شهریور به پایان میرسید. هوای شهر بفهمی نفهمی خنک شدهبود. هوای دامنهی کوهستان سرد بود. هنوز گیج و سردرگم بودیم و هنوز دستهدسته دور یکدیگر ایستادهبودیم و حرف میزدیم.
[داستان یک شهر، احمد محمود]
[داستان یک شهر، احمد محمود]
شهرزاد
اطلاعیه دورهی پنجم باشگاه داستانخوانی: • همخوانی چهار داستان کوتاه از ناصر تقوائیِ عزیز • منبع: مجموعهی "تابستان همانسال" • مدت: ۴ جلسه؛ جلسهی اول ۲۲ شهریور • زمان: شنبه، سهشنبه •ظرفیت: تکمیل
در این دو هفته هر داستانی که از ناصر تقوائی خواندم، فکر کردم این دیگر بهتریناش است ولی در داستان بعدی باز به وجد آمدم، تکان خوردم و احساساتم جریحهدار شد. دو، سه داستان آخرش که دیگر تیر خلاص بودند. اگر روزی یکنفر از من سراغ داستانهای کوتاه ایرانیای در حد داستانهای آمریکایی را بگیرد، بدون شک «تابستان همانسال» پاسخ من خواهدبود. از اینکه تقوائی کتابخوان قدری بوده و تا حد بسیار زیادی هم از سبک همینگوی تأثیر پذیرفته _جملات کوتاه، جزئیاتِ در خدمت داستان، شاملشدن تئوری کوه یخ_ بگذریم، داستانهایش تصویرسازیهای منحصربهفردی دارند که امضای کار خودش است؛ انگار کن در فضاسازیها، دوربین فیلمبرداریای به دست تکتک راویها که کارگران اسکلهای در آبادان هستند داده و جزئیات اصوات، انوار و تصاویر را پیش چشمان مخاطب مجسم کردهاست. همین چند ساعت پیش در داستان آخرش در توصیف معترضین سیاسی مجروح که در آمبولانس بودند، خواندم:
همزمانی خواندن این داستانها بهخصوص داستان آخر که مستقیمن به دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد اشاره میکند با دوران پس از اعتراضات شهریور برایم جالب است. معترضین کشته میشوند، «عاشور»هایی جان میدهند و بعد سر و صداها میخوابد.
پ.ن: نتیجهی کتابخوانبودن یک کارگردان میشود کارهای اقتباسی بسیار باارزشی در سینمای ایران. مثلن؛ ناخداخورشید که اقتباسیست از «داشتن یا نداشتن» همینگوی، یا «آرامش در حضور دیگران» که داستانیست از غلامحسین ساعدی با همین نام.
آمبولانسها را میدیدیم که تند میرفتند و جیغ میکشیدند. جیغها انگار نالهی زخمیها که جمع شدهباشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون.
همزمانی خواندن این داستانها بهخصوص داستان آخر که مستقیمن به دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد اشاره میکند با دوران پس از اعتراضات شهریور برایم جالب است. معترضین کشته میشوند، «عاشور»هایی جان میدهند و بعد سر و صداها میخوابد.
بعد همهچیز تمام شد. انگار هیچ اتفاقی نیفتادهبود، چرا که دیگر حرفش را هم نمیشد زد. شنیدهبودیم کارها روبهراه شده، وقتی برگشتیم دیدیم کارها روبهراه نبود. حس میکردیم خیلیچیزها عوض شده و میدیدیم هیچچیز عوض نشدهبود.
پ.ن: نتیجهی کتابخوانبودن یک کارگردان میشود کارهای اقتباسی بسیار باارزشی در سینمای ایران. مثلن؛ ناخداخورشید که اقتباسیست از «داشتن یا نداشتن» همینگوی، یا «آرامش در حضور دیگران» که داستانیست از غلامحسین ساعدی با همین نام.
تابستان همانسال.pdf
1.5 MB
امیدوارم در مناسبترین زمان، این داستانها صداتان بزنند.
آقایی به نام ناصر زراعتی، فایل صوتی باکیفیتی از داستانها در یوتیوب دارند. صدایشان خیلی به این مجموعه نشستهاست.
آقایی به نام ناصر زراعتی، فایل صوتی باکیفیتی از داستانها در یوتیوب دارند. صدایشان خیلی به این مجموعه نشستهاست.
