شهرزاد
3.41K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
آخر شب حوالی میدان فردوسی قدم می‌زدیم. در شب چیزی می‌گذشت که به قول فروغ، ماه سرخ بود و مشوش و بر آن بام، هر لحظه در او بیم فروریختن بود. دکان‌ها یکی در میان باز بودند و آدم‌های کمی مثل ما در پیاده‌رو بی‌هدف قدم می‌زدند. چشم‌مان به دکه‌ی زهواردررفته‌ای افتاد که پیرمرد آب‌رفته‌ای مقابل آن ایستاده‌بود و با دستمالی گرد روی کتاب‌ها را می‌گرفت. بی‌شباهت به نومه‌مان -شخصیت رمان مردی که آب می‌رفت- نبود. به‌نظر می‌رسید بلوز و شلوار سال‌های جوانی‌اش را پوشیده‌باشد؛ آن‌سال‌ها که استخوان‌های درشت‌تر و قد بلندتری داشته. این‌همه از این خیابان گذشته‌بودم، دریغ از این‌که یک‌بار متوجه این‌جا شده‌باشم، انگار کالسکه‌ی فیلم نیمه‌شب در پاریس سر راهمان سبز شده‌باشد.

پیرمرد با صدایی آرام و لرزان از کهولت سن پرسید:"چی می‌خونین؟"
ما که فکر کردیم منظورش رشته‌ی تحصیلی‌مان باشد، گفتیم: "خیلی‌وقته درس‌مون تموم شده."
به ما نگاه نمی‌کرد، سرش پایین بود و گوش چپ‌اش را به سمت ما گرفته‌بود. دستان‌اش را که پر از لک‌های قهوه‌ای بود رو به ما گرفت و گفت:"نه، نه، منظورم کتابه."
میم گفت:"همه‌چیز؛ رمان، کتاب تاریخی، سیاسی.."
کتابی را رو به من نگه داشت؛ کتاب قطور مشکی‌ای مزین به یک نقاشی مینیاتوری‌ که رویش نوشته‌بود "حسنک وزیر، جلد دوم". چنین کتابی آن‌هم درست در روزهایی که به خواندن تاریخ بیهقی می‌گذرد بر جادویی‌بودن ماجرا می‌افزود. پرسیدم جلدهای دیگر را دارد، که نداشت یا پاسخ درستی نداد، درست خاطرم نیست.
قیمت کتاب را که پرسیدم، گفت:"پنجاه تومان."بی‌مقدمه آن‌چه از فکرم گذشت را به زبان آوردم:"چرا این‌قدر پایین." که فکر می‌کنم نشنید که هیچ واکنشی نشان نداد.

