تا وقتی که نور در آسمان باشد کتاب میخوانم، هرچه دم دستم باشد. چون آفتاب که غروب کند چراغی روشن نمیکنیم. هنوز چهل و هشت ساعت هم نگذشته ولی بهنظر میرسد هفتههاست دارم اینطور زندگی میکنم. هنوز همهچیز به نظرم غیرواقعی میآید. این من نیستم که بعد از آن نیمهشب که صدای رعدمانندی در آسمان پیچید نمیتواند بخوابد -همین امروز در کتاب "همه میمیرند" از سیمون دوبووار خواندم که "از خوابیدن وحشت داشت؛ در زمانی که تو خوابیدهای کسان دیگری هستند که بیدارند و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری." و با تمام وجود این جمله را درک کردم.- این من نیستم که مقابل قفسههای کتابخانه میایستد تا کتابهای موردعلاقهاش را دمدست بگذارد که اگر لازم شد باخودش حمل کند. اینجاها به خودم نهیب میزنم که اینکارها زیادهرویست، باید خودم را جمع و جور کنم، اما انگار جنگ، نامحسوس خودش را به خیابانهایمان رساندهاست.
صدای رعدمانند که برای بار دوم تکرار شد، مردی در خیابان فریاد زد: "حمله شده" این در حالی بود که من کورمالکورمال دنبال گوشی میگشتم تا ببینم نوتیف توفان روی گوشی هست یا نه. تا دمدمهای صبح لرزیدیم و جواب تماسهای نگران کسانی را دادیم که در اخبار فضای مجازی نام محلهی ما را هم دیدهبودند. الارم هفت صبح یادم انداخت که صبح جمعه قرار بوده برویم پیکنیک، خوراکیها هنوز در ظرفهای پیکنیک در یخچالاند و بهنظر میرسد هفتهها از زندگی معمولی دور افتادهام.
صدای رعدمانند که برای بار دوم تکرار شد، مردی در خیابان فریاد زد: "حمله شده" این در حالی بود که من کورمالکورمال دنبال گوشی میگشتم تا ببینم نوتیف توفان روی گوشی هست یا نه. تا دمدمهای صبح لرزیدیم و جواب تماسهای نگران کسانی را دادیم که در اخبار فضای مجازی نام محلهی ما را هم دیدهبودند. الارم هفت صبح یادم انداخت که صبح جمعه قرار بوده برویم پیکنیک، خوراکیها هنوز در ظرفهای پیکنیک در یخچالاند و بهنظر میرسد هفتهها از زندگی معمولی دور افتادهام.
صدای جیکجیک پرندهها در گرمای تبآلود هوا پیچیدهاست. هیچکس بیرون نیست. به صحنهای از یک فیلم سینمایی میماند؛ وقتی مردم بعد از یک شب سخت بهخواب رفتهاند، خورشید در حال طلوع است و پایین کادر نوشته: صبح روز چهارم.
زیر دوش در سکوت گریه میکنم و تصاویر روز گذشته در ذهنم مرور میشوند. عصر بود که در فاصلهی کمی از خانه صدای انفجار مهیبی بلند شد، زنی جیغ کشید، ساکنین محله چمدان به دست از خانهها بیرون ریختند و بعد ما بودیم که مجبور شدیم زندگیمان را در کولهای جمع کنیم و از خانهمان دور شویم. ما بودیم که ساعتهای طولانی دور از خانه در دلمان یکبند رخت شستند و یک دنیا فکر نشخوار کردیم. شب که آرام گرفت دوباره برگشتیم خانه، چون تنها جاییست که در این خاک داریم. کنار هم منتظر صداهایی ماندیم که نشنیدنشان همانقدر وحشتآور است که شنیدنشان.
زیر دوش در سکوت گریه میکنم و تصاویر روز گذشته در ذهنم مرور میشوند. عصر بود که در فاصلهی کمی از خانه صدای انفجار مهیبی بلند شد، زنی جیغ کشید، ساکنین محله چمدان به دست از خانهها بیرون ریختند و بعد ما بودیم که مجبور شدیم زندگیمان را در کولهای جمع کنیم و از خانهمان دور شویم. ما بودیم که ساعتهای طولانی دور از خانه در دلمان یکبند رخت شستند و یک دنیا فکر نشخوار کردیم. شب که آرام گرفت دوباره برگشتیم خانه، چون تنها جاییست که در این خاک داریم. کنار هم منتظر صداهایی ماندیم که نشنیدنشان همانقدر وحشتآور است که شنیدنشان.