شهرزاد
اطلاعیه دورهی پنجم باشگاه داستانخوانی: • همخوانی چهار داستان کوتاه از ناصر تقوائیِ عزیز • منبع: مجموعهی "تابستان همانسال" • مدت: ۴ جلسه؛ جلسهی اول ۲۲ شهریور • زمان: شنبه، سهشنبه •ظرفیت: تکمیل
اطلاعیه دورهی ششم باشگاه داستانخوانی:
• همخوانی چهار داستان کوتاه از محمد محمدعلی
• منبع: مجموعهی «چشم دوم و چند داستان دیگر»
• مدت: ۴ جلسه؛ جلسهی اول ۸ مهر
• زمان: سهشنبهها
•ظرفیت: تکمیل
• همخوانی چهار داستان کوتاه از محمد محمدعلی
• منبع: مجموعهی «چشم دوم و چند داستان دیگر»
• مدت: ۴ جلسه؛ جلسهی اول ۸ مهر
• زمان: سهشنبهها
•ظرفیت: تکمیل
فکر کردم باید تکانی به خودم بدهم، باید شبیه به تیوپ سس گوجهفرنگیِ به آخر رسیده سر و تهم کنند تا هر آنچه توان برای خواستن و بهدستآوردن است به مغزم برسد، بلکه فکرم را و دستانم را به کار بیندازد. پس از کله سحر با تکیه بر دیوار، سر و ته ماندهام، اما بهنظر میرسد تنها خاطراتی از ناخودآگاهم سرریز میشوند. حقیقت و خیال مرز تنگاتنگی پیدا میکنند؛ میپذیرم خودم را در آن واحد در مکانهای گوناگونی ببینم، آدمهایی که سر راهم قرار میگیرند حرفهای عجیبی بزنند، چهرههای آشنایی که اولین بار است ملاقاتشان میکنم هم میانشان کم نباشد. از تصویر پسربچهی محل کارم که نقاشیای را به نشان دوستی روی میزم میگذارد، میپرم روی تصویری از خودم که دارم در آن خیابان ولیعصر که سالهاست بر داربستها تکیه کرده قدم میزنم و استاد جوان میخواند: "با صدهزار مردم تنهایی، بی صدهزار مردم تنهایی."
در میان تصاویر که شبیه به آلبومی پشت پلکهایم ورق میخورد، میبینم که بیتحرک پشت میز تحریر نشستهام و لبهایم از سکوت طولانیمدت به هم چفت شدهاند و پوست لبهایم خشک است و پاهایم از سرمای پارکتهای یخ کف اتاق کرخت شدهاند. ناغافل از جایم بلند میشوم، با یک حرکت تمام دفترکتابهای روی میز و کاغذها را پرت میکنم روی زمین. شبیه به سونامیای ویرانگر به جان کتابهای آرامگرفته درون قفسهها میافتم و همهشان را محکوم به سرنوشت پیرمردِ دریای همینگوی میکنم. حتا صندلی را هم برعکس میکنم، حتا میز را هم برمیگردانم، گلدانها میشکنند و آب درون گلدان شیشهای شرّه میکند روی میز تحریر و صدای چکچک قطرات آب جلبکگرفتهی گلدان، سکوت را میشکند. منفجر میشوم و آتشی از آنچه درونم تلنبار شده شعلهور میشود و گرگر میکند. خالی که شدم، مثل خاکسترهای بیجان آتشفشانی که با وزش نسیمی در هوا پخش میشوند، مانند خاکسترهای آدمی که وصیت کرده در دل جنگل رها شود، پخش زمین میشوم. چشمانم را باز میکنم و خودم را میبینم که هنوز سر و ته ماندهام و رگهای شقیقهام متورم شدهاند. بوی سس گوجهفرنگی را میشنوم. از دیوار فاصله میگیرم، احساس سبکی دلچسبی در جانم پخش شدهاست. خودم را ساعت شنیای میبینم که عمر سبکی و لختیاش به دوامآوردن شنها وابستهاست.
در میان تصاویر که شبیه به آلبومی پشت پلکهایم ورق میخورد، میبینم که بیتحرک پشت میز تحریر نشستهام و لبهایم از سکوت طولانیمدت به هم چفت شدهاند و پوست لبهایم خشک است و پاهایم از سرمای پارکتهای یخ کف اتاق کرخت شدهاند. ناغافل از جایم بلند میشوم، با یک حرکت تمام دفترکتابهای روی میز و کاغذها را پرت میکنم روی زمین. شبیه به سونامیای ویرانگر به جان کتابهای آرامگرفته درون قفسهها میافتم و همهشان را محکوم به سرنوشت پیرمردِ دریای همینگوی میکنم. حتا صندلی را هم برعکس میکنم، حتا میز را هم برمیگردانم، گلدانها میشکنند و آب درون گلدان شیشهای شرّه میکند روی میز تحریر و صدای چکچک قطرات آب جلبکگرفتهی گلدان، سکوت را میشکند. منفجر میشوم و آتشی از آنچه درونم تلنبار شده شعلهور میشود و گرگر میکند. خالی که شدم، مثل خاکسترهای بیجان آتشفشانی که با وزش نسیمی در هوا پخش میشوند، مانند خاکسترهای آدمی که وصیت کرده در دل جنگل رها شود، پخش زمین میشوم. چشمانم را باز میکنم و خودم را میبینم که هنوز سر و ته ماندهام و رگهای شقیقهام متورم شدهاند. بوی سس گوجهفرنگی را میشنوم. از دیوار فاصله میگیرم، احساس سبکی دلچسبی در جانم پخش شدهاست. خودم را ساعت شنیای میبینم که عمر سبکی و لختیاش به دوامآوردن شنها وابستهاست.