چشمهایم را میبندم. پشت سیاهی پلکهایم، دنیای دیگری در جریان است. یک لیوان قهوه در دست گرفتهام و دارم در خُنَکای خیابان ولیعصر قدم میزنم. هوا گرفته نیست، زندگی در شهر جریان دارد، آدمها میآیند و میروند و ماشینها هم. اَمن است، کسی صدای مهیب نمیشنود، همه مشغول روزمرگیهای خودشاناند و من هم بیتفاوت به بقیه، قدم میزنم.
چشمهایم را باز میکنم. آسمان نارنجی شده، هوا گرفته، سروصدا بیداد میکند. از دفتر بیرون میزنم، صدای پدافند گوشم را کَر میکند. یکی داد میزند: «کوچه پائینی رو زدن.» و من با موجی از ناامنی مواجه شدهام. کنجکاوی ذاتیام میخواهد مرا به سمت محل حادثه بکشاند اما در همین حین، صدایی از چند صد متر بالاتر پاهایم را شُل میکند. «فکر کنم خیابون اصلی رو زدن.» یکی این جمله را میگوید و ویدئویی را در گوشیاش از محل انفجار نشان میدهد. بیدفاع شدهام؛ مثل آسمان تهران. به خودم میگویم "تا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه به خونه میرسی" و فوری به خودم نهیب میزنم که "مگه خونه اَمنه؟". مستأصل میمانم. از وقتی بچه ۴، ۵ ساله بودم، خانه برایم معنای امنیت بود تا وقتی به پادگان رفتم و روزها را برای برگشتن به خانه شب میکردم اما حالا خانه هم دیگر امن نیست، خانه هم دیگر خانه نیست. ترس بند بند وجودم را فرا گرفته اما مجبورم روی پاهایم بایستم. اسیر شدهام بین جنگافروزهایی که آخرین چیز مهم برایشان، جان ماست. اسیر شدهایم در گوانتاناموی نحس خاورمیانه.
دنیای پشت پلکهایم را بیشتر دوست دارم. دوباره چشمهایم را میبندم. دست شین را گرفتهام و پشت فرمان نشستهام. با موزیکی که پخش میشود، همخوانی میکنیم و سرخوش به بام رسالت میرسیم. خبری از باران موشک و نورهای قرمز پدافند و اسکادرانها و نمیدانم چه و چه نیست. آسمان تهران پر از ستاره است، اَمن و بدون صدای انفجار. عشق است به جای موشک، آغوش است به جای پهپاد، نجواست به جای امواج مهیب و تن است در کنار وطن.
میم
چشمهایم را باز میکنم. آسمان نارنجی شده، هوا گرفته، سروصدا بیداد میکند. از دفتر بیرون میزنم، صدای پدافند گوشم را کَر میکند. یکی داد میزند: «کوچه پائینی رو زدن.» و من با موجی از ناامنی مواجه شدهام. کنجکاوی ذاتیام میخواهد مرا به سمت محل حادثه بکشاند اما در همین حین، صدایی از چند صد متر بالاتر پاهایم را شُل میکند. «فکر کنم خیابون اصلی رو زدن.» یکی این جمله را میگوید و ویدئویی را در گوشیاش از محل انفجار نشان میدهد. بیدفاع شدهام؛ مثل آسمان تهران. به خودم میگویم "تا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه به خونه میرسی" و فوری به خودم نهیب میزنم که "مگه خونه اَمنه؟". مستأصل میمانم. از وقتی بچه ۴، ۵ ساله بودم، خانه برایم معنای امنیت بود تا وقتی به پادگان رفتم و روزها را برای برگشتن به خانه شب میکردم اما حالا خانه هم دیگر امن نیست، خانه هم دیگر خانه نیست. ترس بند بند وجودم را فرا گرفته اما مجبورم روی پاهایم بایستم. اسیر شدهام بین جنگافروزهایی که آخرین چیز مهم برایشان، جان ماست. اسیر شدهایم در گوانتاناموی نحس خاورمیانه.
دنیای پشت پلکهایم را بیشتر دوست دارم. دوباره چشمهایم را میبندم. دست شین را گرفتهام و پشت فرمان نشستهام. با موزیکی که پخش میشود، همخوانی میکنیم و سرخوش به بام رسالت میرسیم. خبری از باران موشک و نورهای قرمز پدافند و اسکادرانها و نمیدانم چه و چه نیست. آسمان تهران پر از ستاره است، اَمن و بدون صدای انفجار. عشق است به جای موشک، آغوش است به جای پهپاد، نجواست به جای امواج مهیب و تن است در کنار وطن.