هفت روز گذشتهاست و حالا میدانیم صدای پارس سگ نگهبان ساختمان کناری که بلند شود، یعنی چند دقیقهی بعد صدای پدافندها سکوت آسمان تهران را خواهد شکست. امروز برای بیرون آمدن از رخوت و خشم فروخوردهای که در بازوها و شانههایم گرههای عصبی شدهاند، کمی از خانه بیرون زدم؛ خیابان بدون دخترهای خوشلباس و بچهها و زوجها چنگی به دل نمیزند. حتا دلم برای ترافیکهای دائمی خیابان اصلی هم تنگ شدهاست. تقریبن اینترنت هیچکدام از دوستانم وصل نیست و پیامکها هم یکی در میان در میانهی راه میمانند. اخبار در لوپ ویرانگری محبوس مانده؛ کودککشها برای هم موشک میفرستند و یک پیرمرد بور چنددقیقه یکبار نطق میکند که "به ایران حمله میکنم." یا "به ایران حمله نمیکنم." و گاهی فکر میکنم یک آدم نامتعادل گلبرگهای گلی را یکییکی جدا میکند و منتظر است ببیند آخرین گلبرگ به کدام میرسد. بعد فکر میکنم مگر مرگ دست خدا نبود؟ که پیرمردی از آنسوی دنیا برای جان ما تصمیم میگیرد؟ فاطیما نوشتهبود کاش مردان سیاست آتش بگیرند، حتا بهجای آنها درخت و چه و چه هم نروید، فقط بسوزند.
یکی دو هفته قبل از جنگ بود، البته در نظرم حداقل چند ماهی گذشته است، که کتاب "سکوت" از شوساکو اندو را میخواندم؛ مبلّغ مسیحیای راه ژاپن را پیش گرفتهبود، در حالیکه میدانست در ژاپن حاکمانی هستند که سفت و سخت، مسیحیت را در نطفه خفه میکنند. با اینحال رفت و باعث شد عدهای از مسیحیانی که به او پناه و غذا دادهاند کشته شوند و عدهای دیگر از چاه آویزان شوند و جان بدهند. در تمام اینروزها و شبها ایمان پدر روحانی متزلزل بود و میپرسید "اگر خدایی نباشد چه؟" و در نهایت تصمیم گرفت برای زندهماندن مسیحیان از دین برگردد؛ چون دعاهای او مسیحیان را نجات نمیداد و خدا سکوت کردهبود. حکایت آشناییست.
پ.ن: "کاش از خیابانهایی که دوستشان داریم چیزی برای روزهای روشن باقی بماند. کاش درون ما اندک شوقی برای زندگی و ساختن بماند. کاش تهران، خانه بماند. کاش اشکها از اندوه قلبهایمان بکاهند." در میان اصوات پدافندهای دور و نزدیک، آنقدر این جملات را تکرار میکنم تا خوابم ببرد. دوازدهروز گذشته است و دیگر حتا مثل روزهای اول اخبار را دنبال نمیکنم و فکر نمیکنم که ای کاش آدمی میتوانست وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک همراه خودش، هر کجا که خواست ببرد. برای زیستن باید این وطن مرگخیز چه برای آدمها و چه برای آرزوها را مثل جعبهی بازی منحوس و ویرانگری با یک خروار سنگ به قعر دریاها فرستاد. این جغرافیا روی خوشبختی جمعی مردمم سنگینی میکند.
یکی دو هفته قبل از جنگ بود، البته در نظرم حداقل چند ماهی گذشته است، که کتاب "سکوت" از شوساکو اندو را میخواندم؛ مبلّغ مسیحیای راه ژاپن را پیش گرفتهبود، در حالیکه میدانست در ژاپن حاکمانی هستند که سفت و سخت، مسیحیت را در نطفه خفه میکنند. با اینحال رفت و باعث شد عدهای از مسیحیانی که به او پناه و غذا دادهاند کشته شوند و عدهای دیگر از چاه آویزان شوند و جان بدهند. در تمام اینروزها و شبها ایمان پدر روحانی متزلزل بود و میپرسید "اگر خدایی نباشد چه؟" و در نهایت تصمیم گرفت برای زندهماندن مسیحیان از دین برگردد؛ چون دعاهای او مسیحیان را نجات نمیداد و خدا سکوت کردهبود. حکایت آشناییست.
