برای من یکی از بیمعنیترین کارها در اولینبرخورد میان آدمهای همعصرمان، خواستن بایوگرافیست. از یکیدوهفتهی پیش و بعد از جلسهی اول کلاس، این جمله در مغزم روی دور تکرار است. چندسالی که در یک مؤسسه زبان انگلیسی تدریس میکردم، چندترم در میان از دانشآموزان آزمون شفاهیای گرفته میشد؛ از آنجایی که همهشان میدانستند ابتدا باید خودشان را معرفی کنند، هر دانشآموزی طوطیوار، انگار که برای بار دهم درحال پر کردن فرمی ذهنی باشد بهترتیب از نام، نامخانوادگی، سن و تعداد اعضای خانواده تا محل زندگی و وضعیت تحصیلیاش میگفت. هربار شخصی در نوبت اول آشنایی اینچنین داد سخن میدهد، زبانآموزی را مقابل خودم تجسم میکنم. درست است که در اینسالهای اخیر "اصل خواستن" به "بیوگرافی بده" ترفیع پیداکرده، اما مضمون همچنان همان است. ما آدمهای زمانهی غذاهای نیمهآماده و فستفود، دوست داریم دیگران طومار فوری کنسروشدهای از عناوین، تجربیات مثبت و افتخارات و دستاوردهایشان مقابلمان بگیرند تا برای ادامهی ارتباط سبکسنگینشان کنیم.
تلاش برای کشف آدمها میتواند به دوستیهای عمیقی ختم شود؛ مثلن از تکرار رنگی در وسایل آن شخص به رنگ موردعلاقهاش پی ببری، یا چه میدانم کمکم متوجه این موضوع شوی که کسی دوست ندارد روی ساندویچاش سس بریزد، یا دقت کنی که در کیف خود چه حمل میکند و هزار و یک جزئیات دیگر. در اینصورت میتوان از روابط سطحی عبور کرد -یا حتا از سطح روابط عبور کرد- و به جایی رسید که نگاه، سکوت، غم و در خود فرورفتن آنفرد را هم دید. کشف و شهود، مخصوصن حالا که نوشتهها، تصاویر و سلیقهی موسیقیایی آدمها بر سفرهی فضای مجازی پهن است، راحتتر هم شده.
چندوقتی بود به آنچه آدمها در بایوی تلگرامشان نوشتهاند دقت میکردم؛ یکی از شغل حال حاضر و ایدهآل آیندهاش نوشتهبود، دیگری نقل قولی را از شاعر یا نویسندهای. عدهای هم هنوز در "این یک تست از سوی پیامرسان است." ماندهبودند. جالبتر اینکه دیدم چندنفری جملهای از همین متنهای طویل اینجا را گلچین کردهاند. هر آدمی کتاب نخواندهایست که میتوان بسته به ارزش و جایگاهی که در زندگیمان دارد رمزگشاییاش کرد. یکی داستان کوتاهیست که از خواندنش پشیمان میشوی و یکی به بهترین رمان زندگیات بدل میشود که در هر بار خواندن حرف تازهای برای تو دارد.
تلاش برای کشف آدمها میتواند به دوستیهای عمیقی ختم شود؛ مثلن از تکرار رنگی در وسایل آن شخص به رنگ موردعلاقهاش پی ببری، یا چه میدانم کمکم متوجه این موضوع شوی که کسی دوست ندارد روی ساندویچاش سس بریزد، یا دقت کنی که در کیف خود چه حمل میکند و هزار و یک جزئیات دیگر. در اینصورت میتوان از روابط سطحی عبور کرد -یا حتا از سطح روابط عبور کرد- و به جایی رسید که نگاه، سکوت، غم و در خود فرورفتن آنفرد را هم دید. کشف و شهود، مخصوصن حالا که نوشتهها، تصاویر و سلیقهی موسیقیایی آدمها بر سفرهی فضای مجازی پهن است، راحتتر هم شده.
چندوقتی بود به آنچه آدمها در بایوی تلگرامشان نوشتهاند دقت میکردم؛ یکی از شغل حال حاضر و ایدهآل آیندهاش نوشتهبود، دیگری نقل قولی را از شاعر یا نویسندهای. عدهای هم هنوز در "این یک تست از سوی پیامرسان است." ماندهبودند. جالبتر اینکه دیدم چندنفری جملهای از همین متنهای طویل اینجا را گلچین کردهاند. هر آدمی کتاب نخواندهایست که میتوان بسته به ارزش و جایگاهی که در زندگیمان دارد رمزگشاییاش کرد. یکی داستان کوتاهیست که از خواندنش پشیمان میشوی و یکی به بهترین رمان زندگیات بدل میشود که در هر بار خواندن حرف تازهای برای تو دارد.
