شهرزاد
3.44K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
نمی‌تونم خوندن "باده کهن" فصیح رو از سر بگیرم. انگار نویسنده‌ی این کتاب یکی دیگه‌ست! نه اونی که "ثریا در اغما" و "زمستان ۶۲" رو نوشته.
شب‌های تابستان.
شهرزاد
نمی‌تونم خوندن "باده کهن" فصیح رو از سر بگیرم. انگار نویسنده‌ی این کتاب یکی دیگه‌ست! نه اونی که "ثریا در اغما" و "زمستان ۶۲" رو نوشته.
پس از تجربه‌ی تلخی که از خواندن "باده‌ی کهن" اسماعیل فصیح نصیب‌م شد، به‌سختی کتاب دیگری از او دست گرفتم. البته حالا دیگر می‌دانم حساب "باده‌ی کهن" و چند کتاب دیگرِ پس از منزوی‌شدن فصیح، از آثار دیگر او جداست. در صفحه‌ی ابتدایی این رمانِ تازه دست‌گرفته به نام "نامه‌ای به دنیا" شعری از امیلی دیکنسون آورده شده‌‌ که: این نامه‌ی من است به دنیا، که هرگز به من ننوشت. در این رمان باز جلال آریان است که رفاقت‌ها و عاشقانه‌ای رقم می‌زند با دخترکی بسیار جوان‌تر از خودش به نام آنجلا اهل ایالت میشیگان. فصل‌هایی از کتاب به گذشته‌های روشن و دور در آمریکا و ایرانِ پیش از انقلاب برمی‌گردد و فصل‌هایی هم روایت‌گر زمان حال و سال ۶۶ شمسی‌‌ست؛ سال‌هایی که جنگ نه فقط در شهرهای جنوبی که در تبریز و تهران هم سایه‌ انداخته‌‌. هنوز ترتیبی برای خواندن کتاب‌های فصیح در ذهن ندارم، اما بهتر است این‌یکی پس از زمستان ۶۲ خوانده‌شود.

در جلسه‌‌ای پیرامون زندگی و آثار فصیح پی بردم او هم با سیل جوانان ایرانی برای تحصیل روانه‌ی آمریکا می‌گردد. در حیاط دانشگاه، ارنست همینگوی را ملاقات می‌کند و از معدود دانشجویانی‌ست که می‌تواند با او هم‌کلام شود و همین نقطه‌عطفی می‌شود برای چاپ داستانی از او در مجله‌ای انگلیسی. از زندگی حرفه‌ای او که بگذریم در آن‌سال‌ها عاشق زنی به نام آنابل می‌شود که پس از یک‌سال زندگی عاشقانه، زن می‌میرد. نمی‌دانم به جای "می‌میرد" چه فعل دیگری می‌شد بگذارم تا مرگ را از شاعرانگی در بیاورد. در "نامه‌ای به دنیا" گاهی نقاب جلال آریان کنار می‌رود و خود فصیح را می‌بینم که حتا در رمان غیرواقعی‌ای خودش هم نمی‌تواند پرده از تجربه‌ی تلخ زندگی گذشته‌اش بردارد. جلال آریان در این کتاب می‌گوید که در گذشته عاشق زنی به نام آنابل بوده که این زن "می‌میرد". همین و دیگر هیچ. حتا وقتی آنجلا از او خواهش می‌کند بیشتر توضیح دهد، هیچ‌چیز اضافه‌تری نمی‌گوید.

این رمان بلافاصله پس از انتشار در سال ۱۳۷۹، از تمام کتاب‌فروشی‌ها و لیست اسامی کتاب‌های‌ منتشرشده‌ی فصیح در انتشارات ذهن‌آویز پاک شده‌است. توقیف این کتاب در دوران ریاست‌جمهوری خاتمی که اظهار می‌کرده‌اند دوران او "بهشت مطبوعات" بوده، فصیح را بسیار سرخورده و منزوی می‌کند. توقیف‌ کتاب هم چندان دور از انتظار نیست؛ ایرانِ پس از انقلاب، شبیه به غده‌ای سرطانی درون تمام دوست‌داران‌ش ریشه می‌دواند، ایرانی و غیرایرانی هم ندارد. هر کس که برای آباد کردن در این‌جا بود و هست به حاشیه رانده شده و می‌شود. بیان این حق مطلب به مذاق هیچ عالی‌رتبه‌‌ای خوش نمی‌آید، این است که در نطفه خفه‌اش می‌کنند. ابتدا رمان و بعدتر فصیح را.
ملاقات اسماعیل فصیح با ارنست همینگوی:

کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درس‌ها درباره‌ ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره‌ کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه می‌کردند. ماه‌ها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقه‌مند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکی‌ها زندگی می‌کرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره‌ زندگی و نوشته‌های خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانی‌اش را انجام دهد.

آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه‌ دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیم‌تنه‌ ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصت‌ساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلی‌ای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.

همه‌ حاضران، استادان و دانشجویان به‌ صورت نیم‌دایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست می‌کرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه‌ پسرها موبور و چشم‌آبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟» حتماً فکر کرده بود من با آن خوش‌پوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه‌ آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه می‌خوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خوانده‌ام. در جهان کم‌نظیر است. بهترین رمانی است که تاکنون نوشته شده.»
- «این‌طور فکر می‌کنید؟»
- «اثر ادبی جاودانه‌ای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگ‌ترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسه‌های خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خنده‌ای کم‌حوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم می‌چرخید. نمی‌دانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!

روزی شگفت‌انگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتری‌ام زندگی می‌کرد، دیدم. دفعه‌ بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلوله‌ای در دهانش خود را کشته است.
پیش به سوی یک اثر دیگر از این مرد.
صبح به‌خیر⭐️
1
امروز داستان کوتاه زیبایی از بورخس خواندم به نام "شب عطیه‌ها". تعداد دفعات خواندن خطوط ابتدایی داستان از شمارش‌م خارج شده‌است.
"بحث بر سر مسئله‌ی شناخت بود. یک نفر نظریه‌ی افلاطون را، مبنی بر این‌که همه‌چیز را قبلاً در عالمی پیشین دیده‌ایم، مطرح کرد و چنین نتیجه گرفت که شناختن در واقع بازشناختن است. اگر اشتباه نکنم، پدرم گفت بیکن نوشته است اگر آموختن به یادآوردن باشد، نادانستن لاجرم به معنی فراموش‌کردن است. مخاطبی دیگر، آقایی مسن که ظاهراً این مباحثه‌ی ماوراءالطبیعی گیجش کرده‌بود، مصمم شد رشته‌ی کلام را به دست گیرد. با لحنی شمرده و مطمئن گفت: هنوز نتوانسته‌ام این قضیه‌ی مُثُل افلاطونی را بفهمم. هیچ‌کس به یاد نمی‌آورد که اولین‌بار کِی رنگ زرد یا سیاه را دیده‌ یا مزه‌ی میوه‌ای را چشیده و از آن خوشش آمده‌است؛ شاید چون خیلی کوچک بوده و نمی‌توانسته درک کند این آغاز رشته‌ای است که سر دراز دارد."


فکر می‌کنم نامعتبرترین راوی‌‌ اول شخصی‌ باشد که تا به‌حال در داستان‌ها خوانده‌ام. راوی اولی، داستانی از پیرمردی را روایت می‌کند که در آن پیرمرد، خود، گفته‌های زنی را که همراه با قبیله‌اش مورد حمله سرخ‌پوست‌ها قرار گرفته‌اند. این ماجراها خاطرات نوجوانی هستند که همه‌چیز را تحت تأثیر نوشیدنی‌های سکرآور شنیده و تجسم کرده‌است. خیال در داستان چنان پررنگ می‌شود که شنیده‌ها، شبیه به صحنه‌ی تئاتر مقابل چشمان او جان می‌گیرند، تا حدی که مرگ و عشق را باهم در یک شب درک می‌کند. بورخس بدون شک فیلسوف بزرگی‌‌ست و تا جایی که من می‌دانم راوی داستان‌هایش هم خود او هستند که قدم در مسیر شناخت هستی، عشق، مرگ و مفاهیمی از این قبیل می‌گذارند. نمی‌دانم چطور می‌شود یک مفهوم فلسفی را این‌چنین به داستان تبدیل کرد. خارق‌العاده است.
گوشه‌ی سررسید نوشته‌‌ام "باید حتمن در موردش‌ بنویسم." و حالا هیچی از آن روز در خاطرم نیست و نمی‌دانم در مورد چه‌چیزی باید حتمن می‌نوشته‌ام. سرنوشت باقی مسائلی که در پیرامون‌م رخ می‌دهد هم همین شده، آن‌قدر نمی‌نویسم تا تاریخ مصرف کلمه‌ی رمز گوشه‌ی دفتر یادداشتم می‌گذرد و به فراموشی سپرده می‌شود. برای آن‌‌کس -من- که عادت به نوشتن داشته این‌ها همه رنج بزرگی‌ست. پل آستر در مصاحبه‌ای می‌گوید "نویسنده سبک زندگی عجیبی‌ دارد." سوءتفاهم‌ نشود که من خودم را نویسنده می‌دانم. نه، من دیگر حتا یک کانال‌نویس هم نیستم. راستی‌راستی دارم گریه می‌کنم. از پل آستر نقل می‌کردم؛ از نظر او این‌که هر روز تنها در یک اتاق بنشینی و یک‌سری کلمه روی کاغذ ردیف کنی عجیب است، آن‌هم در میان کارهای بسیار سرگرم‌کننده‌تری که در دنیا وجود دارد. باید ذره‌ذره‌ی وجودت را در اختیار نوشتن بگذاری و کم‌تر کاری چنین چیزی را می‌طلبد. البته پل آستر وقتی پشت میز می‌نشیند با تکه‌تکه‌ی وجودش سه‌گانه‌ی نیویورک را می‌آفریند، نه داستانکی که بعد از نوشته و خوانده‌شدن، تنها به درد سطل زباله بخورد.