پ.ن: "کاش از خیابانهایی که دوستشان داریم چیزی برای روزهای روشن باقی بماند. کاش درون ما اندک شوقی برای زندگی و ساختن بماند. کاش تهران، خانه بماند. کاش اشکها از اندوه قلبهایمان بکاهند." در میان اصوات پدافندهای دور و نزدیک، آنقدر این جملات را تکرار میکنم تا خوابم ببرد. دوازدهروز گذشته است و دیگر حتا مثل روزهای اول اخبار را دنبال نمیکنم و فکر نمیکنم که ای کاش آدمی میتوانست وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک همراه خودش، هر کجا که خواست ببرد. برای زیستن باید این وطن مرگخیز چه برای آدمها و چه برای آرزوها را مثل جعبهی بازی منحوس و ویرانگری با یک خروار سنگ به قعر دریاها فرستاد. این جغرافیا روی خوشبختی جمعی مردمم سنگینی میکند.
چشمهایم را میبندم. پشت سیاهی پلکهایم، دنیای دیگری در جریان است. یک لیوان قهوه در دست گرفتهام و دارم در خُنَکای خیابان ولیعصر قدم میزنم. هوا گرفته نیست، زندگی در شهر جریان دارد، آدمها میآیند و میروند و ماشینها هم. اَمن است، کسی صدای مهیب نمیشنود، همه مشغول روزمرگیهای خودشاناند و من هم بیتفاوت به بقیه، قدم میزنم.
چشمهایم را باز میکنم. آسمان نارنجی شده، هوا گرفته، سروصدا بیداد میکند. از دفتر بیرون میزنم، صدای پدافند گوشم را کَر میکند. یکی داد میزند: «کوچه پائینی رو زدن.» و من با موجی از ناامنی مواجه شدهام. کنجکاوی ذاتیام میخواهد مرا به سمت محل حادثه بکشاند اما در همین حین، صدایی از چند صد متر بالاتر پاهایم را شُل میکند. «فکر کنم خیابون اصلی رو زدن.» یکی این جمله را میگوید و ویدئویی را در گوشیاش از محل انفجار نشان میدهد. بیدفاع شدهام؛ مثل آسمان تهران. به خودم میگویم "تا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه به خونه میرسی" و فوری به خودم نهیب میزنم که "مگه خونه اَمنه؟". مستأصل میمانم. از وقتی بچه ۴، ۵ ساله بودم، خانه برایم معنای امنیت بود تا وقتی به پادگان رفتم و روزها را برای برگشتن به خانه شب میکردم اما حالا خانه هم دیگر امن نیست، خانه هم دیگر خانه نیست. ترس بند بند وجودم را فرا گرفته اما مجبورم روی پاهایم بایستم. اسیر شدهام بین جنگافروزهایی که آخرین چیز مهم برایشان، جان ماست. اسیر شدهایم در گوانتاناموی نحس خاورمیانه.
دنیای پشت پلکهایم را بیشتر دوست دارم. دوباره چشمهایم را میبندم. دست شین را گرفتهام و پشت فرمان نشستهام. با موزیکی که پخش میشود، همخوانی میکنیم و سرخوش به بام رسالت میرسیم. خبری از باران موشک و نورهای قرمز پدافند و اسکادرانها و نمیدانم چه و چه نیست. آسمان تهران پر از ستاره است، اَمن و بدون صدای انفجار. عشق است به جای موشک، آغوش است به جای پهپاد، نجواست به جای امواج مهیب و تن است در کنار وطن.
میم
چشمهایم را باز میکنم. آسمان نارنجی شده، هوا گرفته، سروصدا بیداد میکند. از دفتر بیرون میزنم، صدای پدافند گوشم را کَر میکند. یکی داد میزند: «کوچه پائینی رو زدن.» و من با موجی از ناامنی مواجه شدهام. کنجکاوی ذاتیام میخواهد مرا به سمت محل حادثه بکشاند اما در همین حین، صدایی از چند صد متر بالاتر پاهایم را شُل میکند. «فکر کنم خیابون اصلی رو زدن.» یکی این جمله را میگوید و ویدئویی را در گوشیاش از محل انفجار نشان میدهد. بیدفاع شدهام؛ مثل آسمان تهران. به خودم میگویم "تا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه به خونه میرسی" و فوری به خودم نهیب میزنم که "مگه خونه اَمنه؟". مستأصل میمانم. از وقتی بچه ۴، ۵ ساله بودم، خانه برایم معنای امنیت بود تا وقتی به پادگان رفتم و روزها را برای برگشتن به خانه شب میکردم اما حالا خانه هم دیگر امن نیست، خانه هم دیگر خانه نیست. ترس بند بند وجودم را فرا گرفته اما مجبورم روی پاهایم بایستم. اسیر شدهام بین جنگافروزهایی که آخرین چیز مهم برایشان، جان ماست. اسیر شدهایم در گوانتاناموی نحس خاورمیانه.