-چه خوب است آنجا [در گورستان] خوابیدن.
- اصلاً هم خوب نیست. آن زیر خوابیدهای و آدمها روی تو پا میگذارند.
-مگر حالا که زندهام، پا روی من نمیگذارند؟
-تو استعاری حرف میزنی. مقصود من همین پای چکمهپوش است.
-اما آنها روی تو که پا نمیگذارند. هر چه باشد، تو مردهای، فقط روح هستی.
-من هم دقیقاً از همین میترسم. نمیدانم کدام ترسناکتر است: روحی بیجسم بودن یا جسدی پوسیدهبودن؟
-چه میخواهی؟ میخواهی تا ابد زنده بمانی؟ بیهیچ امیدی به پایان؟
-نمیدانم. فقط میدانم میترسم و میخواهم برگردم خانه.
[آخرین اغواگری زمین، مارینا تسوِتایوا]
- اصلاً هم خوب نیست. آن زیر خوابیدهای و آدمها روی تو پا میگذارند.
-مگر حالا که زندهام، پا روی من نمیگذارند؟
-تو استعاری حرف میزنی. مقصود من همین پای چکمهپوش است.
-اما آنها روی تو که پا نمیگذارند. هر چه باشد، تو مردهای، فقط روح هستی.
-من هم دقیقاً از همین میترسم. نمیدانم کدام ترسناکتر است: روحی بیجسم بودن یا جسدی پوسیدهبودن؟
-چه میخواهی؟ میخواهی تا ابد زنده بمانی؟ بیهیچ امیدی به پایان؟
-نمیدانم. فقط میدانم میترسم و میخواهم برگردم خانه.
[آخرین اغواگری زمین، مارینا تسوِتایوا]
شهرزاد
-چه خوب است آنجا [در گورستان] خوابیدن. - اصلاً هم خوب نیست. آن زیر خوابیدهای و آدمها روی تو پا میگذارند. -مگر حالا که زندهام، پا روی من نمیگذارند؟ -تو استعاری حرف میزنی. مقصود من همین پای چکمهپوش است. -اما آنها روی تو که پا نمیگذارند. هر چه باشد،…
احتمالن چنین مکالمهای در زمانهی ما باید اینطور ویرایش شود:
-چه خوب است آنجا خوابیدن.
-اصلاً هم خوب نیست. آن زیر خوابیدهای و لاستیک ماشینها از روی تو میگذرد.
-چه خوب است آنجا خوابیدن.
-اصلاً هم خوب نیست. آن زیر خوابیدهای و لاستیک ماشینها از روی تو میگذرد.
نیمهشب- ۴ شهریور ۰۴
به یکی از تلخترین سرنوشتهای کتابی که برای شخصیت "شراب خام" رخ داده رسیدهام، سرنوشتی که بیشباهت به پایان یکی از داستانهای کوتاه همینگوی نیست؛ همانقدر تخریبگر و حیرتآور. ربع ساعت است که کتاب را بستهام و پشت هم پلک میزنم تا تصویر کذایی از جلوی چشمانم کنار برود، اما انگار که یکنفر آنصحنهی شکنجهآور را در ذهنم پین کردهباشد، از جایش تکان نمیخورد. در طول خواندن این رمان، فصیحِ جوانِ تازه از امریکا برگشته را پشت میز تحریر چوبیای تجسم میکنم که تمام آنچه در زندگی از سر گذرانده، یکجا و درسته در ظرف این رمان اولاش ریخته. زخم برجایمانده از مرگ همسرش آنابل هم، جابهجا در میان خطوط کتاب سر باز میکند. به جلال آریان حق میدهم با آنچه در بیست و هفتسالگی از سر گذرانده، در پنجاهسالگی -رمان شهباز و جغدان- خسته، تاریک و تلخ باشد.
به یکی از تلخترین سرنوشتهای کتابی که برای شخصیت "شراب خام" رخ داده رسیدهام، سرنوشتی که بیشباهت به پایان یکی از داستانهای کوتاه همینگوی نیست؛ همانقدر تخریبگر و حیرتآور. ربع ساعت است که کتاب را بستهام و پشت هم پلک میزنم تا تصویر کذایی از جلوی چشمانم کنار برود، اما انگار که یکنفر آنصحنهی شکنجهآور را در ذهنم پین کردهباشد، از جایش تکان نمیخورد. در طول خواندن این رمان، فصیحِ جوانِ تازه از امریکا برگشته را پشت میز تحریر چوبیای تجسم میکنم که تمام آنچه در زندگی از سر گذرانده، یکجا و درسته در ظرف این رمان اولاش ریخته. زخم برجایمانده از مرگ همسرش آنابل هم، جابهجا در میان خطوط کتاب سر باز میکند. به جلال آریان حق میدهم با آنچه در بیست و هفتسالگی از سر گذرانده، در پنجاهسالگی -رمان شهباز و جغدان- خسته، تاریک و تلخ باشد.