میم
ساعت دو نیمهشب از خواب میپرم؛ آبادان بودم، در گرمایی سوزناک و آسمانی که ذرات گرد و غبار کدرش کردهبود و چشم چشم را نمیدید، دربهدر دنبال جلال آریان و مریم و دکتر یارناصر و منصور فرجام -شخصیتهای کتاب زمستان ۶۲- میگشتم. کولر اتاق را روشن میکنم و روی تخت مینشینم. چراغ اتاق روشن است، هیچ نفهمیدم کِی خوابم برده. کتاب "زمستان ۶۲" که تا بعد از نیمهشب در حال خواندنش بودم، بیجان روی تخت افتاده و تمام اصوات ضدهواییها، شیون مادرهای داغدار و شعارهای تمام ناشدنی و توخالی از "آمریکا را شکست خواهیم داد." در کتابِ بسته به دام افتادهاند.
پنج روز پیش از جنگ در جلسهی ادبی استاد، کاوه فولادینسب مفصل از احمد محمود، اسماعیل فصیح و ادبیات پس از جنگ گفت. در آن جلسه نام کتابهای بسیاری از جمله "زمین سوخته"، "درخت انجیر معابد"، "همسایهها" و "زمستان ۶۲" برده شد و من فقط برای تأثیر جنگ بر ادبیات بود که حریصانه میخواستم تکتک آنها را بخوانم. وقتی جنگ شروع شد به هر کتابی ناخنک میزدم تا کمی حواسم پرت شود؛ اول مجموعه جستار "شفق در خم جادهی بیرهگذر" از آسیمان بود که باید مثل بچهای که مادرش با یک دست دستها و پاهای او را قفل کرده و با دست دیگر دهانش را باز نگه داشته تا شربت زهرماری را به خوردش دهد، چشمان و مغزم را پذیرای خواندنش میکردم. و بعد "همه میمیرند" سیمون دوبووار که عنوانش فریبم دادهبود؛ نتوانستم بیشتر از صد صفحه در دنیای کلاسیک فرانسه ماندگار شوم؛ کتابها برای روحهایی که در خطر هستند میتوانند پناهگاه خوبی باشند، اما برای جانها نه. حتا همینحالا که در حال نوشتن این متن هستم، برایم دور از انتظار نیست که زمین دهان باز کند و همهچیز را ببلعد. یکی دو روز پیش از آتشبس "زمستان ۶۲" را در دست گرفتم و جانهای ترسیده، صداها، بلاتکلیفیها و پیامها "فلان شهر را تخلیه کنید." و همه و همه را با تمام وجود درک میکردم.
امروز صبح که کتاب تمام شد فقط به صحبتهای دکتر یارناصر فکر میکردم؛ که هر شعار یا حرف راست یا دروغ اگر به اندازه کافی تکرار شود، پس از مدتی تبدیل به حقیقت میشود و یک روز به جایی میرسیم که میبینیم حقیقتهای موقت، جانشین زندگی واقعی شدهاند و بهجای اکسیژن زندگی، اکسیژن مرگ تنفس میکنیم. من انسان ناامیدی نیستم، زندگی را عاشقانه دوست دارم، اما این ژن تنفس مرگ در خاورمیانهایها همراه با ژن رنگ مو و رنگ چشم و امراض و رفتارها نسل به نسل در حال انتقال است و چیزی هم جلودارش نیست، حتا عشق دیوانهوار به زندگی.
پنج روز پیش از جنگ در جلسهی ادبی استاد، کاوه فولادینسب مفصل از احمد محمود، اسماعیل فصیح و ادبیات پس از جنگ گفت. در آن جلسه نام کتابهای بسیاری از جمله "زمین سوخته"، "درخت انجیر معابد"، "همسایهها" و "زمستان ۶۲" برده شد و من فقط برای تأثیر جنگ بر ادبیات بود که حریصانه میخواستم تکتک آنها را بخوانم. وقتی جنگ شروع شد به هر کتابی ناخنک میزدم تا کمی حواسم پرت شود؛ اول مجموعه جستار "شفق در خم جادهی بیرهگذر" از آسیمان بود که باید مثل بچهای که مادرش با یک دست دستها و پاهای او را قفل کرده و با دست دیگر دهانش را باز نگه داشته تا شربت زهرماری را به خوردش دهد، چشمان و مغزم را پذیرای خواندنش میکردم. و بعد "همه میمیرند" سیمون دوبووار که عنوانش فریبم دادهبود؛ نتوانستم بیشتر از صد صفحه در دنیای کلاسیک فرانسه ماندگار شوم؛ کتابها برای روحهایی که در خطر هستند میتوانند پناهگاه خوبی باشند، اما برای جانها نه. حتا همینحالا که در حال نوشتن این متن هستم، برایم دور از انتظار نیست که زمین دهان باز کند و همهچیز را ببلعد. یکی دو روز پیش از آتشبس "زمستان ۶۲" را در دست گرفتم و جانهای ترسیده، صداها، بلاتکلیفیها و پیامها "فلان شهر را تخلیه کنید." و همه و همه را با تمام وجود درک میکردم.
