بعد از خواندن برخی کتابها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش میگوید "ای کاش من این رو نوشتهبودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیدهبود." بعد از خواندن کتابهایی هم هست که صدایی در مغزت میگوید"من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." نمیدانم چون دستهی دوم بیتکلف نگاشتهشدهاند و یا حرف خاصی برای گفتن ندارند، چندان دوستشان نمیدارم و یا چون فکر میکنم من هم میتوانستم چنینچیزی را بنویسم.
روز گذشته به سیاق روزهای تعطیل که از صبح کتابی دست میگرفتم و تا شب تمامش میکردم، "بازگشت به درخونگاه" فصیح را خواندم. بعد از خواندن اینکتاب بود که با خودم گفتم "من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." در عالم این رمان، قریب به بیست سال است که از رفتن پهلوی میگذرد، فصیح و جلال آریان پا به سن گذاشتهاند و مردم از گرانی، آلودگی هوا و دردسرهای ویزا گرفتن گلایه میکنند. جلال آریان به خسرونامی کمک میکند تا با دختر رویاهایش به کانادا مهاجرت کند. فکر میکنم دیگر وقتش رسیده که در پیشبردن ادبیات ایران تغییر مسیر دهم و سراغ احمد محمود بروم. باقیِ نوشتههای فصیح بماند برای سالهایی که دلتنگ کتاب ایرانی بودم و دیگر چیزی برای خواندن نبود.
تنها یکچیز در کتابهای فصیح میتواند تاحدی امضای قلم او باشد؛ اینکه شخصیت اصلی رمان در حال خواندن کتابیست که با رمان پیش میرود و در نهایت کتابی که شخصیت میخوانَد و رمان باهم به پایان میرسند. در "شهباز و جغدان"، جلال کتاب "مردی که آب میرفت" را میخواند؛ شخصیت این کتاب و سیروس روشن هر دو در حال آبرفتن بودند. در "زمستان ۶۲" نمایشنامهی "در انتظار گودو" را میخواند و همه در انتظار یک ناجی بهسر میبردند. در "بازگشت به درخونگاه" هم "مسخ" را میخواند و پر واضح بود که زندگی خسرو و گرهگوآر را موازی با هم پیش میبرد؛ یکی روحاش سوسک شدهبود و دیگری جسماش.
روز گذشته به سیاق روزهای تعطیل که از صبح کتابی دست میگرفتم و تا شب تمامش میکردم، "بازگشت به درخونگاه" فصیح را خواندم. بعد از خواندن اینکتاب بود که با خودم گفتم "من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." در عالم این رمان، قریب به بیست سال است که از رفتن پهلوی میگذرد، فصیح و جلال آریان پا به سن گذاشتهاند و مردم از گرانی، آلودگی هوا و دردسرهای ویزا گرفتن گلایه میکنند. جلال آریان به خسرونامی کمک میکند تا با دختر رویاهایش به کانادا مهاجرت کند. فکر میکنم دیگر وقتش رسیده که در پیشبردن ادبیات ایران تغییر مسیر دهم و سراغ احمد محمود بروم. باقیِ نوشتههای فصیح بماند برای سالهایی که دلتنگ کتاب ایرانی بودم و دیگر چیزی برای خواندن نبود.
تنها یکچیز در کتابهای فصیح میتواند تاحدی امضای قلم او باشد؛ اینکه شخصیت اصلی رمان در حال خواندن کتابیست که با رمان پیش میرود و در نهایت کتابی که شخصیت میخوانَد و رمان باهم به پایان میرسند. در "شهباز و جغدان"، جلال کتاب "مردی که آب میرفت" را میخواند؛ شخصیت این کتاب و سیروس روشن هر دو در حال آبرفتن بودند. در "زمستان ۶۲" نمایشنامهی "در انتظار گودو" را میخواند و همه در انتظار یک ناجی بهسر میبردند. در "بازگشت به درخونگاه" هم "مسخ" را میخواند و پر واضح بود که زندگی خسرو و گرهگوآر را موازی با هم پیش میبرد؛ یکی روحاش سوسک شدهبود و دیگری جسماش.
شهرزاد
بعد از خواندن برخی کتابها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش میگوید "ای کاش من این رو نوشتهبودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیدهبود."
پیرو این جملات، چند روز پیش نمایشنامهی "ارواح" از ایبسن را میخواندم -با خواهرم بهجای شخصیتها تغییر صدا میدادیم و میخواندیم.- و تمام مدت فکر میکردم اگر ایبسن نابغه نبوده، پس چه بوده؛ در سال ۱۸۸۱ نمایشنامهای نوشته که تنها ناقهرمان دارد، شخصیتها همه بهاندازهی هم مهم هستند از بانوی خانه گرفته تا کلفت، داستانِ آن عرضی گسترش پیدا میکند و نه طولی، شخصیتها عامدانه و باخیالِ محافظت از یکدیگر با ایرادات شخصیتیشان به هم آزار رساندهاند و درنهایت با عدمقطعیت به پایان میرسد. چنینکاری در همین زمانه هم تکرارنشدنیست.
شهرزاد
Photo
رمان «همسایهها» خیلی خواندنیه؛ جملات کوتاهکوتاهش رو خیلی دوست دارم، نثری داره که بین اینهمه رمان ایرانی که خوندم ندیدم و متعلق به خود احمد محموده. پشت تمام شخصیتها، حرفها و دیالوگها فکر هست و هر شخصیت به بهترین شکل وارد جریان رمان میشه.
