شهرزاد
3.41K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
شهرزاد
پس از تجربه‌ی تلخی که از خواندن "باده‌ی کهن" اسماعیل فصیح نصیب‌م شد، به‌سختی کتاب دیگری از او دست گرفتم. البته حالا دیگر می‌دانم حساب "باده‌ی کهن" و چند کتاب دیگرِ پس از منزوی‌شدن فصیح، از آثار دیگر او جداست. در صفحه‌ی ابتدایی این رمانِ تازه دست‌گرفته به نام…
خطوط پایانی کتاب "شهباز و جغدان" را که خواندم، از بهت ناتمام‌ماندن آن چندبار صفحات را زیر و رو کردم که اشتباه نکرده‌باشم، چون در این نسخه‌ی قدیمی یکی‌دوجایی صفحات جابجا شده‌بودند.
نسخه‌ی پی‌دی‌اف را هم چک کردم، توفیری نکرد؛ پرونده‌ی قتلی که جلال آریان (بله، باز هم جلال آریان)، ناخواسته درگیرش شده‌بود مختومه شد، اما پرونده‌ی زندگی خودش نه و هیچ سر در نمی‌آورم چرا فصیح این‌‌چنین پایانی را برای رمان‌اش اختیار کرده. با این‌همه از خواندن‌ش ذره‌ای پشیمانی ندارم، که خواندن‌اش خنکای پاییز تجریش، دربند، خیابان پوشیده با برگ‌های مرده‌ی درخت چنار پهلوی (ولی‌عصر امروزی) و خلاصه بگویم تهران پیش از انقلاب را برای‌م تصویر می‌کرد.

نمی‌دانم چطور می‌شود که الگوهای تکراری و دستِ روی فصیح، دل‌زده‌ام نمی‌کند. انگار برای شروع هر رمان ابتدا جلال آریان را روی صندلی‌های انتظار فرودگاه و یا صندلی‌های هواپیمای ایران‌ایر می‌نشانده و بعد تصمیم می‌گرفته او را درگیر ماجرای یک شخص تازه‌ی آشنا یا غریبه کند؛ با شخصیت‌هایی یکی از دیگری دل‌نشین‌تر. از "نامه‌ای به دنیا" آنجلا، از "زمستان ۶۲" منصور فرجام و از "شهباز و جغدان" سیروس روشن همیشه در خاطرم زنده خواهند ماند. هر چه موهای جلال آریان جوگندمی‌تر می‌شود، هم حوصله‌‌اش کم‌تر شده و هم راحت‌تر زن‌ها را دک می‌کند. خود فصیح در گفتگویی با سعید کمالی دهقانی گفته: "یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگی‌ام انتخاب کنم به نام جلال آریان. در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج می‌برد و تلاشش را می‌کند اما ماجرا به مرگ ختم می‌شود."
البته در مقاله‌ای خواندم که فصیح، ایده‌ی این رمان را از "ترکه‌مرد" نوشته‌ی دشیل همت برداشته‌‌است، با این تفاوت که همه‌چیز در "شهباز و جغدان" ایرانیزه شده و به‌جای نیویورک در تهران جریان دارد.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
میزان تسلطی که می‌خوام روی کتاب‌ها داشته‌باشم.

[مدار صفر درجه، قسمت سوم]
سریال‌های قدیمی رو بازبینی می‌کنم، چراکه سریال‌های اخیر ناامیدکننده‌ن.
امروز صبح به‌محض بسته‌شدن درهای آسانسور، برق ساختمان رفت و در یک‌آن زیر پاهای‌م خالی شد، چیزی در مایه‌های همان سقوطی که در خواب تجربه می‌کنیم. ظلمات محض بود و نمی‌دانستم با آنتن خالی و آسانسور خاموش، دستم دقیقن به کجا بند است. چند دقیقه‌ی بعد -زمان در آسانسور خاموش، کندتر می‌گذرد.- که برق اضطراری وصل شد، درها رو به یک‌سری سیم‌ و اتصالات باز شدند. آدم پیش از این با خود فکر می‌کند به وقت قرار گرفتن در چنین شرایطی فقط یک‌گوشه کز خواهد کرد تا دیگران نجات‌ش دهند، اما در آن‌لحظات تمام وجودم برای بقا بسیج‌ شده‌بود، هرچند از تمام وجود هیچ‌ احدی، کاری برنمی‌آمد. وقتی بالاخره پاهایم را روی موزائیک‌های کرمی‌ با رگه‌های طلایی و قهوه‌ای -تا پیش از این رنگ‌شان ذره‌ای اهمیت نداشت.- گذاشتم و خودم را به ماشین رساندم، تازه به این آگاهی رسیدم که چه‌قدر ترسیده‌ام و چه‌قدر پاهایم توان فشار بر پدال‌های گاز و کلاج را ندارند.