ماه‌هاست کلاس نوشتن‌‌م و جمعی که تازه به آن خو گرفته‌بودم از هم پاشیده؛ بعد از آن دوشنبه‌ای که آن‌همه راه را کوبیدم، وارد کلاس شدم و دیدم بی‌شباهت به واحد میکروبیولوژی دانشگاه نیست، دیگر به کلاس برنگشتم. وابستگی به کسی یا جایی که یخ قلم تو را آب کند درست نیست، می‌دانم. اما تنها جایی بود که تازه داشت مقاومت من را متزلزل می‌کرد. بالغ بر سه ماه است که در پس ذهن‌ و انگشتان دستم‌، مرد میان‌سالی محبوس مانده که تابلویی نئونی خواب را بر او حرام کرده. این ایده‌ی داستان کوتاهی‌ست که در ذهن پرورانده‌ام. هر روز یک کاغذ چرک‌نویس را روی میز دفتر کارم می‌گذارم و نمی‌نویسم، چون فکر می‌کنم ایده‌ی نابی‌ست و اگر درست بنویسم‌ش کاروری‌ از آب در می‌آید، اما من قرار است حرام‌ش کنم. پس نمی‌نویسم. تمام این نوشته‌ها برای شرح رنجی‌ بود که می‌برم.
آخر شب حوالی میدان فردوسی قدم می‌زدیم. در شب چیزی می‌گذشت که به قول فروغ، ماه سرخ بود و مشوش و بر آن بام، هر لحظه در او بیم فروریختن بود. دکان‌ها یکی در میان باز بودند و آدم‌های کمی مثل ما در پیاده‌رو بی‌هدف قدم می‌زدند. چشم‌مان به دکه‌ی زهواردررفته‌ای افتاد که پیرمرد آب‌رفته‌ای مقابل آن ایستاده‌بود و با دستمالی گرد روی کتاب‌ها را می‌گرفت. بی‌شباهت به نومه‌مان -شخصیت رمان مردی که آب می‌رفت- نبود. به‌نظر می‌رسید بلوز و شلوار سال‌های جوانی‌اش را پوشیده‌باشد؛ آن‌سال‌ها که استخوان‌های درشت‌تر و قد بلندتری داشته. این‌همه از این خیابان گذشته‌بودم، دریغ از این‌که یک‌بار متوجه این‌جا شده‌باشم، انگار کالسکه‌ی فیلم نیمه‌شب در پاریس سر راهمان سبز شده‌باشد.

پیرمرد با صدایی آرام و لرزان از کهولت سن پرسید:"چی می‌خونین؟"
ما که فکر کردیم منظورش رشته‌ی تحصیلی‌مان باشد، گفتیم: "خیلی‌وقته درس‌مون تموم شده."
به ما نگاه نمی‌کرد، سرش پایین بود و گوش چپ‌اش را به سمت ما گرفته‌بود. دستان‌اش را که پر از لک‌های قهوه‌ای بود رو به ما گرفت و گفت:"نه، نه، منظورم کتابه."
میم گفت:"همه‌چیز؛ رمان، کتاب تاریخی، سیاسی.."
کتابی را رو به من نگه داشت؛ کتاب قطور مشکی‌ای مزین به یک نقاشی مینیاتوری‌ که رویش نوشته‌بود "حسنک وزیر، جلد دوم". چنین کتابی آن‌هم درست در روزهایی که به خواندن تاریخ بیهقی می‌گذرد بر جادویی‌بودن ماجرا می‌افزود. پرسیدم جلدهای دیگر را دارد، که نداشت یا پاسخ درستی نداد، درست خاطرم نیست.
قیمت کتاب را که پرسیدم، گفت:"پنجاه تومان."بی‌مقدمه آن‌چه از فکرم گذشت را به زبان آوردم:"چرا این‌قدر پایین." که فکر می‌کنم نشنید که هیچ واکنشی نشان نداد.