دنیای پشت پلکهایم را بیشتر دوست دارم. دوباره چشمهایم را میبندم. دست شین را گرفتهام و پشت فرمان نشستهام. با موزیکی که پخش میشود، همخوانی میکنیم و سرخوش به بام رسالت میرسیم. خبری از باران موشک و نورهای قرمز پدافند و اسکادرانها و نمیدانم چه و چه نیست. آسمان تهران پر از ستاره است، اَمن و بدون صدای انفجار. عشق است به جای موشک، آغوش است به جای پهپاد، نجواست به جای امواج مهیب و تن است در کنار وطن.
میم
ساعت دو نیمهشب از خواب میپرم؛ آبادان بودم، در گرمایی سوزناک و آسمانی که ذرات گرد و غبار کدرش کردهبود و چشم چشم را نمیدید، دربهدر دنبال جلال آریان و مریم و دکتر یارناصر و منصور فرجام -شخصیتهای کتاب زمستان ۶۲- میگشتم. کولر اتاق را روشن میکنم و روی تخت مینشینم. چراغ اتاق روشن است، هیچ نفهمیدم کِی خوابم برده. کتاب "زمستان ۶۲" که تا بعد از نیمهشب در حال خواندنش بودم، بیجان روی تخت افتاده و تمام اصوات ضدهواییها، شیون مادرهای داغدار و شعارهای تمام ناشدنی و توخالی از "آمریکا را شکست خواهیم داد." در کتابِ بسته به دام افتادهاند.
پنج روز پیش از جنگ در جلسهی ادبی استاد، کاوه فولادینسب مفصل از احمد محمود، اسماعیل فصیح و ادبیات پس از جنگ گفت. در آن جلسه نام کتابهای بسیاری از جمله "زمین سوخته"، "درخت انجیر معابد"، "همسایهها" و "زمستان ۶۲" برده شد و من فقط برای تأثیر جنگ بر ادبیات بود که حریصانه میخواستم تکتک آنها را بخوانم. وقتی جنگ شروع شد به هر کتابی ناخنک میزدم تا کمی حواسم پرت شود؛ اول مجموعه جستار "شفق در خم جادهی بیرهگذر" از آسیمان بود که باید مثل بچهای که مادرش با یک دست دستها و پاهای او را قفل کرده و با دست دیگر دهانش را باز نگه داشته تا شربت زهرماری را به خوردش دهد، چشمان و مغزم را پذیرای خواندنش میکردم. و بعد "همه میمیرند" سیمون دوبووار که عنوانش فریبم دادهبود؛ نتوانستم بیشتر از صد صفحه در دنیای کلاسیک فرانسه ماندگار شوم؛ کتابها برای روحهایی که در خطر هستند میتوانند پناهگاه خوبی باشند، اما برای جانها نه. حتا همینحالا که در حال نوشتن این متن هستم، برایم دور از انتظار نیست که زمین دهان باز کند و همهچیز را ببلعد. یکی دو روز پیش از آتشبس "زمستان ۶۲" را در دست گرفتم و جانهای ترسیده، صداها، بلاتکلیفیها و پیامها "فلان شهر را تخلیه کنید." و همه و همه را با تمام وجود درک میکردم.
امروز صبح که کتاب تمام شد فقط به صحبتهای دکتر یارناصر فکر میکردم؛ که هر شعار یا حرف راست یا دروغ اگر به اندازه کافی تکرار شود، پس از مدتی تبدیل به حقیقت میشود و یک روز به جایی میرسیم که میبینیم حقیقتهای موقت، جانشین زندگی واقعی شدهاند و بهجای اکسیژن زندگی، اکسیژن مرگ تنفس میکنیم. من انسان ناامیدی نیستم، زندگی را عاشقانه دوست دارم، اما این ژن تنفس مرگ در خاورمیانهایها همراه با ژن رنگ مو و رنگ چشم و امراض و رفتارها نسل به نسل در حال انتقال است و چیزی هم جلودارش نیست، حتا عشق دیوانهوار به زندگی.