یک ساعت قبل، پیش از بلند شدن صدای الارم، داشتم روی شن‌های ساحل راه می‌رفتم؛ یک پیراهن بلند سبز کم‌رنگ بر تن داشتم و فیلتر گرمی روی تصویر بود. من گاه‌به‌گاه برمی‌گشتم و به دوربین فیلم‌برداری پشت سرم نگاه می‌کردم. ولی در خواب می‌دانستم دیگر زنده نیستم و کسی دارد این فیلم‌ها را در نبود من می‌بیند. از این خواب که چشم باز کردم، نوتیف ایمیلی روی گوشی آمد از طرف خودم که در هفده اوت سال گذشته نوشته‌بودم؛ نامه‌ام این‌طور شروع شده‌بود: "شهرزادِ یک سال آینده، سلام. اگر هنوز زنده‌باشی، شانزده‌روزی از تولد بیست‌و‌شش‌‌سالگی‌ات گذشته‌است."
تمام دقایق درون آسانسور در این فکر بودم که چرا امروز زمین‌ و زمان به زنده‌بودن من پیله‌کرده‌اند و بالاتر این‌که مرگ در آسانسور غیرشاعرانه‌ترین و آخرین نحوه‌ی مرگی‌ست که می‌خواهم.
برای من یکی از بی‌معنی‌ترین کارها در اولین‌برخورد میان آدم‌های هم‌عصرمان، خواستن بایوگرافی‌ست. از یکی‌دوهفته‌ی پیش و بعد از جلسه‌ی اول کلاس، این جمله در مغزم روی دور تکرار است. چندسالی که در یک مؤسسه‌ زبان‌ انگلیسی تدریس می‌کردم، چندترم در میان از دانش‌آموزان‌ آزمون شفاهی‌ای گرفته می‌شد؛ از آن‌جایی که همه‌شان می‌دانستند ابتدا باید خودشان را معرفی کنند، هر دانش‌آموزی طوطی‌وار، انگار که برای بار دهم درحال پر کردن فرمی ذهنی باشد به‌ترتیب از نام، نام‌خانوادگی، سن و تعداد اعضای خانواده تا محل زندگی و وضعیت تحصیلی‌اش می‌گفت. هربار شخصی در نوبت اول آشنایی این‌چنین داد سخن می‌دهد، زبان‌آموزی را مقابل خودم تجسم می‌کنم. درست است که در این‌سال‌های اخیر "اصل خواستن" به "بیوگرافی بده" ترفیع پیداکرده‌، اما مضمون هم‌چنان همان است. ما آدم‌های زمانه‌ی غذاهای نیمه‌آماده و فست‌فود، دوست داریم دیگران طومار فوری کنسروشده‌ای از عناوین، تجربیات مثبت و افتخارات‌ و دستاورد‌های‌شان مقابل‌مان بگیرند تا برای ادامه‌‌ی ارتباط سبک‌سنگین‌شان کنیم.

تلاش برای کشف آدم‌ها می‌تواند به دوستی‌های عمیقی ختم شود؛ مثلن از تکرار رنگی در وسایل آن شخص به رنگ موردعلاقه‌اش پی ببری، یا چه می‌دانم کم‌کم متوجه این موضوع شوی که کسی دوست ندارد روی ساندویچ‌اش سس بریزد، یا دقت کنی که در کیف خود چه حمل می‌کند و هزار و یک جزئیات دیگر. در این‌صورت می‌توان از روابط سطحی عبور کرد -یا حتا از سطح روابط عبور کرد- و به جایی رسید که نگاه، سکوت، غم و در خود فرورفتن آن‌فرد را هم دید. کشف و شهود، مخصوصن حالا که نوشته‌ها، تصاویر و سلیقه‌ی موسیقیایی آدم‌ها بر سفره‌ی فضای مجازی پهن است، راحت‌تر هم شده.