داخل دکه ظلمات محض بود. کتاب‌ها کپه‌کپه روی هم انباشته‌شده‌بودند، بدون هیچ نظم خاصی، اما تمیز و هر کتاب در لفاف کاوری پلاستیکی‌. کتاب "خانوم" از مسعود بهنود را در میان انبوه کتاب‌ها پیدا کردم که پیرمرد گفت:"پونزده‌‌صفحه‌ی اولش نیست، نمی‌دونم چرا یه‌نفر باید پونزده‌صفحه‌ی اول کتاب رو گم کنه."
بعد پرسید: "این کتاب رو از کجا برداشتی؟" منظورش همان حسنک وزیر بود.
گفتیم:"شما خودتون این کتاب رو به ما دادین."
پیرمرد گفت:"آهان. آره، ببخشید."
کمی بعد باز پرسید: "قیمت‌ش رو چند گفتم؟"
-"پنجاه تومان."
دوباره گفت: "آره، ببخشید."
هر ببخشیدی که برای خاطر فراموشی‌اش به زبان می‌آورد، نیشگون ریزی از قلب من بود.
پرسید: "مسعود هنوز تو بی‌بی‌سیه؟"
اول متوجه منظورش نشدیم، بعد فهمیدیم مسعود بهنود را می‌گوید. میم به‌آرامی گفت:"بله، فکر کنم." دیدم فراموشی پیرمرد او را هم منقلب کرده‌‌است. کتاب "خانم" را از او خریدم. تشکر کردیم و او در پاسخ به ما گفت "ممنونم که این‌کتاب رو برام آوردین." منظورش همان حسنک‌ وزیر بود.
وقتی از دکه دور می‌شدیم، اطراف را تار می‌دیدم و زمزمه می‌کردم که در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست، وزش ظلمت را می‌شنوی؟
[دکه‌ی پیرمرد کتاب‌فروش، حوالی میدان فردوسی]
شهرزاد
آخر شب حوالی میدان فردوسی قدم می‌زدیم. در شب چیزی می‌گذشت که به قول فروغ، ماه سرخ بود و مشوش و بر آن بام، هر لحظه در او بیم فروریختن بود. دکان‌ها یکی در میان باز بودند و آدم‌های کمی مثل ما در پیاده‌رو بی‌هدف قدم می‌زدند. چشم‌مان به دکه‌ی زهواردررفته‌ای افتاد…
سرنوشت آدم‌ها چیز ساده‌ای نیست ولی بعضی‌وقت‌ها خیلی ساده عوض می‌شود؛ برای یک دانش‌آموز با یک تست کنکور و برای یک سرباز با یک شلیک اما برای من، یک جمله تغییرش داد: "قول بده بهم همیشه برام کتاب بیاری، اصلن کتاب‌فروشی باز کن!" و منی که نمی‌دانستم فروش چیست و کتاب‌فروشی چه، دکه‌دار کتاب شدم. این‌ها را خوب یادم هست، یعنی می‌دانم چرا کتاب‌فروش شدم و اصلن چرا در خیابان فردوسی دکه باز کردم اما یادم نیست بعدترش چه شد، یعنی چرا همانی که گفت "کتاب‌فروشی باز کن" هرگز نماند تا کتاب‌فروشی‌ام را ببیند. مهم نیست؛ سرنوشت من هم همین بوده. همیشه آخر شب‌ها همین است بساطم، موقع جمع و جور کردن کتاب‌های زهواردررفته‌ام فکر کنم که چرا این شد و آخرش هم، مثل همیشه. انگار آن دختر و پسر جوان سمت دکه‌ام می‌آیند، چه بدانم، شاید هم نه. چه شبیه من و او هستند؛ همانی که گفت "کتاب‌فروشی باز کن" و نماند، یا شاید هم ماند و من خاطرم نیست. بگذار این کتاب را به دختر جوان بدهم، بلکه خوشش بیاید... آخ، قیمتش را اشتباه گفتم، فکر کنم کم گفتم..
- "پسرم این کتابه رو چند گفتم بهت؟"
+ "۵۰ تومن آقا"
گند زده‌ام، خیلی کم گفتم ولی نمی‌دانم قیمتش چه بود‌. چند بگویم؟ لعنتی. "نه، اشتباه شده، ۲۰۰ تومنه این."
عرق سرد روی پیشانی‌ام نشست، لعنت به چشمانم که سو نمی‌کنند. لعنت به این حافظه. کاش کتاب را نگذارد و بخرد. شاید این دختر هم به پسر بگوید: "کتاب‌فروشی باز کن." حالا امشب نه، یک شب دیگر. راستی؛ چه شد که او دیگر نیست؟ یعنی دکه‌ام را دوست نداشت؟ اصلن دکه‌ام را دید وسط شلوغی‌های پائیز ۵۷؟ اشتباه کردم آن موقع کتاب‌فروشی باز کردم. اشتباه کردم. آخ، آن کتاب دست پسر جوان چه می‌کند؟ کتاب حسنک وزیر را از کجا برداشته؟
بگذار بپرسم: "اون کتاب رو از کجا برداشتی؟"
پسرک بهت‌‌زده جوابم را می‌دهد: "خودتون دادین دست ما." خیط کاشتم. حواسم نیست. دختر بهت‌زده‌تر، پسر را نگاه می‌کند. چیز بدی گفتم؟ نکند حرفی زده باشم؟ اصلن آن کتاب دست پسر و دختر چه می‌کند؟ از کجا پیدایش کردند؟ کاش بخرندش حداقل. دیرم شده، باید بروم کاباره کوچینی، امشب ابی قرار است بخواند. وعده دارم امشب، باید به او بگویم کتاب‌فروشی باز کرده‌ام. پسر و دختر که رفتند، من هم بروم بالا، کوچینی را پیدا کنم، ابی برایم بخواند: "تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی‌نهایت، قصه همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت..."

میم
روی تراس آفتاب سردی پهن بود. خانه دیوار به دیوار باغ مقبره ظهیرالدوله بود، با چشم‌اندازی از گل‌ها و درخت‌های باغ و سنگ‌ها و طارمی‌های قبرها. کمی شراب ریختم و به‌آرامی نوشیدم. دوردست میدان تجریش و بعد تهران در مه و غبار همیشگی گسترده شده‌بود.

[شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی‌ست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی‌ست

• فروغ فرخزاد
شهرزاد
روی تراس آفتاب سردی پهن بود. خانه دیوار به دیوار باغ مقبره ظهیرالدوله بود، با چشم‌اندازی از گل‌ها و درخت‌های باغ و سنگ‌ها و طارمی‌های قبرها. کمی شراب ریختم و به‌آرامی نوشیدم. دوردست میدان تجریش و بعد تهران در مه و غبار همیشگی گسترده شده‌بود. [شهباز و جغدان،…
یک‌جا وسط قبرها ایستاده، بغمه زده‌بود، تنها و گم‌شده. وقتی صدای قدم‌های مرا شنید برگشت، لب‌خند زد. با انگشت اشاره کرد:"این‌جا..."
رفتم دستم را به‌آرامی دور شانه‌هایش گذاشتم. "سردت نیست؟"
-"داغم."
قبری که او پایین‌اش ایستاده‌بود، سنگ مرمر خاکستری‌رنگ بزرگی داشت. با عشق و احترام به سنگ نگاه می‌کرد.
"این‌جا آرامگاه ابدی فروغ است."
گفت:"آدم یه‌جوری می‌شه...نمی‌دونم چه‌جوری بگم، امروز صبح این‌ ابیات یه‌جوری زیر پوستم می‌ره."

[شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو قدیمی‌ست، به‌گمانم بهار بود. رفتم یک خوردنی شیرین پیدا کنم که با چای بخورم و وقتی برگشتم به‌نظرم این تصویر خیلی زیبا آمد. باد خنکی پرده را می‌رقصاند و کتاب‌های روی میز ناجی من بودند. مثل این‌که امروز روز دوست‌داران کتاب است. کاش می‌توانستم در این اتاق آفلاین‌کلابی راه بیندازم تا دور هم به مناسبت این‌روز کتاب بخوانیم و از کتاب‌ها حرف بزنیم. امیدوارم دنیا پر از کتاب‌دوستان حقیقی شود.
صبح به‌خیر ✨️
اعتقاد من این است که زندگی -من آن را کلمه‌ی بزرگی می‌دانم.- درون‌مایه‌‌های داستانی را از خلال تجربیاتی خاص که در ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه نویسنده نقش می‌بندند، به وی تحمیل می‌کند. همین‌ها بعداً نویسنده را وا می‌دارند تا برای رها شدن از دست‌شان، آن‌ها را به یک داستان بدل سازد.

[نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان، یوسا]
باور دارم ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با ناامیدی بوده‌است.

[نامه‌هایی به یک نویسنده جوان، یوسا]
جمعه
شهرزاد
پس از تجربه‌ی تلخی که از خواندن "باده‌ی کهن" اسماعیل فصیح نصیب‌م شد، به‌سختی کتاب دیگری از او دست گرفتم. البته حالا دیگر می‌دانم حساب "باده‌ی کهن" و چند کتاب دیگرِ پس از منزوی‌شدن فصیح، از آثار دیگر او جداست. در صفحه‌ی ابتدایی این رمانِ تازه دست‌گرفته به نام…
خطوط پایانی کتاب "شهباز و جغدان" را که خواندم، از بهت ناتمام‌ماندن آن چندبار صفحات را زیر و رو کردم که اشتباه نکرده‌باشم، چون در این نسخه‌ی قدیمی یکی‌دوجایی صفحات جابجا شده‌بودند.
نسخه‌ی پی‌دی‌اف را هم چک کردم، توفیری نکرد؛ پرونده‌ی قتلی که جلال آریان (بله، باز هم جلال آریان)، ناخواسته درگیرش شده‌بود مختومه شد، اما پرونده‌ی زندگی خودش نه و هیچ سر در نمی‌آورم چرا فصیح این‌‌چنین پایانی را برای رمان‌اش اختیار کرده. با این‌همه از خواندن‌ش ذره‌ای پشیمانی ندارم، که خواندن‌اش خنکای پاییز تجریش، دربند، خیابان پوشیده با برگ‌های مرده‌ی درخت چنار پهلوی (ولی‌عصر امروزی) و خلاصه بگویم تهران پیش از انقلاب را برای‌م تصویر می‌کرد.

