شهرزاد
3.41K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
⭐️
صبح به‌خیر!
نیمه‌شب- ۴ شهریور ۰۴

به یکی از تلخ‌ترین سرنوشت‌های کتابی که برای شخصیت "شراب خام" رخ داده رسیده‌ام، سرنوشتی که بی‌شباهت به پایان یکی از داستان‌های کوتاه همینگوی نیست؛ همان‌قدر تخریب‌گر و حیرت‌آور. ربع ساعت است که کتاب را بسته‌ام و پشت هم پلک می‌زنم تا تصویر کذایی از جلوی چشمانم کنار برود، اما انگار که یک‌نفر آن‌صحنه‌ی شکنجه‌آور را در ذهن‌م پین کرده‌باشد، از جایش تکان نمی‌خورد. در طول خواندن این رمان، فصیحِ جوانِ تازه از امریکا برگشته را پشت میز تحریر چوبی‌ای تجسم می‌کنم که تمام آن‌چه در زندگی از سر گذرانده، یک‌جا و درسته در ظرف این رمان اول‌اش ریخته. زخم برجای‌مانده از مرگ همسرش آنابل هم، جابه‌جا در میان خطوط کتاب سر باز می‌کند. به جلال آریان حق می‌دهم با آن‌چه در بیست و هفت‌سالگی از سر گذرانده، در پنجاه‌سالگی -رمان شهباز و جغدان- خسته، تاریک و تلخ باشد.
همه‌ی ما روح‌های تنهایی هستیم که در افق‌های ناشناخته گوگیجه داریم. در میان خواب و بیداری و رویا. تکه تکه زندگی می‌کنیم. شبی این‌جا، خنده‌ای آن‌جا و اشکی جای دیگر. پیر می‌شویم. عده‌ای دیر بیدار می‌شوند. عده‌ای دیگر هرگز بیدار نمی‌شوند. ولی باز تنها لخت برمی‌گردیم. توی افق‌های ناشناخته.

[شراب خام، اسماعیل فصیح]
به‌قدری تا دیشب ناامید بودم که می‌خواستم قید هر کاری که شروع کردم رو بزنم. مغموم، ترسیده از آینده‌ی نامعلومِ هول‌ناک. امروز، اما دیگه از زور بی‌برقی و گرما و گوشی خاموش نشستم سر بیهقی و بیشتر از هر روزی خوندم. عکس قدیمیه، مال وقتی که برق بود، هنوز از چای متنفر نشده‌بودم و گوشی شارژ داشت که عکس بگیرم. آه، ای خوشی‌های بدوی!
Forwarded from شهرزاد
در مطب دندان‌پزشک در سوگ وقت گران‌بهایم معطل نشسته‌ام؛ کمِ کم دو ساعتی انتظار کشیده‌ام و انگار یک نفر دو دستی عقربه‌ها را سفت چسبیده تا پیش نروند. یک‌جا خوانده بودم معادل ضرب‌المثل "علف، زیر پاهای‌م سبز شده" در روسیه می‌شود "برف، روی کلاه‌م جمع شده". دلم می‌خواست حالا برف بود که روی کلاه‌‌م جمع می‌شد اما در آخرین اتاق انتظار کوچک با این دیوارهای خالی و مبل‌های راحتی سبز ناجور تنها کسالت است که سر تا پای‌م را می‌پوشاند. میان این‌همه آدم منتظر، مراجعی که عازم خاک دیگری‌ست از میز منشی آویزان شده، اصرار دارد سریع کار دندان‌ش فیصله پیدا کند. زن، فردا خاک ایران را ترک می‌کند.

روی میز پذیرایی با شیشه‌‌های لب‌پر و خط و خش‌های بسیار که مقابل مبل‌های راحتی قرار گرفته، یک گل‌دان‌ کوچک به شکل‌ دندان و سه‌ چهار مجله‌ی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگه‌های گسسته می‌بینم. عنوان مجله‌ی اول "اندیشه‌ی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانی‌های هوشنگ ابتهاج توجه‌م را جلب می‌کند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجله‌ی گردون"؛ مصاحبه‌ای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که می‌کنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف می‌زنید تکه‌پاره شده است. خسته، بیمار و بی‌حوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شود، گریه امان‌ش را می‌برد و نمی‌داند چرا. گاهی فکر می‌کنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب می‌شوم."

سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از این‌جا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالی‌تر می‌شود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستان‌ش در آلمان گفته‌اند وسیله‌ای برای خانه‌اش نمی‌خریده چون فکر می‌کرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآن‌چه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب می‌شوم.