داخل دکه ظلمات محض بود. کتاب‌ها کپه‌کپه روی هم انباشته‌شده‌بودند، بدون هیچ نظم خاصی، اما تمیز و هر کتاب در لفاف کاوری پلاستیکی‌. کتاب "خانوم" از مسعود بهنود را در میان انبوه کتاب‌ها پیدا کردم که پیرمرد گفت:"پونزده‌‌صفحه‌ی اولش نیست، نمی‌دونم چرا یه‌نفر باید پونزده‌صفحه‌ی اول کتاب رو گم کنه."
بعد پرسید: "این کتاب رو از کجا برداشتی؟" منظورش همان حسنک وزیر بود.
گفتیم:"شما خودتون این کتاب رو به ما دادین."
پیرمرد گفت:"آهان. آره، ببخشید."
کمی بعد باز پرسید: "قیمت‌ش رو چند گفتم؟"
-"پنجاه تومان."
دوباره گفت: "آره، ببخشید."
هر ببخشیدی که برای خاطر فراموشی‌اش به زبان می‌آورد، نیشگون ریزی از قلب من بود.
پرسید: "مسعود هنوز تو بی‌بی‌سیه؟"
اول متوجه منظورش نشدیم، بعد فهمیدیم مسعود بهنود را می‌گوید. میم به‌آرامی گفت:"بله، فکر کنم." دیدم فراموشی پیرمرد او را هم منقلب کرده‌‌است. کتاب "خانم" را از او خریدم. تشکر کردیم و او در پاسخ به ما گفت "ممنونم که این‌کتاب رو برام آوردین." منظورش همان حسنک‌ وزیر بود.
وقتی از دکه دور می‌شدیم، اطراف را تار می‌دیدم و زمزمه می‌کردم که در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست، وزش ظلمت را می‌شنوی؟
[دکه‌ی پیرمرد کتاب‌فروش، حوالی میدان فردوسی]
شهرزاد
آخر شب حوالی میدان فردوسی قدم می‌زدیم. در شب چیزی می‌گذشت که به قول فروغ، ماه سرخ بود و مشوش و بر آن بام، هر لحظه در او بیم فروریختن بود. دکان‌ها یکی در میان باز بودند و آدم‌های کمی مثل ما در پیاده‌رو بی‌هدف قدم می‌زدند. چشم‌مان به دکه‌ی زهواردررفته‌ای افتاد…
سرنوشت آدم‌ها چیز ساده‌ای نیست ولی بعضی‌وقت‌ها خیلی ساده عوض می‌شود؛ برای یک دانش‌آموز با یک تست کنکور و برای یک سرباز با یک شلیک اما برای من، یک جمله تغییرش داد: "قول بده بهم همیشه برام کتاب بیاری، اصلن کتاب‌فروشی باز کن!" و منی که نمی‌دانستم فروش چیست و کتاب‌فروشی چه، دکه‌دار کتاب شدم. این‌ها را خوب یادم هست، یعنی می‌دانم چرا کتاب‌فروش شدم و اصلن چرا در خیابان فردوسی دکه باز کردم اما یادم نیست بعدترش چه شد، یعنی چرا همانی که گفت "کتاب‌فروشی باز کن" هرگز نماند تا کتاب‌فروشی‌ام را ببیند. مهم نیست؛ سرنوشت من هم همین بوده. همیشه آخر شب‌ها همین است بساطم، موقع جمع و جور کردن کتاب‌های زهواردررفته‌ام فکر کنم که چرا این شد و آخرش هم، مثل همیشه. انگار آن دختر و پسر جوان سمت دکه‌ام می‌آیند، چه بدانم، شاید هم نه. چه شبیه من و او هستند؛ همانی که گفت "کتاب‌فروشی باز کن" و نماند، یا شاید هم ماند و من خاطرم نیست. بگذار این کتاب را به دختر جوان بدهم، بلکه خوشش بیاید... آخ، قیمتش را اشتباه گفتم، فکر کنم کم گفتم..
- "پسرم این کتابه رو چند گفتم بهت؟"
+ "۵۰ تومن آقا"
گند زده‌ام، خیلی کم گفتم ولی نمی‌دانم قیمتش چه بود‌. چند بگویم؟ لعنتی. "نه، اشتباه شده، ۲۰۰ تومنه این."
عرق سرد روی پیشانی‌ام نشست، لعنت به چشمانم که سو نمی‌کنند. لعنت به این حافظه. کاش کتاب را نگذارد و بخرد. شاید این دختر هم به پسر بگوید: "کتاب‌فروشی باز کن." حالا امشب نه، یک شب دیگر. راستی؛ چه شد که او دیگر نیست؟ یعنی دکه‌ام را دوست نداشت؟ اصلن دکه‌ام را دید وسط شلوغی‌های پائیز ۵۷؟ اشتباه کردم آن موقع کتاب‌فروشی باز کردم. اشتباه کردم. آخ، آن کتاب دست پسر جوان چه می‌کند؟ کتاب حسنک وزیر را از کجا برداشته؟
بگذار بپرسم: "اون کتاب رو از کجا برداشتی؟"
پسرک بهت‌‌زده جوابم را می‌دهد: "خودتون دادین دست ما." خیط کاشتم. حواسم نیست. دختر بهت‌زده‌تر، پسر را نگاه می‌کند. چیز بدی گفتم؟ نکند حرفی زده باشم؟ اصلن آن کتاب دست پسر و دختر چه می‌کند؟ از کجا پیدایش کردند؟ کاش بخرندش حداقل. دیرم شده، باید بروم کاباره کوچینی، امشب ابی قرار است بخواند. وعده دارم امشب، باید به او بگویم کتاب‌فروشی باز کرده‌ام. پسر و دختر که رفتند، من هم بروم بالا، کوچینی را پیدا کنم، ابی برایم بخواند: "تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی‌نهایت، قصه همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت..."