همهی ما روحهای تنهایی هستیم که در افقهای ناشناخته گوگیجه داریم. در میان خواب و بیداری و رویا. تکه تکه زندگی میکنیم. شبی اینجا، خندهای آنجا و اشکی جای دیگر. پیر میشویم. عدهای دیر بیدار میشوند. عدهای دیگر هرگز بیدار نمیشوند. ولی باز تنها لخت برمیگردیم. توی افقهای ناشناخته.
[شراب خام، اسماعیل فصیح]
[شراب خام، اسماعیل فصیح]
بهقدری تا دیشب ناامید بودم که میخواستم قید هر کاری که شروع کردم رو بزنم. مغموم، ترسیده از آیندهی نامعلومِ هولناک. امروز، اما دیگه از زور بیبرقی و گرما و گوشی خاموش نشستم سر بیهقی و بیشتر از هر روزی خوندم. عکس قدیمیه، مال وقتی که برق بود، هنوز از چای متنفر نشدهبودم و گوشی شارژ داشت که عکس بگیرم. آه، ای خوشیهای بدوی!
Forwarded from شهرزاد
در مطب دندانپزشک در سوگ وقت گرانبهایم معطل نشستهام؛ کمِ کم دو ساعتی انتظار کشیدهام و انگار یک نفر دو دستی عقربهها را سفت چسبیده تا پیش نروند. یکجا خوانده بودم معادل ضربالمثل "علف، زیر پاهایم سبز شده" در روسیه میشود "برف، روی کلاهم جمع شده". دلم میخواست حالا برف بود که روی کلاهم جمع میشد اما در آخرین اتاق انتظار کوچک با این دیوارهای خالی و مبلهای راحتی سبز ناجور تنها کسالت است که سر تا پایم را میپوشاند. میان اینهمه آدم منتظر، مراجعی که عازم خاک دیگریست از میز منشی آویزان شده، اصرار دارد سریع کار دندانش فیصله پیدا کند. زن، فردا خاک ایران را ترک میکند.
روی میز پذیرایی با شیشههای لبپر و خط و خشهای بسیار که مقابل مبلهای راحتی قرار گرفته، یک گلدان کوچک به شکل دندان و سه چهار مجلهی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگههای گسسته میبینم. عنوان مجلهی اول "اندیشهی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانیهای هوشنگ ابتهاج توجهم را جلب میکند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجلهی گردون"؛ مصاحبهای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که میکنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف میزنید تکهپاره شده است. خسته، بیمار و بیحوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشود، گریه امانش را میبرد و نمیداند چرا. گاهی فکر میکنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب میشوم."
سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از اینجا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالیتر میشود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستانش در آلمان گفتهاند وسیلهای برای خانهاش نمیخریده چون فکر میکرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآنچه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب میشوم.
ویزیت من و آن خانم تمام میشود. هر دو از مطب بیرون میزنیم، من برمیگردم خانه و او میرود که برود.
روی میز پذیرایی با شیشههای لبپر و خط و خشهای بسیار که مقابل مبلهای راحتی قرار گرفته، یک گلدان کوچک به شکل دندان و سه چهار مجلهی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگههای گسسته میبینم. عنوان مجلهی اول "اندیشهی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانیهای هوشنگ ابتهاج توجهم را جلب میکند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجلهی گردون"؛ مصاحبهای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که میکنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف میزنید تکهپاره شده است. خسته، بیمار و بیحوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشود، گریه امانش را میبرد و نمیداند چرا. گاهی فکر میکنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب میشوم."
سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از اینجا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالیتر میشود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستانش در آلمان گفتهاند وسیلهای برای خانهاش نمیخریده چون فکر میکرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآنچه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب میشوم.
ویزیت من و آن خانم تمام میشود. هر دو از مطب بیرون میزنیم، من برمیگردم خانه و او میرود که برود.
بعد از خواندن برخی کتابها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش میگوید "ای کاش من این رو نوشتهبودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیدهبود." بعد از خواندن کتابهایی هم هست که صدایی در مغزت میگوید"من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." نمیدانم چون دستهی دوم بیتکلف نگاشتهشدهاند و یا حرف خاصی برای گفتن ندارند، چندان دوستشان نمیدارم و یا چون فکر میکنم من هم میتوانستم چنینچیزی را بنویسم.