نمی‌دانم چطور می‌شود که الگوهای تکراری و دستِ روی فصیح، دل‌زده‌ام نمی‌کند. انگار برای شروع هر رمان ابتدا جلال آریان را روی صندلی‌های انتظار فرودگاه و یا صندلی‌های هواپیمای ایران‌ایر می‌نشانده و بعد تصمیم می‌گرفته او را درگیر ماجرای یک شخص تازه‌ی آشنا یا غریبه کند؛ با شخصیت‌هایی یکی از دیگری دل‌نشین‌تر. از "نامه‌ای به دنیا" آنجلا، از "زمستان ۶۲" منصور فرجام و از "شهباز و جغدان" سیروس روشن همیشه در خاطرم زنده خواهند ماند. هر چه موهای جلال آریان جوگندمی‌تر می‌شود، هم حوصله‌‌اش کم‌تر شده و هم راحت‌تر زن‌ها را دک می‌کند. خود فصیح در گفتگویی با سعید کمالی دهقانی گفته: "یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگی‌ام انتخاب کنم به نام جلال آریان. در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج می‌برد و تلاشش را می‌کند اما ماجرا به مرگ ختم می‌شود."
البته در مقاله‌ای خواندم که فصیح، ایده‌ی این رمان را از "ترکه‌مرد" نوشته‌ی دشیل همت برداشته‌‌است، با این تفاوت که همه‌چیز در "شهباز و جغدان" ایرانیزه شده و به‌جای نیویورک در تهران جریان دارد.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
میزان تسلطی که می‌خوام روی کتاب‌ها داشته‌باشم.

[مدار صفر درجه، قسمت سوم]
سریال‌های قدیمی رو بازبینی می‌کنم، چراکه سریال‌های اخیر ناامیدکننده‌ن.
امروز صبح به‌محض بسته‌شدن درهای آسانسور، برق ساختمان رفت و در یک‌آن زیر پاهای‌م خالی شد، چیزی در مایه‌های همان سقوطی که در خواب تجربه می‌کنیم. ظلمات محض بود و نمی‌دانستم با آنتن خالی و آسانسور خاموش، دستم دقیقن به کجا بند است. چند دقیقه‌ی بعد -زمان در آسانسور خاموش، کندتر می‌گذرد.- که برق اضطراری وصل شد، درها رو به یک‌سری سیم‌ و اتصالات باز شدند. آدم پیش از این با خود فکر می‌کند به وقت قرار گرفتن در چنین شرایطی فقط یک‌گوشه کز خواهد کرد تا دیگران نجات‌ش دهند، اما در آن‌لحظات تمام وجودم برای بقا بسیج‌ شده‌بود، هرچند از تمام وجود هیچ‌ احدی، کاری برنمی‌آمد. وقتی بالاخره پاهایم را روی موزائیک‌های کرمی‌ با رگه‌های طلایی و قهوه‌ای -تا پیش از این رنگ‌شان ذره‌ای اهمیت نداشت.- گذاشتم و خودم را به ماشین رساندم، تازه به این آگاهی رسیدم که چه‌قدر ترسیده‌ام و چه‌قدر پاهایم توان فشار بر پدال‌های گاز و کلاج را ندارند.

یک ساعت قبل، پیش از بلند شدن صدای الارم، داشتم روی شن‌های ساحل راه می‌رفتم؛ یک پیراهن بلند سبز کم‌رنگ بر تن داشتم و فیلتر گرمی روی تصویر بود. من گاه‌به‌گاه برمی‌گشتم و به دوربین فیلم‌برداری پشت سرم نگاه می‌کردم. ولی در خواب می‌دانستم دیگر زنده نیستم و کسی دارد این فیلم‌ها را در نبود من می‌بیند. از این خواب که چشم باز کردم، نوتیف ایمیلی روی گوشی آمد از طرف خودم که در هفده اوت سال گذشته نوشته‌بودم؛ نامه‌ام این‌طور شروع شده‌بود: "شهرزادِ یک سال آینده، سلام. اگر هنوز زنده‌باشی، شانزده‌روزی از تولد بیست‌و‌شش‌‌سالگی‌ات گذشته‌است."
تمام دقایق درون آسانسور در این فکر بودم که چرا امروز زمین‌ و زمان به زنده‌بودن من پیله‌کرده‌اند و بالاتر این‌که مرگ در آسانسور غیرشاعرانه‌ترین و آخرین نحوه‌ی مرگی‌ست که می‌خواهم.