ویزیت من و آن خانم تمام می‌شود. هر دو از مطب بیرون می‌زنیم، من‌ برمی‌گردم خانه و او می‌رود که برود.
بعد از خواندن برخی کتاب‌ها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش می‌گوید "ای کاش من این رو نوشته‌بودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیده‌بود." بعد از خواندن کتاب‌هایی هم هست که صدایی در مغزت می‌گوید"من هم می‌تونستم چنین چیزی بنویسم." نمی‌دانم چون دسته‌ی دوم بی‌تکلف نگاشته‌شده‌اند و یا حرف خاصی برای گفتن ندارند، چندان دوست‌شان نمی‌دارم و یا چون فکر می‌کنم من هم می‌توانستم چنین‌چیزی را بنویسم.

روز گذشته به سیاق روزهای تعطیل که از صبح کتابی دست می‌گرفتم و تا شب تمام‌ش می‌کردم، "بازگشت به درخونگاه" فصیح را خواندم. بعد از خواندن این‌کتاب بود که با خودم گفتم "من هم می‌تونستم چنین چیزی بنویسم." در عالم این رمان، قریب به بیست سال است که از رفتن پهلوی می‌گذرد، فصیح و جلال آریان پا به سن گذاشته‌اند و مردم از گرانی، آلودگی هوا و دردسرهای ویزا گرفتن گلایه می‌کنند. جلال آریان به خسرونامی کمک می‌کند تا با دختر رویاهایش به کانادا مهاجرت کند. فکر می‌کنم دیگر وقتش رسیده که در پیش‌بردن ادبیات ایران تغییر مسیر دهم و سراغ احمد محمود بروم. باقیِ نوشته‌های فصیح بماند برای سال‌هایی که دل‌تنگ کتاب ایرانی بودم و دیگر چیزی برای خواندن نبود.

تنها یک‌چیز در کتاب‌های فصیح می‌تواند تاحدی امضای قلم او باشد؛ این‌که شخصیت اصلی رمان در حال خواندن کتابی‌ست که با رمان پیش می‌رود و در نهایت کتابی که شخصیت می‌خوانَد و رمان باهم به پایان می‌رسند. در "شهباز و جغدان"، جلال کتاب "مردی که آب می‌رفت" را می‌خواند؛ شخصیت این کتاب و سیروس روشن هر دو در حال آب‌رفتن بودند. در "زمستان ۶۲" نمایش‌نامه‌ی "در انتظار گودو" را می‌خواند و همه در انتظار یک ناجی به‌سر می‌بردند. در "بازگشت به درخونگاه" هم "مسخ" را می‌خواند و پر واضح بود که زندگی خسرو و گره‌گوآر را موازی با هم پیش می‌برد؛ یکی روح‌اش سوسک شده‌بود و دیگری جسم‌‌اش.
شهرزاد
بعد از خواندن برخی کتاب‌ها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش می‌گوید "ای کاش من این رو نوشته‌بودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیده‌بود."
پیرو این جملات، چند روز پیش نمایش‌نامه‌ی "ارواح" از ایبسن را می‌خواندم -با خواهرم به‌جای شخصیت‌ها تغییر صدا می‌دادیم و می‌خواندیم.- و تمام مدت فکر می‌کردم اگر ایبسن نابغه نبوده، پس چه بوده؛ در سال ۱۸۸۱ نمایش‌نامه‌ای نوشته که تنها ناقهرمان دارد، شخصیت‌ها همه به‌اندازه‌ی هم مهم هستند از بانوی خانه گرفته تا کلفت، داستانِ آن عرضی گسترش پیدا می‌کند و نه طولی، شخصیت‌ها عامدانه و باخیالِ محافظت از یک‌دیگر با ایرادات شخصیتی‌شان به هم آزار رسانده‌اند و درنهایت با عدم‌قطعیت به پایان می‌رسد. چنین‌‌کاری در همین زمانه هم تکرار‌نشدنی‌ست.
رنگ آسمون حواسم رو پرت می‌کنه.
اطلاعیه دوره‌ی پنجم باشگاه داستان‌خوانی:
• هم‌خوانی چهار داستان کوتاه از ناصر تقوائیِ عزیز
• منبع: مجموعه‌ی "تابستان همان‌سال"
• مدت: ۴ جلسه؛ جلسه‌ی اول ۲۲ شهریور
• زمان: شنبه، سه‌شنبه
•ظرفیت: تکمیل
تابستان ۰۴
شهرزاد
Photo
رمان «همسایه‌ها» خیلی خواندنیه؛ جملات کوتاه‌کوتاه‌ش رو خیلی دوست دارم، نثری داره که بین این‌همه رمان ایرانی که خوندم ندیدم و متعلق به خود احمد محموده. پشت تمام شخصیت‌ها، حرف‌ها و دیالوگ‌ها فکر هست و هر شخصیت به‌ بهترین شکل وارد جریان رمان می‌شه.
در این روزها و شب‌ها پرداختن به روزمرگی‌هایم در این‌جا را خیانتی می‌بینم؛ خیانتی به یک یاد بزرگ. مثل تمام شب‌های تکراری روشن این چند وقت‌ اخیر، پشت میز نشسته‌ام و فکر می‌کنم که چه‌قدر آن‌روزها به اعتصاب زندانی‌ها در رمان «همسایه‌ها» شبیه بودیم، حتا در پایان.
در یکی از کتاب‌فروشی‌های قدیمی انقلاب، سراغ کتابی از احمد محمود را می‌گیریم. فروشنده مرد میانه‌سالی‌‌ست با موهای جوگندمی‌ای که سن‌‌اش را بالاتر از آن‌چه هست نشان می‌دهد. دستان مرد شبیه به دستان پدرم است؛ ادبیاتی‌ست، از آن‌ها که تا به‌حال از تعمیر وسیله‌ای نه سیاه شده‌اند، نه ناخن‌هایشان دفرمه شده. میان قفسه‌ها دنبال کتابی از احمد محمود می‌گردد و می‌پرسد: "خبری شده؟ چرا این‌‌روزا همه سراغ کتاب‌های احمد محمود میان؟ از صبح تا حالا شما سومین‌نفر هستین." اول کمی خجالت می‌کشم. این احساس به من القا می‌شود که کورکورانه دنباله‌رو یک حرکت جمعی هیجانی هستم، حرکتی در حد خریدن عروسکی و همین خجالت‌زده‌ام می‌کند. این احساس تنها چندثانیه طول می‌کشد. جواب پرتی می‌دهم: "شاید چون انتظار داریم این‌کتاب‌ها رو این‌جا پیدا کنیم." دل‌م می‌خواست کتاب‌فروشی نبش کوچه‌ی اول خیابان کارگر شمالی هنوز داروخانه نشده‌بود و یا همان‌سال‌ها هرچه لازم بود از همان پیرمرد خریده‌بودم.