پنج روز پیش از جنگ در جلسهی ادبی استاد، کاوه فولادینسب مفصل از احمد محمود، اسماعیل فصیح و ادبیات پس از جنگ گفت. در آن جلسه نام کتابهای بسیاری از جمله "زمین سوخته"، "درخت انجیر معابد"، "همسایهها" و "زمستان ۶۲" برده شد و من فقط برای تأثیر جنگ بر ادبیات بود که حریصانه میخواستم تکتک آنها را بخوانم. وقتی جنگ شروع شد به هر کتابی ناخنک میزدم تا کمی حواسم پرت شود؛ اول مجموعه جستار "شفق در خم جادهی بیرهگذر" از آسیمان بود که باید مثل بچهای که مادرش با یک دست دستها و پاهای او را قفل کرده و با دست دیگر دهانش را باز نگه داشته تا شربت زهرماری را به خوردش دهد، چشمان و مغزم را پذیرای خواندنش میکردم. و بعد "همه میمیرند" سیمون دوبووار که عنوانش فریبم دادهبود؛ نتوانستم بیشتر از صد صفحه در دنیای کلاسیک فرانسه ماندگار شوم؛ کتابها برای روحهایی که در خطر هستند میتوانند پناهگاه خوبی باشند، اما برای جانها نه. حتا همینحالا که در حال نوشتن این متن هستم، برایم دور از انتظار نیست که زمین دهان باز کند و همهچیز را ببلعد. یکی دو روز پیش از آتشبس "زمستان ۶۲" را در دست گرفتم و جانهای ترسیده، صداها، بلاتکلیفیها و پیامها "فلان شهر را تخلیه کنید." و همه و همه را با تمام وجود درک میکردم.
امروز صبح که کتاب تمام شد فقط به صحبتهای دکتر یارناصر فکر میکردم؛ که هر شعار یا حرف راست یا دروغ اگر به اندازه کافی تکرار شود، پس از مدتی تبدیل به حقیقت میشود و یک روز به جایی میرسیم که میبینیم حقیقتهای موقت، جانشین زندگی واقعی شدهاند و بهجای اکسیژن زندگی، اکسیژن مرگ تنفس میکنیم. من انسان ناامیدی نیستم، زندگی را عاشقانه دوست دارم، اما این ژن تنفس مرگ در خاورمیانهایها همراه با ژن رنگ مو و رنگ چشم و امراض و رفتارها نسل به نسل در حال انتقال است و چیزی هم جلودارش نیست، حتا عشق دیوانهوار به زندگی.
مردم تهران همیشه خدا را شکر میکنند. "بابا حالا خوبه." اگر برق دو ساعت برود میگویند بابا حالا خوبه که دو ساعت میره. اگر چهار ساعت برود میگویند بابا حالا خوبه که چهار ساعت میره. اگر اصلاً برود میگویند بابا حالا خوبه که نفت هست. اگر نفت نباشد میگویند بابا حالا خوبه که زغال هست. اگر توی ستون فقراتشان لگد بزنند میگویند بابا حالا خوبه که توی مخمون نزدند. اگر توی مخشان لگد بزنند میگویند بابا حالا خوبه که توی شکممان لگد نزدند. شکر میکنند و روزگار را در میهن اسلامی میگذرانند.
[زمستان ۶۲، اسماعیل فصیح]
[زمستان ۶۲، اسماعیل فصیح]
شهرزاد
نمیتونم خوندن "باده کهن" فصیح رو از سر بگیرم. انگار نویسندهی این کتاب یکی دیگهست! نه اونی که "ثریا در اغما" و "زمستان ۶۲" رو نوشته.
پس از تجربهی تلخی که از خواندن "بادهی کهن" اسماعیل فصیح نصیبم شد، بهسختی کتاب دیگری از او دست گرفتم. البته حالا دیگر میدانم حساب "بادهی کهن" و چند کتاب دیگرِ پس از منزویشدن فصیح، از آثار دیگر او جداست. در صفحهی ابتدایی این رمانِ تازه دستگرفته به نام "نامهای به دنیا" شعری از امیلی دیکنسون آورده شده که: این نامهی من است به دنیا، که هرگز به من ننوشت. در این رمان باز جلال آریان است که رفاقتها و عاشقانهای رقم میزند با دخترکی بسیار جوانتر از خودش به نام آنجلا اهل ایالت میشیگان. فصلهایی از کتاب به گذشتههای روشن و دور در آمریکا و ایرانِ پیش از انقلاب برمیگردد و فصلهایی هم روایتگر زمان حال و سال ۶۶ شمسیست؛ سالهایی که جنگ نه فقط در شهرهای جنوبی که در تبریز و تهران هم سایه انداخته. هنوز ترتیبی برای خواندن کتابهای فصیح در ذهن ندارم، اما بهتر است اینیکی پس از زمستان ۶۲ خواندهشود.
