شهرزاد
3.45K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
سفر به انتهای شب.
مردم تهران همیشه خدا را شکر می‌کنند. "بابا حالا خوبه." اگر برق دو ساعت برود می‌گویند بابا حالا خوبه که دو ساعت می‌ره. اگر چهار ساعت برود می‌گویند بابا حالا خوبه که چهار ساعت می‌ره. اگر اصلاً برود می‌گویند بابا حالا خوبه که نفت هست. اگر نفت نباشد می‌گویند بابا حالا خوبه که زغال هست. اگر توی ستون فقرات‌شان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه که توی مخ‌مون نزدند. اگر توی مخ‌شان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه که توی شکم‌مان لگد نزدند. شکر می‌کنند و روزگار را در میهن اسلامی می‌گذرانند.

[زمستان ۶۲، اسماعیل فصیح]
نمی‌تونم خوندن "باده کهن" فصیح رو از سر بگیرم. انگار نویسنده‌ی این کتاب یکی دیگه‌ست! نه اونی که "ثریا در اغما" و "زمستان ۶۲" رو نوشته.
شب‌های تابستان.
شهرزاد
نمی‌تونم خوندن "باده کهن" فصیح رو از سر بگیرم. انگار نویسنده‌ی این کتاب یکی دیگه‌ست! نه اونی که "ثریا در اغما" و "زمستان ۶۲" رو نوشته.
پس از تجربه‌ی تلخی که از خواندن "باده‌ی کهن" اسماعیل فصیح نصیب‌م شد، به‌سختی کتاب دیگری از او دست گرفتم. البته حالا دیگر می‌دانم حساب "باده‌ی کهن" و چند کتاب دیگرِ پس از منزوی‌شدن فصیح، از آثار دیگر او جداست. در صفحه‌ی ابتدایی این رمانِ تازه دست‌گرفته به نام "نامه‌ای به دنیا" شعری از امیلی دیکنسون آورده شده‌‌ که: این نامه‌ی من است به دنیا، که هرگز به من ننوشت. در این رمان باز جلال آریان است که رفاقت‌ها و عاشقانه‌ای رقم می‌زند با دخترکی بسیار جوان‌تر از خودش به نام آنجلا اهل ایالت میشیگان. فصل‌هایی از کتاب به گذشته‌های روشن و دور در آمریکا و ایرانِ پیش از انقلاب برمی‌گردد و فصل‌هایی هم روایت‌گر زمان حال و سال ۶۶ شمسی‌‌ست؛ سال‌هایی که جنگ نه فقط در شهرهای جنوبی که در تبریز و تهران هم سایه‌ انداخته‌‌. هنوز ترتیبی برای خواندن کتاب‌های فصیح در ذهن ندارم، اما بهتر است این‌یکی پس از زمستان ۶۲ خوانده‌شود.

در جلسه‌‌ای پیرامون زندگی و آثار فصیح پی بردم او هم با سیل جوانان ایرانی برای تحصیل روانه‌ی آمریکا می‌گردد. در حیاط دانشگاه، ارنست همینگوی را ملاقات می‌کند و از معدود دانشجویانی‌ست که می‌تواند با او هم‌کلام شود و همین نقطه‌عطفی می‌شود برای چاپ داستانی از او در مجله‌ای انگلیسی. از زندگی حرفه‌ای او که بگذریم در آن‌سال‌ها عاشق زنی به نام آنابل می‌شود که پس از یک‌سال زندگی عاشقانه، زن می‌میرد. نمی‌دانم به جای "می‌میرد" چه فعل دیگری می‌شد بگذارم تا مرگ را از شاعرانگی در بیاورد. در "نامه‌ای به دنیا" گاهی نقاب جلال آریان کنار می‌رود و خود فصیح را می‌بینم که حتا در رمان غیرواقعی‌ای خودش هم نمی‌تواند پرده از تجربه‌ی تلخ زندگی گذشته‌اش بردارد. جلال آریان در این کتاب می‌گوید که در گذشته عاشق زنی به نام آنابل بوده که این زن "می‌میرد". همین و دیگر هیچ. حتا وقتی آنجلا از او خواهش می‌کند بیشتر توضیح دهد، هیچ‌چیز اضافه‌تری نمی‌گوید.