چندوقتی بود به آن‌چه آدم‌ها در بایوی تلگرام‌شان نوشته‌اند دقت می‌کردم؛ یکی از شغل‌ حال حاضر و ایده‌آل آینده‌اش نوشته‌بود، دیگری نقل قولی را از شاعر یا نویسنده‌ای. عده‌ای هم هنوز در "این یک تست از سوی پیام‌رسان‌ است." مانده‌‌بودند. جالب‌تر این‌که دیدم چندنفری جمله‌ای از همین متن‌های طویل این‌جا را گل‌چین کرده‌اند. هر آدمی کتاب نخوانده‌ای‌ست که می‌توان بسته به ارزش و جایگاهی که در زندگی‌مان دارد رمزگشایی‌اش کرد. یکی داستان کوتاهی‌ست که از خواندن‌ش پشیمان می‌شوی و یکی به بهترین رمان زندگی‌ات بدل می‌شود که در هر بار خواندن حرف تازه‌ای برای تو دارد.
-چه خوب است آن‌جا [در گورستان] خوابیدن.
- اصلاً هم خوب نیست. آن‌ زیر خوابیده‌ای و آدم‌ها روی تو پا می‌گذارند.
-مگر حالا که زنده‌ام، پا روی من نمی‌گذارند؟
-تو استعاری حرف می‌زنی. مقصود من همین پای چکمه‌پوش است.
-اما آن‌ها روی تو که پا نمی‌گذارند. هر چه باشد، تو مرده‌ای، فقط روح هستی.
-من هم دقیقاً از همین می‌ترسم. نمی‌دانم کدام ترسناک‌تر است: روحی بی‌جسم بودن یا جسدی پوسیده‌بودن؟
-چه می‌خواهی؟ می‌خواهی تا ابد زنده بمانی؟ بی‌هیچ امیدی به پایان؟
-نمی‌دانم. فقط می‌دانم می‌ترسم و می‌خواهم برگردم خانه.

[آخرین اغواگری زمین، مارینا تسوِتایوا]
⭐️
صبح به‌خیر!
نیمه‌شب- ۴ شهریور ۰۴

به یکی از تلخ‌ترین سرنوشت‌های کتابی که برای شخصیت "شراب خام" رخ داده رسیده‌ام، سرنوشتی که بی‌شباهت به پایان یکی از داستان‌های کوتاه همینگوی نیست؛ همان‌قدر تخریب‌گر و حیرت‌آور. ربع ساعت است که کتاب را بسته‌ام و پشت هم پلک می‌زنم تا تصویر کذایی از جلوی چشمانم کنار برود، اما انگار که یک‌نفر آن‌صحنه‌ی شکنجه‌آور را در ذهن‌م پین کرده‌باشد، از جایش تکان نمی‌خورد. در طول خواندن این رمان، فصیحِ جوانِ تازه از امریکا برگشته را پشت میز تحریر چوبی‌ای تجسم می‌کنم که تمام آن‌چه در زندگی از سر گذرانده، یک‌جا و درسته در ظرف این رمان اول‌اش ریخته. زخم برجای‌مانده از مرگ همسرش آنابل هم، جابه‌جا در میان خطوط کتاب سر باز می‌کند. به جلال آریان حق می‌دهم با آن‌چه در بیست و هفت‌سالگی از سر گذرانده، در پنجاه‌سالگی -رمان شهباز و جغدان- خسته، تاریک و تلخ باشد.
همه‌ی ما روح‌های تنهایی هستیم که در افق‌های ناشناخته گوگیجه داریم. در میان خواب و بیداری و رویا. تکه تکه زندگی می‌کنیم. شبی این‌جا، خنده‌ای آن‌جا و اشکی جای دیگر. پیر می‌شویم. عده‌ای دیر بیدار می‌شوند. عده‌ای دیگر هرگز بیدار نمی‌شوند. ولی باز تنها لخت برمی‌گردیم. توی افق‌های ناشناخته.

[شراب خام، اسماعیل فصیح]
به‌قدری تا دیشب ناامید بودم که می‌خواستم قید هر کاری که شروع کردم رو بزنم. مغموم، ترسیده از آینده‌ی نامعلومِ هول‌ناک. امروز، اما دیگه از زور بی‌برقی و گرما و گوشی خاموش نشستم سر بیهقی و بیشتر از هر روزی خوندم. عکس قدیمیه، مال وقتی که برق بود، هنوز از چای متنفر نشده‌بودم و گوشی شارژ داشت که عکس بگیرم. آه، ای خوشی‌های بدوی!
Forwarded from شهرزاد
در مطب دندان‌پزشک در سوگ وقت گران‌بهایم معطل نشسته‌ام؛ کمِ کم دو ساعتی انتظار کشیده‌ام و انگار یک نفر دو دستی عقربه‌ها را سفت چسبیده تا پیش نروند. یک‌جا خوانده بودم معادل ضرب‌المثل "علف، زیر پاهای‌م سبز شده" در روسیه می‌شود "برف، روی کلاه‌م جمع شده". دلم می‌خواست حالا برف بود که روی کلاه‌‌م جمع می‌شد اما در آخرین اتاق انتظار کوچک با این دیوارهای خالی و مبل‌های راحتی سبز ناجور تنها کسالت است که سر تا پای‌م را می‌پوشاند. میان این‌همه آدم منتظر، مراجعی که عازم خاک دیگری‌ست از میز منشی آویزان شده، اصرار دارد سریع کار دندان‌ش فیصله پیدا کند. زن، فردا خاک ایران را ترک می‌کند.