میم
روی تراس آفتاب سردی پهن بود. خانه دیوار به دیوار باغ مقبره ظهیرالدوله بود، با چشم‌اندازی از گل‌ها و درخت‌های باغ و سنگ‌ها و طارمی‌های قبرها. کمی شراب ریختم و به‌آرامی نوشیدم. دوردست میدان تجریش و بعد تهران در مه و غبار همیشگی گسترده شده‌بود.

[شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی‌ست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی‌ست

• فروغ فرخزاد
شهرزاد
روی تراس آفتاب سردی پهن بود. خانه دیوار به دیوار باغ مقبره ظهیرالدوله بود، با چشم‌اندازی از گل‌ها و درخت‌های باغ و سنگ‌ها و طارمی‌های قبرها. کمی شراب ریختم و به‌آرامی نوشیدم. دوردست میدان تجریش و بعد تهران در مه و غبار همیشگی گسترده شده‌بود. [شهباز و جغدان،…
یک‌جا وسط قبرها ایستاده، بغمه زده‌بود، تنها و گم‌شده. وقتی صدای قدم‌های مرا شنید برگشت، لب‌خند زد. با انگشت اشاره کرد:"این‌جا..."
رفتم دستم را به‌آرامی دور شانه‌هایش گذاشتم. "سردت نیست؟"
-"داغم."
قبری که او پایین‌اش ایستاده‌بود، سنگ مرمر خاکستری‌رنگ بزرگی داشت. با عشق و احترام به سنگ نگاه می‌کرد.
"این‌جا آرامگاه ابدی فروغ است."
گفت:"آدم یه‌جوری می‌شه...نمی‌دونم چه‌جوری بگم، امروز صبح این‌ ابیات یه‌جوری زیر پوستم می‌ره."

[شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو قدیمی‌ست، به‌گمانم بهار بود. رفتم یک خوردنی شیرین پیدا کنم که با چای بخورم و وقتی برگشتم به‌نظرم این تصویر خیلی زیبا آمد. باد خنکی پرده را می‌رقصاند و کتاب‌های روی میز ناجی من بودند. مثل این‌که امروز روز دوست‌داران کتاب است. کاش می‌توانستم در این اتاق آفلاین‌کلابی راه بیندازم تا دور هم به مناسبت این‌روز کتاب بخوانیم و از کتاب‌ها حرف بزنیم. امیدوارم دنیا پر از کتاب‌دوستان حقیقی شود.
صبح به‌خیر ✨️
اعتقاد من این است که زندگی -من آن را کلمه‌ی بزرگی می‌دانم.- درون‌مایه‌‌های داستانی را از خلال تجربیاتی خاص که در ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه نویسنده نقش می‌بندند، به وی تحمیل می‌کند. همین‌ها بعداً نویسنده را وا می‌دارند تا برای رها شدن از دست‌شان، آن‌ها را به یک داستان بدل سازد.

[نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان، یوسا]
باور دارم ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با ناامیدی بوده‌است.

[نامه‌هایی به یک نویسنده جوان، یوسا]