شهرزاد
3.41K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
در این روزها و شب‌ها پرداختن به روزمرگی‌هایم در این‌جا را خیانتی می‌بینم؛ خیانتی به یک یاد بزرگ. مثل تمام شب‌های تکراری روشن این چند وقت‌ اخیر، پشت میز نشسته‌ام و فکر می‌کنم که چه‌قدر آن‌روزها به اعتصاب زندانی‌ها در رمان «همسایه‌ها» شبیه بودیم، حتا در پایان.
در یکی از کتاب‌فروشی‌های قدیمی انقلاب، سراغ کتابی از احمد محمود را می‌گیریم. فروشنده مرد میانه‌سالی‌‌ست با موهای جوگندمی‌ای که سن‌‌اش را بالاتر از آن‌چه هست نشان می‌دهد. دستان مرد شبیه به دستان پدرم است؛ ادبیاتی‌ست، از آن‌ها که تا به‌حال از تعمیر وسیله‌ای نه سیاه شده‌اند، نه ناخن‌هایشان دفرمه شده. میان قفسه‌ها دنبال کتابی از احمد محمود می‌گردد و می‌پرسد: "خبری شده؟ چرا این‌‌روزا همه سراغ کتاب‌های احمد محمود میان؟ از صبح تا حالا شما سومین‌نفر هستین." اول کمی خجالت می‌کشم. این احساس به من القا می‌شود که کورکورانه دنباله‌رو یک حرکت جمعی هیجانی هستم، حرکتی در حد خریدن عروسکی و همین خجالت‌زده‌ام می‌کند. این احساس تنها چندثانیه طول می‌کشد. جواب پرتی می‌دهم: "شاید چون انتظار داریم این‌کتاب‌ها رو این‌جا پیدا کنیم." دل‌م می‌خواست کتاب‌فروشی نبش کوچه‌ی اول خیابان کارگر شمالی هنوز داروخانه نشده‌بود و یا همان‌سال‌ها هرچه لازم بود از همان پیرمرد خریده‌بودم.

در روزهای بعد به دنباله‌رو بودن، بیشتر فکر کردم. حقیقت غیرقابل‌انکار ماجرا این است که جنگ ۱۲ روزه، راه را برای آن بخش از ادبیات ایران که به سال‌های جنگ پرداخته‌بود باز کرد؛ عکس ثبت‌شده از زمین‌ سوخته‌ای که در کف خیابان، در میان آوار خانه‌ای افتاده‌بود، آدم‌ها را صدا می‌زد. داشتن زیستی مشترک با اهالی «زمین سوخته» خیلی‌ها را همان‌روزها به خواندن‌ش واداشت. ما با عقبه‌ی جنگ هشت‌ساله فکر می‌کردیم حالاحالاها گرفتار هستیم و اهالی زمین سوخته بار و بنه‌شان را برای یکی‌دوماه می‌بستند چون فکر می‌کردند همین‌روزهاست که جنگ به پایان برسد. انگار برخلاف همیشه که ادبیات برای اغلب‌مان سنگری برای فراموشی و راه گریزی بوده‌، اتفاقن حالا به‌دنبال غرق‌کردن خود در ترس‌هایمان هستیم. شاید از این‌رو دنبال کتاب‌های احمد محمود می‌گردیم. چنین جریان‌هایی هرقدر هم هیجانی، هم‌چنان باارزش هستند.
Forwarded from paperback
صبح که با دوچرخه رفتم بیرون، به‌خاطر بارون کت پوشیدم و یه بافت نازک؛ و باز با این حال، سردم شد. سرمای مخصوص پاییز: گردنم یخ کرد!
خوش‌حال شدم و چند خط اول شعر معروف نروال به سرم اومد:
« De toutes les belles choses,
Qui nous manquent en hiver,
Qu’aimez-vous mieux ? »


«بین تمام زیبایی‌هایی که
در زمستان دلتنگ آن‌ها می‌شویم،
کدام را بیشتر دوست داری؟»

همین باعث شد که دلم بخواد در این روز تاریک و بارونی، زیر «خورشید سیاه»، نروال بخونم. سیلوی رو قبلاً خونده بودم اما همیشه منتظر بودم که در زمانی مناسب اورلیا رو بخونم. اورلیا که به وصیت‌نامه‌ی نروال معروفه و آخرین اثرش قبل از مرگشه. در تمام مدتی که این ۹۵ صفحه رو با تپش قلب می‌خوندم‌، بارون می‌بارید و آسمون هر لحظه تاریک‌تر می‌شد.
تابستان همان‌سال
شهریور به پایان می‌رسید. هوای شهر بفهمی‌ نفهمی خنک شده‌بود. هوای دامنه‌ی کوهستان سرد بود. هنوز گیج و سردرگم بودیم و هنوز دسته‌دسته دور یک‌دیگر ایستاده‌بودیم و حرف می‌زدیم.