امروز صبح که کتاب تمام شد فقط به صحبتهای دکتر یارناصر فکر میکردم؛ که هر شعار یا حرف راست یا دروغ اگر به اندازه کافی تکرار شود، پس از مدتی تبدیل به حقیقت میشود و یک روز به جایی میرسیم که میبینیم حقیقتهای موقت، جانشین زندگی واقعی شدهاند و بهجای اکسیژن زندگی، اکسیژن مرگ تنفس میکنیم. من انسان ناامیدی نیستم، زندگی را عاشقانه دوست دارم، اما این ژن تنفس مرگ در خاورمیانهایها همراه با ژن رنگ مو و رنگ چشم و امراض و رفتارها نسل به نسل در حال انتقال است و چیزی هم جلودارش نیست، حتا عشق دیوانهوار به زندگی.
مردم تهران همیشه خدا را شکر میکنند. "بابا حالا خوبه." اگر برق دو ساعت برود میگویند بابا حالا خوبه که دو ساعت میره. اگر چهار ساعت برود میگویند بابا حالا خوبه که چهار ساعت میره. اگر اصلاً برود میگویند بابا حالا خوبه که نفت هست. اگر نفت نباشد میگویند بابا حالا خوبه که زغال هست. اگر توی ستون فقراتشان لگد بزنند میگویند بابا حالا خوبه که توی مخمون نزدند. اگر توی مخشان لگد بزنند میگویند بابا حالا خوبه که توی شکممان لگد نزدند. شکر میکنند و روزگار را در میهن اسلامی میگذرانند.
[زمستان ۶۲، اسماعیل فصیح]
[زمستان ۶۲، اسماعیل فصیح]
شهرزاد
نمیتونم خوندن "باده کهن" فصیح رو از سر بگیرم. انگار نویسندهی این کتاب یکی دیگهست! نه اونی که "ثریا در اغما" و "زمستان ۶۲" رو نوشته.
پس از تجربهی تلخی که از خواندن "بادهی کهن" اسماعیل فصیح نصیبم شد، بهسختی کتاب دیگری از او دست گرفتم. البته حالا دیگر میدانم حساب "بادهی کهن" و چند کتاب دیگرِ پس از منزویشدن فصیح، از آثار دیگر او جداست. در صفحهی ابتدایی این رمانِ تازه دستگرفته به نام "نامهای به دنیا" شعری از امیلی دیکنسون آورده شده که: این نامهی من است به دنیا، که هرگز به من ننوشت. در این رمان باز جلال آریان است که رفاقتها و عاشقانهای رقم میزند با دخترکی بسیار جوانتر از خودش به نام آنجلا اهل ایالت میشیگان. فصلهایی از کتاب به گذشتههای روشن و دور در آمریکا و ایرانِ پیش از انقلاب برمیگردد و فصلهایی هم روایتگر زمان حال و سال ۶۶ شمسیست؛ سالهایی که جنگ نه فقط در شهرهای جنوبی که در تبریز و تهران هم سایه انداخته. هنوز ترتیبی برای خواندن کتابهای فصیح در ذهن ندارم، اما بهتر است اینیکی پس از زمستان ۶۲ خواندهشود.