این رمان بلافاصله پس از انتشار در سال ۱۳۷۹، از تمام کتاب‌فروشی‌ها و لیست اسامی کتاب‌های‌ منتشرشده‌ی فصیح در انتشارات ذهن‌آویز پاک شده‌است. توقیف این کتاب در دوران ریاست‌جمهوری خاتمی که اظهار می‌کرده‌اند دوران او "بهشت مطبوعات" بوده، فصیح را بسیار سرخورده و منزوی می‌کند. توقیف‌ کتاب هم چندان دور از انتظار نیست؛ ایرانِ پس از انقلاب، شبیه به غده‌ای سرطانی درون تمام دوست‌داران‌ش ریشه می‌دواند، ایرانی و غیرایرانی هم ندارد. هر کس که برای آباد کردن در این‌جا بود و هست به حاشیه رانده شده و می‌شود. بیان این حق مطلب به مذاق هیچ عالی‌رتبه‌‌ای خوش نمی‌آید، این است که در نطفه خفه‌اش می‌کنند. ابتدا رمان و بعدتر فصیح را.
ملاقات اسماعیل فصیح با ارنست همینگوی:

کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درس‌ها درباره‌ ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره‌ کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه می‌کردند. ماه‌ها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقه‌مند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکی‌ها زندگی می‌کرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره‌ زندگی و نوشته‌های خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانی‌اش را انجام دهد.

آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه‌ دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیم‌تنه‌ ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصت‌ساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلی‌ای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.

همه‌ حاضران، استادان و دانشجویان به‌ صورت نیم‌دایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست می‌کرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه‌ پسرها موبور و چشم‌آبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟» حتماً فکر کرده بود من با آن خوش‌پوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه‌ آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه می‌خوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خوانده‌ام. در جهان کم‌نظیر است. بهترین رمانی است که تاکنون نوشته شده.»
- «این‌طور فکر می‌کنید؟»
- «اثر ادبی جاودانه‌ای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگ‌ترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسه‌های خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خنده‌ای کم‌حوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم می‌چرخید. نمی‌دانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!

روزی شگفت‌انگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتری‌ام زندگی می‌کرد، دیدم. دفعه‌ بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلوله‌ای در دهانش خود را کشته است.
پیش به سوی یک اثر دیگر از این مرد.
صبح به‌خیر⭐️
1
امروز داستان کوتاه زیبایی از بورخس خواندم به نام "شب عطیه‌ها". تعداد دفعات خواندن خطوط ابتدایی داستان از شمارش‌م خارج شده‌است.
"بحث بر سر مسئله‌ی شناخت بود. یک نفر نظریه‌ی افلاطون را، مبنی بر این‌که همه‌چیز را قبلاً در عالمی پیشین دیده‌ایم، مطرح کرد و چنین نتیجه گرفت که شناختن در واقع بازشناختن است. اگر اشتباه نکنم، پدرم گفت بیکن نوشته است اگر آموختن به یادآوردن باشد، نادانستن لاجرم به معنی فراموش‌کردن است. مخاطبی دیگر، آقایی مسن که ظاهراً این مباحثه‌ی ماوراءالطبیعی گیجش کرده‌بود، مصمم شد رشته‌ی کلام را به دست گیرد. با لحنی شمرده و مطمئن گفت: هنوز نتوانسته‌ام این قضیه‌ی مُثُل افلاطونی را بفهمم. هیچ‌کس به یاد نمی‌آورد که اولین‌بار کِی رنگ زرد یا سیاه را دیده‌ یا مزه‌ی میوه‌ای را چشیده و از آن خوشش آمده‌است؛ شاید چون خیلی کوچک بوده و نمی‌توانسته درک کند این آغاز رشته‌ای است که سر دراز دارد."