روز گذشته به سیاق روزهای تعطیل که از صبح کتابی دست میگرفتم و تا شب تمامش میکردم، "بازگشت به درخونگاه" فصیح را خواندم. بعد از خواندن اینکتاب بود که با خودم گفتم "من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." در عالم این رمان، قریب به بیست سال است که از رفتن پهلوی میگذرد، فصیح و جلال آریان پا به سن گذاشتهاند و مردم از گرانی، آلودگی هوا و دردسرهای ویزا گرفتن گلایه میکنند. جلال آریان به خسرونامی کمک میکند تا با دختر رویاهایش به کانادا مهاجرت کند. فکر میکنم دیگر وقتش رسیده که در پیشبردن ادبیات ایران تغییر مسیر دهم و سراغ احمد محمود بروم. باقیِ نوشتههای فصیح بماند برای سالهایی که دلتنگ کتاب ایرانی بودم و دیگر چیزی برای خواندن نبود.
تنها یکچیز در کتابهای فصیح میتواند تاحدی امضای قلم او باشد؛ اینکه شخصیت اصلی رمان در حال خواندن کتابیست که با رمان پیش میرود و در نهایت کتابی که شخصیت میخوانَد و رمان باهم به پایان میرسند. در "شهباز و جغدان"، جلال کتاب "مردی که آب میرفت" را میخواند؛ شخصیت این کتاب و سیروس روشن هر دو در حال آبرفتن بودند. در "زمستان ۶۲" نمایشنامهی "در انتظار گودو" را میخواند و همه در انتظار یک ناجی بهسر میبردند. در "بازگشت به درخونگاه" هم "مسخ" را میخواند و پر واضح بود که زندگی خسرو و گرهگوآر را موازی با هم پیش میبرد؛ یکی روحاش سوسک شدهبود و دیگری جسماش.
روز گذشته به سیاق روزهای تعطیل که از صبح کتابی دست میگرفتم و تا شب تمامش میکردم، "بازگشت به درخونگاه" فصیح را خواندم. بعد از خواندن اینکتاب بود که با خودم گفتم "من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." در عالم این رمان، قریب به بیست سال است که از رفتن پهلوی میگذرد، فصیح و جلال آریان پا به سن گذاشتهاند و مردم از گرانی، آلودگی هوا و دردسرهای ویزا گرفتن گلایه میکنند. جلال آریان به خسرونامی کمک میکند تا با دختر رویاهایش به کانادا مهاجرت کند. فکر میکنم دیگر وقتش رسیده که در پیشبردن ادبیات ایران تغییر مسیر دهم و سراغ احمد محمود بروم. باقیِ نوشتههای فصیح بماند برای سالهایی که دلتنگ کتاب ایرانی بودم و دیگر چیزی برای خواندن نبود.
تنها یکچیز در کتابهای فصیح میتواند تاحدی امضای قلم او باشد؛ اینکه شخصیت اصلی رمان در حال خواندن کتابیست که با رمان پیش میرود و در نهایت کتابی که شخصیت میخوانَد و رمان باهم به پایان میرسند. در "شهباز و جغدان"، جلال کتاب "مردی که آب میرفت" را میخواند؛ شخصیت این کتاب و سیروس روشن هر دو در حال آبرفتن بودند. در "زمستان ۶۲" نمایشنامهی "در انتظار گودو" را میخواند و همه در انتظار یک ناجی بهسر میبردند. در "بازگشت به درخونگاه" هم "مسخ" را میخواند و پر واضح بود که زندگی خسرو و گرهگوآر را موازی با هم پیش میبرد؛ یکی روحاش سوسک شدهبود و دیگری جسماش.
شهرزاد
بعد از خواندن برخی کتابها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش میگوید "ای کاش من این رو نوشتهبودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیدهبود."
پیرو این جملات، چند روز پیش نمایشنامهی "ارواح" از ایبسن را میخواندم -با خواهرم بهجای شخصیتها تغییر صدا میدادیم و میخواندیم.- و تمام مدت فکر میکردم اگر ایبسن نابغه نبوده، پس چه بوده؛ در سال ۱۸۸۱ نمایشنامهای نوشته که تنها ناقهرمان دارد، شخصیتها همه بهاندازهی هم مهم هستند از بانوی خانه گرفته تا کلفت، داستانِ آن عرضی گسترش پیدا میکند و نه طولی، شخصیتها عامدانه و باخیالِ محافظت از یکدیگر با ایرادات شخصیتیشان به هم آزار رساندهاند و درنهایت با عدمقطعیت به پایان میرسد. چنینکاری در همین زمانه هم تکرارنشدنیست.
شهرزاد
Photo
رمان «همسایهها» خیلی خواندنیه؛ جملات کوتاهکوتاهش رو خیلی دوست دارم، نثری داره که بین اینهمه رمان ایرانی که خوندم ندیدم و متعلق به خود احمد محموده. پشت تمام شخصیتها، حرفها و دیالوگها فکر هست و هر شخصیت به بهترین شکل وارد جریان رمان میشه.