شهرزاد
3.45K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
⭐️
شهرزاد
اطلاعیه دوره‌ی پنجم باشگاه داستان‌خوانی: • هم‌خوانی چهار داستان کوتاه از ناصر تقوائیِ عزیز • منبع: مجموعه‌ی "تابستان همان‌سال" • مدت: ۴ جلسه؛ جلسه‌ی اول ۲۲ شهریور • زمان: شنبه، سه‌شنبه •ظرفیت: تکمیل
اطلاعیه دوره‌ی ششم باشگاه داستان‌خوانی:
• هم‌خوانی چهار داستان کوتاه از محمد محمدعلی
• منبع: مجموعه‌ی «چشم دوم و چند داستان دیگر»
• مدت: ۴ جلسه؛ جلسه‌ی اول ۸ مهر
• زمان: سه‌شنبه‌ها
•ظرفیت: تکمیل
فکر کردم باید تکانی به خودم بدهم، باید شبیه به تیوپ سس گوجه‌فرنگیِ به آخر رسیده سر و ته‌م کنند تا هر آن‌چه توان برای خواستن و به‌دست‌آوردن است به مغزم برسد، بلکه فکرم را و دستان‌م را به کار بیندازد‌. پس از کله‌ سحر با تکیه بر دیوار، سر و ته مانده‌ام، اما به‌نظر می‌رسد تنها خاطراتی از ناخودآگاه‌م سرریز می‌شوند. حقیقت و خیال مرز تنگاتنگی پیدا می‌کنند؛ می‌پذیرم خودم را در آن واحد در مکان‌های گوناگونی ببینم، آدم‌هایی که سر راه‌م قرار می‌گیرند حرف‌های عجیبی بزنند، چهره‌های آشنایی که اولین بار است ملاقات‌شان می‌کنم هم میان‌شان کم نباشد. از تصویر پسربچه‌ی محل کارم که نقاشی‌ای را به نشان دوستی روی میزم می‌گذارد، می‌پرم روی تصویری از خودم که دارم در آن خیابان ولی‌عصر که سال‌هاست بر داربست‌ها تکیه کرده قدم می‌زنم و استاد جوان می‌خواند: "با صدهزار مردم تنهایی، بی صدهزار مردم تنهایی."

در میان تصاویر که شبیه به آلبومی پشت پلک‌هایم ورق می‌خورد، می‌بینم که بی‌تحرک پشت میز تحریر نشسته‌ام و لب‌هایم از سکوت طولانی‌مدت به هم چفت شده‌اند و پوست‌ لب‌هایم خشک است و پاهای‌م از سرمای پارکت‌های یخ کف اتاق کرخت شده‌اند. ناغافل از جای‌م بلند می‌شوم، با یک حرکت تمام دفترکتاب‌های روی میز و کاغذها را پرت می‌کنم روی زمین. شبیه به سونامی‌ای ویران‌گر به جان کتاب‌های آرام‌گرفته درون قفسه‌ها می‌افتم و همه‌شان را محکوم به سرنوشت پیرمردِ دریای همینگوی می‌کنم. حتا صندلی را هم برعکس می‌کنم، حتا میز را هم برمی‌گردانم، گل‌دان‌ها می‌شکنند و آب درون گلدان شیشه‌ای شرّه می‌کند روی میز تحریر و صدای چک‌چک قطرات آب جلبک‌گرفته‌ی گلدان، سکوت را می‌شکند. منفجر می‌شوم و آتشی از آن‌چه درون‌م تلنبار شده شعله‌ور می‌شود و گرگر می‌کند. خالی که شدم، مثل خاکسترهای بی‌جان آتشفشانی که با وزش نسیمی در هوا پخش می‌شوند، مانند خاکسترهای آدمی که وصیت کرده در دل جنگل رها شود، پخش زمین می‌شوم. چشمان‌م را باز می‌کنم و خودم را می‌بینم که هنوز سر و ته مانده‌ام و رگ‌های شقیقه‌‌ام متورم شده‌اند. بوی سس گوجه‌فرنگی را می‌شنوم. از دیوار فاصله می‌گیرم، احساس سبکی دل‌چسبی در جان‌م پخش شده‌است. خودم را ساعت شنی‌ای می‌بینم که عمر سبکی‌ و لختی‌اش به دوام‌آوردن شن‌ها وابسته‌است.
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟
داوری نیست که از وی بستاند دادم
سعدی
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم
به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌ خون
و این زمان خسته‌ی مسلول
5
و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد
مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش
مانند مارهای مرده
از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده‌اند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود
که یک‌روز آن‌پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه
که در شهوت نسیم دست و پا می‌زدند
آن شعله‌ی بنفش
که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
چیزی به‌جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می‌آید
این ابتدای ویرانی‌ست
دیگه میزتحریر کافی نبود، باید نیم‌دایره درست می‌کردم.
Hαмιd ѕαlιмι
ناصر تقوایی فیلمساز، نویسنده، عکاس دنیا خالی‌تر شد. سفر به خیر استاد. ۲۲ تیر ۱۳۲۰-۲۱ مهر ۱۴۰۴
به رفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد به دیگر سرای

فردوسی

ناصر تقوایی🖤
پدربزرگ‌ها