فکر می‌کنم نامعتبرترین راوی‌‌ اول شخصی‌ باشد که تا به‌حال در داستان‌ها خوانده‌ام. راوی اولی، داستانی از پیرمردی را روایت می‌کند که در آن پیرمرد، خود، گفته‌های زنی را که همراه با قبیله‌اش مورد حمله سرخ‌پوست‌ها قرار گرفته‌اند. این ماجراها خاطرات نوجوانی هستند که همه‌چیز را تحت تأثیر نوشیدنی‌های سکرآور شنیده و تجسم کرده‌است. خیال در داستان چنان پررنگ می‌شود که شنیده‌ها، شبیه به صحنه‌ی تئاتر مقابل چشمان او جان می‌گیرند، تا حدی که مرگ و عشق را باهم در یک شب درک می‌کند. بورخس بدون شک فیلسوف بزرگی‌‌ست و تا جایی که من می‌دانم راوی داستان‌هایش هم خود او هستند که قدم در مسیر شناخت هستی، عشق، مرگ و مفاهیمی از این قبیل می‌گذارند. نمی‌دانم چطور می‌شود یک مفهوم فلسفی را این‌چنین به داستان تبدیل کرد. خارق‌العاده است.
گوشه‌ی سررسید نوشته‌‌ام "باید حتمن در موردش‌ بنویسم." و حالا هیچی از آن روز در خاطرم نیست و نمی‌دانم در مورد چه‌چیزی باید حتمن می‌نوشته‌ام. سرنوشت باقی مسائلی که در پیرامون‌م رخ می‌دهد هم همین شده، آن‌قدر نمی‌نویسم تا تاریخ مصرف کلمه‌ی رمز گوشه‌ی دفتر یادداشتم می‌گذرد و به فراموشی سپرده می‌شود. برای آن‌‌کس -من- که عادت به نوشتن داشته این‌ها همه رنج بزرگی‌ست. پل آستر در مصاحبه‌ای می‌گوید "نویسنده سبک زندگی عجیبی‌ دارد." سوءتفاهم‌ نشود که من خودم را نویسنده می‌دانم. نه، من دیگر حتا یک کانال‌نویس هم نیستم. راستی‌راستی دارم گریه می‌کنم. از پل آستر نقل می‌کردم؛ از نظر او این‌که هر روز تنها در یک اتاق بنشینی و یک‌سری کلمه روی کاغذ ردیف کنی عجیب است، آن‌هم در میان کارهای بسیار سرگرم‌کننده‌تری که در دنیا وجود دارد. باید ذره‌ذره‌ی وجودت را در اختیار نوشتن بگذاری و کم‌تر کاری چنین چیزی را می‌طلبد. البته پل آستر وقتی پشت میز می‌نشیند با تکه‌تکه‌ی وجودش سه‌گانه‌ی نیویورک را می‌آفریند، نه داستانکی که بعد از نوشته و خوانده‌شدن، تنها به درد سطل زباله بخورد.

ماه‌هاست کلاس نوشتن‌‌م و جمعی که تازه به آن خو گرفته‌بودم از هم پاشیده؛ بعد از آن دوشنبه‌ای که آن‌همه راه را کوبیدم، وارد کلاس شدم و دیدم بی‌شباهت به واحد میکروبیولوژی دانشگاه نیست، دیگر به کلاس برنگشتم. وابستگی به کسی یا جایی که یخ قلم تو را آب کند درست نیست، می‌دانم. اما تنها جایی بود که تازه داشت مقاومت من را متزلزل می‌کرد. بالغ بر سه ماه است که در پس ذهن‌ و انگشتان دستم‌، مرد میان‌سالی محبوس مانده که تابلویی نئونی خواب را بر او حرام کرده. این ایده‌ی داستان کوتاهی‌ست که در ذهن پرورانده‌ام. هر روز یک کاغذ چرک‌نویس را روی میز دفتر کارم می‌گذارم و نمی‌نویسم، چون فکر می‌کنم ایده‌ی نابی‌ست و اگر درست بنویسم‌ش کاروری‌ از آب در می‌آید، اما من قرار است حرام‌ش کنم. پس نمی‌نویسم. تمام این نوشته‌ها برای شرح رنجی‌ بود که می‌برم.