در جلسهای پیرامون زندگی و آثار فصیح پی بردم او هم با سیل جوانان ایرانی برای تحصیل روانهی آمریکا میگردد. در حیاط دانشگاه، ارنست همینگوی را ملاقات میکند و از معدود دانشجویانیست که میتواند با او همکلام شود و همین نقطهعطفی میشود برای چاپ داستانی از او در مجلهای انگلیسی. از زندگی حرفهای او که بگذریم در آنسالها عاشق زنی به نام آنابل میشود که پس از یکسال زندگی عاشقانه، زن میمیرد. نمیدانم به جای "میمیرد" چه فعل دیگری میشد بگذارم تا مرگ را از شاعرانگی در بیاورد. در "نامهای به دنیا" گاهی نقاب جلال آریان کنار میرود و خود فصیح را میبینم که حتا در رمان غیرواقعیای خودش هم نمیتواند پرده از تجربهی تلخ زندگی گذشتهاش بردارد. جلال آریان در این کتاب میگوید که در گذشته عاشق زنی به نام آنابل بوده که این زن "میمیرد". همین و دیگر هیچ. حتا وقتی آنجلا از او خواهش میکند بیشتر توضیح دهد، هیچچیز اضافهتری نمیگوید.
این رمان بلافاصله پس از انتشار در سال ۱۳۷۹، از تمام کتابفروشیها و لیست اسامی کتابهای منتشرشدهی فصیح در انتشارات ذهنآویز پاک شدهاست. توقیف این کتاب در دوران ریاستجمهوری خاتمی که اظهار میکردهاند دوران او "بهشت مطبوعات" بوده، فصیح را بسیار سرخورده و منزوی میکند. توقیف کتاب هم چندان دور از انتظار نیست؛ ایرانِ پس از انقلاب، شبیه به غدهای سرطانی درون تمام دوستدارانش ریشه میدواند، ایرانی و غیرایرانی هم ندارد. هر کس که برای آباد کردن در اینجا بود و هست به حاشیه رانده شده و میشود. بیان این حق مطلب به مذاق هیچ عالیرتبهای خوش نمیآید، این است که در نطفه خفهاش میکنند. ابتدا رمان و بعدتر فصیح را.
در جلسهای پیرامون زندگی و آثار فصیح پی بردم او هم با سیل جوانان ایرانی برای تحصیل روانهی آمریکا میگردد. در حیاط دانشگاه، ارنست همینگوی را ملاقات میکند و از معدود دانشجویانیست که میتواند با او همکلام شود و همین نقطهعطفی میشود برای چاپ داستانی از او در مجلهای انگلیسی. از زندگی حرفهای او که بگذریم در آنسالها عاشق زنی به نام آنابل میشود که پس از یکسال زندگی عاشقانه، زن میمیرد. نمیدانم به جای "میمیرد" چه فعل دیگری میشد بگذارم تا مرگ را از شاعرانگی در بیاورد. در "نامهای به دنیا" گاهی نقاب جلال آریان کنار میرود و خود فصیح را میبینم که حتا در رمان غیرواقعیای خودش هم نمیتواند پرده از تجربهی تلخ زندگی گذشتهاش بردارد. جلال آریان در این کتاب میگوید که در گذشته عاشق زنی به نام آنابل بوده که این زن "میمیرد". همین و دیگر هیچ. حتا وقتی آنجلا از او خواهش میکند بیشتر توضیح دهد، هیچچیز اضافهتری نمیگوید.
این رمان بلافاصله پس از انتشار در سال ۱۳۷۹، از تمام کتابفروشیها و لیست اسامی کتابهای منتشرشدهی فصیح در انتشارات ذهنآویز پاک شدهاست. توقیف این کتاب در دوران ریاستجمهوری خاتمی که اظهار میکردهاند دوران او "بهشت مطبوعات" بوده، فصیح را بسیار سرخورده و منزوی میکند. توقیف کتاب هم چندان دور از انتظار نیست؛ ایرانِ پس از انقلاب، شبیه به غدهای سرطانی درون تمام دوستدارانش ریشه میدواند، ایرانی و غیرایرانی هم ندارد. هر کس که برای آباد کردن در اینجا بود و هست به حاشیه رانده شده و میشود. بیان این حق مطلب به مذاق هیچ عالیرتبهای خوش نمیآید، این است که در نطفه خفهاش میکنند. ابتدا رمان و بعدتر فصیح را.
ملاقات اسماعیل فصیح با ارنست همینگوی:
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها درباره ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنه ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همه حاضران، استادان و دانشجویان به صورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟» حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه میخوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تاکنون نوشته شده.»
- «اینطور فکر میکنید؟»
- «اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعه بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها درباره ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنه ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همه حاضران، استادان و دانشجویان به صورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟» حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه میخوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تاکنون نوشته شده.»
- «اینطور فکر میکنید؟»
- «اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعه بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.
