شدهاست، اتفاقن در سالهای پایانی بودنش در ایران، بیشتر درگیر احساس غربت بوده. میگفت در ایران هم با عشق مینوشته و در لندن هم با عشق مینویسد. چنان از شوق نوشتن میگفت و از اینکه همیشه میخواسته نویسندهای تماموقت باشد، که خاک و آب و هوا و زمین و زمان و شرایط همه پوچ میآمدند. مهم این بود که بنویسد، زیر کدام آسمان؟ دیگر مهم نبود. در چه شرایطی؟ هیچ اهمیتی نداشت. از خودم که برایش دل سوزاندهبودم خجالت کشیدم. برای او مهم نبود که کتابهایش پشت ویترین کتابفروشیهای ایران باشند. خوانندگان کمی میخواست و از صحبت با ما خسته نمیشد. خیلیوقت است به این حقیقت پی بردهام که در بزرگسالی، زندگی خاکستریست؛ منتها باید اجازه داد تا وقتی که رنجی بزرگ به سراغمان نیامده، تنالیتهی آن به سفید مایل باشد.
سعی میکنم فکر نکنم، یا اقلاً کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم. تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشستهایم و تماشا میکنیم. میترسم که آخر کار چیزی به اسم ايران فقط در تاریخ باقی بماند نه در جغرافیا.
روزها در راه، شاهرخ مسکوب
روزها در راه، شاهرخ مسکوب
Forwarded from ♫ DialogueBox | دیالوگباکس