در روزهای بعد به دنباله‌رو بودن، بیشتر فکر کردم. حقیقت غیرقابل‌انکار ماجرا این است که جنگ ۱۲ روزه، راه را برای آن بخش از ادبیات ایران که به سال‌های جنگ پرداخته‌بود باز کرد؛ عکس ثبت‌شده از زمین‌ سوخته‌ای که در کف خیابان، در میان آوار خانه‌ای افتاده‌بود، آدم‌ها را صدا می‌زد. داشتن زیستی مشترک با اهالی «زمین سوخته» خیلی‌ها را همان‌روزها به خواندن‌ش واداشت. ما با عقبه‌ی جنگ هشت‌ساله فکر می‌کردیم حالاحالاها گرفتار هستیم و اهالی زمین سوخته بار و بنه‌شان را برای یکی‌دوماه می‌بستند چون فکر می‌کردند همین‌روزهاست که جنگ به پایان برسد. انگار برخلاف همیشه که ادبیات برای اغلب‌مان سنگری برای فراموشی و راه گریزی بوده‌، اتفاقن حالا به‌دنبال غرق‌کردن خود در ترس‌هایمان هستیم. شاید از این‌رو دنبال کتاب‌های احمد محمود می‌گردیم. چنین جریان‌هایی هرقدر هم هیجانی، هم‌چنان باارزش هستند.
Forwarded from paperback
صبح که با دوچرخه رفتم بیرون، به‌خاطر بارون کت پوشیدم و یه بافت نازک؛ و باز با این حال، سردم شد. سرمای مخصوص پاییز: گردنم یخ کرد!
خوش‌حال شدم و چند خط اول شعر معروف نروال به سرم اومد:
« De toutes les belles choses,
Qui nous manquent en hiver,
Qu’aimez-vous mieux ? »


«بین تمام زیبایی‌هایی که
در زمستان دلتنگ آن‌ها می‌شویم،
کدام را بیشتر دوست داری؟»

همین باعث شد که دلم بخواد در این روز تاریک و بارونی، زیر «خورشید سیاه»، نروال بخونم. سیلوی رو قبلاً خونده بودم اما همیشه منتظر بودم که در زمانی مناسب اورلیا رو بخونم. اورلیا که به وصیت‌نامه‌ی نروال معروفه و آخرین اثرش قبل از مرگشه. در تمام مدتی که این ۹۵ صفحه رو با تپش قلب می‌خوندم‌، بارون می‌بارید و آسمون هر لحظه تاریک‌تر می‌شد.