در یکی از کتابفروشیهای قدیمی انقلاب، سراغ کتابی از احمد محمود را میگیریم. فروشنده مرد میانهسالیست با موهای جوگندمیای که سناش را بالاتر از آنچه هست نشان میدهد. دستان مرد شبیه به دستان پدرم است؛ ادبیاتیست، از آنها که تا بهحال از تعمیر وسیلهای نه سیاه شدهاند، نه ناخنهایشان دفرمه شده. میان قفسهها دنبال کتابی از احمد محمود میگردد و میپرسد: "خبری شده؟ چرا اینروزا همه سراغ کتابهای احمد محمود میان؟ از صبح تا حالا شما سومیننفر هستین." اول کمی خجالت میکشم. این احساس به من القا میشود که کورکورانه دنبالهرو یک حرکت جمعی هیجانی هستم، حرکتی در حد خریدن عروسکی و همین خجالتزدهام میکند. این احساس تنها چندثانیه طول میکشد. جواب پرتی میدهم: "شاید چون انتظار داریم اینکتابها رو اینجا پیدا کنیم." دلم میخواست کتابفروشی نبش کوچهی اول خیابان کارگر شمالی هنوز داروخانه نشدهبود و یا همانسالها هرچه لازم بود از همان پیرمرد خریدهبودم.
در روزهای بعد به دنبالهرو بودن، بیشتر فکر کردم. حقیقت غیرقابلانکار ماجرا این است که جنگ ۱۲ روزه، راه را برای آن بخش از ادبیات ایران که به سالهای جنگ پرداختهبود باز کرد؛ عکس ثبتشده از زمین سوختهای که در کف خیابان، در میان آوار خانهای افتادهبود، آدمها را صدا میزد. داشتن زیستی مشترک با اهالی «زمین سوخته» خیلیها را همانروزها به خواندنش واداشت. ما با عقبهی جنگ هشتساله فکر میکردیم حالاحالاها گرفتار هستیم و اهالی زمین سوخته بار و بنهشان را برای یکیدوماه میبستند چون فکر میکردند همینروزهاست که جنگ به پایان برسد. انگار برخلاف همیشه که ادبیات برای اغلبمان سنگری برای فراموشی و راه گریزی بوده، اتفاقن حالا بهدنبال غرقکردن خود در ترسهایمان هستیم. شاید از اینرو دنبال کتابهای احمد محمود میگردیم. چنین جریانهایی هرقدر هم هیجانی، همچنان باارزش هستند.
در روزهای بعد به دنبالهرو بودن، بیشتر فکر کردم. حقیقت غیرقابلانکار ماجرا این است که جنگ ۱۲ روزه، راه را برای آن بخش از ادبیات ایران که به سالهای جنگ پرداختهبود باز کرد؛ عکس ثبتشده از زمین سوختهای که در کف خیابان، در میان آوار خانهای افتادهبود، آدمها را صدا میزد. داشتن زیستی مشترک با اهالی «زمین سوخته» خیلیها را همانروزها به خواندنش واداشت. ما با عقبهی جنگ هشتساله فکر میکردیم حالاحالاها گرفتار هستیم و اهالی زمین سوخته بار و بنهشان را برای یکیدوماه میبستند چون فکر میکردند همینروزهاست که جنگ به پایان برسد. انگار برخلاف همیشه که ادبیات برای اغلبمان سنگری برای فراموشی و راه گریزی بوده، اتفاقن حالا بهدنبال غرقکردن خود در ترسهایمان هستیم. شاید از اینرو دنبال کتابهای احمد محمود میگردیم. چنین جریانهایی هرقدر هم هیجانی، همچنان باارزش هستند.
Forwarded from paperback
صبح که با دوچرخه رفتم بیرون، بهخاطر بارون کت پوشیدم و یه بافت نازک؛ و باز با این حال، سردم شد. سرمای مخصوص پاییز: گردنم یخ کرد!
خوشحال شدم و چند خط اول شعر معروف نروال به سرم اومد:
« De toutes les belles choses,
Qui nous manquent en hiver,
Qu’aimez-vous mieux ? »
«بین تمام زیباییهایی که
در زمستان دلتنگ آنها میشویم،
کدام را بیشتر دوست داری؟»
همین باعث شد که دلم بخواد در این روز تاریک و بارونی، زیر «خورشید سیاه»، نروال بخونم. سیلوی رو قبلاً خونده بودم اما همیشه منتظر بودم که در زمانی مناسب اورلیا رو بخونم. اورلیا که به وصیتنامهی نروال معروفه و آخرین اثرش قبل از مرگشه. در تمام مدتی که این ۹۵ صفحه رو با تپش قلب میخوندم، بارون میبارید و آسمون هر لحظه تاریکتر میشد.
خوشحال شدم و چند خط اول شعر معروف نروال به سرم اومد:
« De toutes les belles choses,
Qui nous manquent en hiver,
Qu’aimez-vous mieux ? »
«بین تمام زیباییهایی که
در زمستان دلتنگ آنها میشویم،
کدام را بیشتر دوست داری؟»
همین باعث شد که دلم بخواد در این روز تاریک و بارونی، زیر «خورشید سیاه»، نروال بخونم. سیلوی رو قبلاً خونده بودم اما همیشه منتظر بودم که در زمانی مناسب اورلیا رو بخونم. اورلیا که به وصیتنامهی نروال معروفه و آخرین اثرش قبل از مرگشه. در تمام مدتی که این ۹۵ صفحه رو با تپش قلب میخوندم، بارون میبارید و آسمون هر لحظه تاریکتر میشد.
شهریور به پایان میرسید. هوای شهر بفهمی نفهمی خنک شدهبود. هوای دامنهی کوهستان سرد بود. هنوز گیج و سردرگم بودیم و هنوز دستهدسته دور یکدیگر ایستادهبودیم و حرف میزدیم.
[داستان یک شهر، احمد محمود]
[داستان یک شهر، احمد محمود]