امروز داستان کوتاه زیبایی از بورخس خواندم به نام "شب عطیهها". تعداد دفعات خواندن خطوط ابتدایی داستان از شمارشم خارج شدهاست.
"بحث بر سر مسئلهی شناخت بود. یک نفر نظریهی افلاطون را، مبنی بر اینکه همهچیز را قبلاً در عالمی پیشین دیدهایم، مطرح کرد و چنین نتیجه گرفت که شناختن در واقع بازشناختن است. اگر اشتباه نکنم، پدرم گفت بیکن نوشته است اگر آموختن به یادآوردن باشد، نادانستن لاجرم به معنی فراموشکردن است. مخاطبی دیگر، آقایی مسن که ظاهراً این مباحثهی ماوراءالطبیعی گیجش کردهبود، مصمم شد رشتهی کلام را به دست گیرد. با لحنی شمرده و مطمئن گفت: هنوز نتوانستهام این قضیهی مُثُل افلاطونی را بفهمم. هیچکس به یاد نمیآورد که اولینبار کِی رنگ زرد یا سیاه را دیده یا مزهی میوهای را چشیده و از آن خوشش آمدهاست؛ شاید چون خیلی کوچک بوده و نمیتوانسته درک کند این آغاز رشتهای است که سر دراز دارد."
فکر میکنم نامعتبرترین راوی اول شخصی باشد که تا بهحال در داستانها خواندهام. راوی اولی، داستانی از پیرمردی را روایت میکند که در آن پیرمرد، خود، گفتههای زنی را که همراه با قبیلهاش مورد حمله سرخپوستها قرار گرفتهاند. این ماجراها خاطرات نوجوانی هستند که همهچیز را تحت تأثیر نوشیدنیهای سکرآور شنیده و تجسم کردهاست. خیال در داستان چنان پررنگ میشود که شنیدهها، شبیه به صحنهی تئاتر مقابل چشمان او جان میگیرند، تا حدی که مرگ و عشق را باهم در یک شب درک میکند. بورخس بدون شک فیلسوف بزرگیست و تا جایی که من میدانم راوی داستانهایش هم خود او هستند که قدم در مسیر شناخت هستی، عشق، مرگ و مفاهیمی از این قبیل میگذارند. نمیدانم چطور میشود یک مفهوم فلسفی را اینچنین به داستان تبدیل کرد. خارقالعاده است.
"بحث بر سر مسئلهی شناخت بود. یک نفر نظریهی افلاطون را، مبنی بر اینکه همهچیز را قبلاً در عالمی پیشین دیدهایم، مطرح کرد و چنین نتیجه گرفت که شناختن در واقع بازشناختن است. اگر اشتباه نکنم، پدرم گفت بیکن نوشته است اگر آموختن به یادآوردن باشد، نادانستن لاجرم به معنی فراموشکردن است. مخاطبی دیگر، آقایی مسن که ظاهراً این مباحثهی ماوراءالطبیعی گیجش کردهبود، مصمم شد رشتهی کلام را به دست گیرد. با لحنی شمرده و مطمئن گفت: هنوز نتوانستهام این قضیهی مُثُل افلاطونی را بفهمم. هیچکس به یاد نمیآورد که اولینبار کِی رنگ زرد یا سیاه را دیده یا مزهی میوهای را چشیده و از آن خوشش آمدهاست؛ شاید چون خیلی کوچک بوده و نمیتوانسته درک کند این آغاز رشتهای است که سر دراز دارد."
فکر میکنم نامعتبرترین راوی اول شخصی باشد که تا بهحال در داستانها خواندهام. راوی اولی، داستانی از پیرمردی را روایت میکند که در آن پیرمرد، خود، گفتههای زنی را که همراه با قبیلهاش مورد حمله سرخپوستها قرار گرفتهاند. این ماجراها خاطرات نوجوانی هستند که همهچیز را تحت تأثیر نوشیدنیهای سکرآور شنیده و تجسم کردهاست. خیال در داستان چنان پررنگ میشود که شنیدهها، شبیه به صحنهی تئاتر مقابل چشمان او جان میگیرند، تا حدی که مرگ و عشق را باهم در یک شب درک میکند. بورخس بدون شک فیلسوف بزرگیست و تا جایی که من میدانم راوی داستانهایش هم خود او هستند که قدم در مسیر شناخت هستی، عشق، مرگ و مفاهیمی از این قبیل میگذارند. نمیدانم چطور میشود یک مفهوم فلسفی را اینچنین به داستان تبدیل کرد. خارقالعاده است.