روی میز پذیرایی با شیشه‌‌های لب‌پر و خط و خش‌های بسیار که مقابل مبل‌های راحتی قرار گرفته، یک گل‌دان‌ کوچک به شکل‌ دندان و سه‌ چهار مجله‌ی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگه‌های گسسته می‌بینم. عنوان مجله‌ی اول "اندیشه‌ی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانی‌های هوشنگ ابتهاج توجه‌م را جلب می‌کند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجله‌ی گردون"؛ مصاحبه‌ای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که می‌کنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف می‌زنید تکه‌پاره شده است. خسته، بیمار و بی‌حوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شود، گریه امان‌ش را می‌برد و نمی‌داند چرا. گاهی فکر می‌کنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب می‌شوم."

سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از این‌جا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالی‌تر می‌شود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستان‌ش در آلمان گفته‌اند وسیله‌ای برای خانه‌اش نمی‌خریده چون فکر می‌کرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآن‌چه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب می‌شوم.

ویزیت من و آن خانم تمام می‌شود. هر دو از مطب بیرون می‌زنیم، من‌ برمی‌گردم خانه و او می‌رود که برود.
بعد از خواندن برخی کتاب‌ها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش می‌گوید "ای کاش من این رو نوشته‌بودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیده‌بود." بعد از خواندن کتاب‌هایی هم هست که صدایی در مغزت می‌گوید"من هم می‌تونستم چنین چیزی بنویسم." نمی‌دانم چون دسته‌ی دوم بی‌تکلف نگاشته‌شده‌اند و یا حرف خاصی برای گفتن ندارند، چندان دوست‌شان نمی‌دارم و یا چون فکر می‌کنم من هم می‌توانستم چنین‌چیزی را بنویسم.

روز گذشته به سیاق روزهای تعطیل که از صبح کتابی دست می‌گرفتم و تا شب تمام‌ش می‌کردم، "بازگشت به درخونگاه" فصیح را خواندم. بعد از خواندن این‌کتاب بود که با خودم گفتم "من هم می‌تونستم چنین چیزی بنویسم." در عالم این رمان، قریب به بیست سال است که از رفتن پهلوی می‌گذرد، فصیح و جلال آریان پا به سن گذاشته‌اند و مردم از گرانی، آلودگی هوا و دردسرهای ویزا گرفتن گلایه می‌کنند. جلال آریان به خسرونامی کمک می‌کند تا با دختر رویاهایش به کانادا مهاجرت کند. فکر می‌کنم دیگر وقتش رسیده که در پیش‌بردن ادبیات ایران تغییر مسیر دهم و سراغ احمد محمود بروم. باقیِ نوشته‌های فصیح بماند برای سال‌هایی که دل‌تنگ کتاب ایرانی بودم و دیگر چیزی برای خواندن نبود.

تنها یک‌چیز در کتاب‌های فصیح می‌تواند تاحدی امضای قلم او باشد؛ این‌که شخصیت اصلی رمان در حال خواندن کتابی‌ست که با رمان پیش می‌رود و در نهایت کتابی که شخصیت می‌خوانَد و رمان باهم به پایان می‌رسند. در "شهباز و جغدان"، جلال کتاب "مردی که آب می‌رفت" را می‌خواند؛ شخصیت این کتاب و سیروس روشن هر دو در حال آب‌رفتن بودند. در "زمستان ۶۲" نمایش‌نامه‌ی "در انتظار گودو" را می‌خواند و همه در انتظار یک ناجی به‌سر می‌بردند. در "بازگشت به درخونگاه" هم "مسخ" را می‌خواند و پر واضح بود که زندگی خسرو و گره‌گوآر را موازی با هم پیش می‌برد؛ یکی روح‌اش سوسک شده‌بود و دیگری جسم‌‌اش.
شهرزاد
بعد از خواندن برخی کتاب‌ها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش می‌گوید "ای کاش من این رو نوشته‌بودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیده‌بود."
پیرو این جملات، چند روز پیش نمایش‌نامه‌ی "ارواح" از ایبسن را می‌خواندم -با خواهرم به‌جای شخصیت‌ها تغییر صدا می‌دادیم و می‌خواندیم.- و تمام مدت فکر می‌کردم اگر ایبسن نابغه نبوده، پس چه بوده؛ در سال ۱۸۸۱ نمایش‌نامه‌ای نوشته که تنها ناقهرمان دارد، شخصیت‌ها همه به‌اندازه‌ی هم مهم هستند از بانوی خانه گرفته تا کلفت، داستانِ آن عرضی گسترش پیدا می‌کند و نه طولی، شخصیت‌ها عامدانه و باخیالِ محافظت از یک‌دیگر با ایرادات شخصیتی‌شان به هم آزار رسانده‌اند و درنهایت با عدم‌قطعیت به پایان می‌رسد. چنین‌‌کاری در همین زمانه هم تکرار‌نشدنی‌ست.
رنگ آسمون حواسم رو پرت می‌کنه.