[داستان یک شهر، احمد محمود]
صبح به‌خیرر. امیدوارم پائیز خیلی خوبی باشه برامون.🤍
«غم‌نامه» خیلی اسم دل‌نشینی داره. امروز داشتم به میم می‌گفتم من می‌تونم یک «حرص‌نامه» بنویسم. چون یک‌سری آدم‌ها باعث می‌شن فقط از وقتی که براشون گذاشتی پشیمون بشی و از دست خودت حرص بخوری.
شهرزاد
اطلاعیه دوره‌ی پنجم باشگاه داستان‌خوانی: • هم‌خوانی چهار داستان کوتاه از ناصر تقوائیِ عزیز • منبع: مجموعه‌ی "تابستان همان‌سال" • مدت: ۴ جلسه؛ جلسه‌ی اول ۲۲ شهریور • زمان: شنبه، سه‌شنبه •ظرفیت: تکمیل
در این دو هفته هر داستانی که از ناصر تقوائی خواندم، فکر کردم این دیگر بهترین‌اش است ولی در داستان بعدی باز به وجد آمدم، تکان خوردم و احساساتم جریحه‌دار شد. دو، سه داستان آخرش که دیگر تیر خلاص بودند. اگر روزی یک‌نفر از من سراغ داستان‌‌های کوتاه ایرانی‌ای در حد داستان‌های آمریکایی را بگیرد، بدون شک «تابستان همان‌سال» پاسخ من خواهدبود. از این‌که تقوائی کتاب‌خوان قدری بوده و تا حد بسیار زیادی هم از سبک همینگوی تأثیر پذیرفته _جملات کوتاه، جزئیاتِ در خدمت داستان، شامل‌شدن تئوری کوه یخ_ بگذریم، داستان‌های‌ش تصویرسازی‌های منحصربه‌فردی دارند که امضای کار خودش است؛ انگار کن در فضاسازی‌ها، دوربین فیلم‌برداری‌ای به دست تک‌تک راوی‌ها که کارگران اسکله‌ای در آبادان هستند داده و جزئیات اصوات، انوار و تصاویر را پیش چشمان مخاطب مجسم کرده‌است. همین چند ساعت پیش در داستان آخرش در توصیف معترضین سیاسی مجروح که در آمبولانس بودند، خواندم:
آمبولانس‌ها را می‌دیدیم که تند می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند. جیغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها که جمع شده‌باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون.



هم‌زمانی خواندن این داستان‌ها به‌خصوص داستان آخر که مستقیمن به دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد اشاره می‌کند با دوران پس از اعتراضات شهریور برای‌م جالب است. معترضین کشته می‌شوند، «عاشور»هایی جان می‌دهند و بعد سر و صداها می‌خوابد.
بعد همه‌چیز تمام شد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده‌بود، چرا که دیگر حرفش را هم نمی‌شد زد. شنیده‌بودیم کارها روبه‌راه شده، وقتی برگشتیم دیدیم کارها روبه‌راه نبود. حس می‌کردیم خیلی‌‌چیزها عوض شده و می‌دیدیم هیچ‌چیز عوض نشده‌بود.


پ.ن: نتیجه‌ی کتاب‌خوان‌بودن یک کارگردان می‌شود کارهای اقتباسی بسیار باارزشی در سینمای ایران‌. مثلن؛ ناخداخورشید که اقتباسی‌ست از «داشتن یا نداشتن» همینگوی، یا «آرامش در حضور دیگران» که داستانی‌ست از غلام‌حسین ساعدی با همین نام.
تابستان همان‌سال.pdf
1.5 MB
امیدوارم در مناسب‌ترین زمان، این داستان‌ها صداتان بزنند.

آقایی به نام ناصر زراعتی، فایل صوتی باکیفیتی از داستان‌ها در یوتیوب دارند. صدای‌شان خیلی به این مجموعه نشسته‌است.
حوالی انقلاب، پائیز ۰۴
حوالی انقلاب، پائیز ۰۴
⭐️