در جلسهای پیرامون زندگی و آثار فصیح پی بردم او هم با سیل جوانان ایرانی برای تحصیل روانهی آمریکا میگردد. در حیاط دانشگاه، ارنست همینگوی را ملاقات میکند و از معدود دانشجویانیست که میتواند با او همکلام شود و همین نقطهعطفی میشود برای چاپ داستانی از او در مجلهای انگلیسی. از زندگی حرفهای او که بگذریم در آنسالها عاشق زنی به نام آنابل میشود که پس از یکسال زندگی عاشقانه، زن میمیرد. نمیدانم به جای "میمیرد" چه فعل دیگری میشد بگذارم تا مرگ را از شاعرانگی در بیاورد. در "نامهای به دنیا" گاهی نقاب جلال آریان کنار میرود و خود فصیح را میبینم که حتا در رمان غیرواقعیای خودش هم نمیتواند پرده از تجربهی تلخ زندگی گذشتهاش بردارد. جلال آریان در این کتاب میگوید که در گذشته عاشق زنی به نام آنابل بوده که این زن "میمیرد". همین و دیگر هیچ. حتا وقتی آنجلا از او خواهش میکند بیشتر توضیح دهد، هیچچیز اضافهتری نمیگوید.
این رمان بلافاصله پس از انتشار در سال ۱۳۷۹، از تمام کتابفروشیها و لیست اسامی کتابهای منتشرشدهی فصیح در انتشارات ذهنآویز پاک شدهاست. توقیف این کتاب در دوران ریاستجمهوری خاتمی که اظهار میکردهاند دوران او "بهشت مطبوعات" بوده، فصیح را بسیار سرخورده و منزوی میکند. توقیف کتاب هم چندان دور از انتظار نیست؛ ایرانِ پس از انقلاب، شبیه به غدهای سرطانی درون تمام دوستدارانش ریشه میدواند، ایرانی و غیرایرانی هم ندارد. هر کس که برای آباد کردن در اینجا بود و هست به حاشیه رانده شده و میشود. بیان این حق مطلب به مذاق هیچ عالیرتبهای خوش نمیآید، این است که در نطفه خفهاش میکنند. ابتدا رمان و بعدتر فصیح را.
در جلسهای پیرامون زندگی و آثار فصیح پی بردم او هم با سیل جوانان ایرانی برای تحصیل روانهی آمریکا میگردد. در حیاط دانشگاه، ارنست همینگوی را ملاقات میکند و از معدود دانشجویانیست که میتواند با او همکلام شود و همین نقطهعطفی میشود برای چاپ داستانی از او در مجلهای انگلیسی. از زندگی حرفهای او که بگذریم در آنسالها عاشق زنی به نام آنابل میشود که پس از یکسال زندگی عاشقانه، زن میمیرد. نمیدانم به جای "میمیرد" چه فعل دیگری میشد بگذارم تا مرگ را از شاعرانگی در بیاورد. در "نامهای به دنیا" گاهی نقاب جلال آریان کنار میرود و خود فصیح را میبینم که حتا در رمان غیرواقعیای خودش هم نمیتواند پرده از تجربهی تلخ زندگی گذشتهاش بردارد. جلال آریان در این کتاب میگوید که در گذشته عاشق زنی به نام آنابل بوده که این زن "میمیرد". همین و دیگر هیچ. حتا وقتی آنجلا از او خواهش میکند بیشتر توضیح دهد، هیچچیز اضافهتری نمیگوید.
این رمان بلافاصله پس از انتشار در سال ۱۳۷۹، از تمام کتابفروشیها و لیست اسامی کتابهای منتشرشدهی فصیح در انتشارات ذهنآویز پاک شدهاست. توقیف این کتاب در دوران ریاستجمهوری خاتمی که اظهار میکردهاند دوران او "بهشت مطبوعات" بوده، فصیح را بسیار سرخورده و منزوی میکند. توقیف کتاب هم چندان دور از انتظار نیست؛ ایرانِ پس از انقلاب، شبیه به غدهای سرطانی درون تمام دوستدارانش ریشه میدواند، ایرانی و غیرایرانی هم ندارد. هر کس که برای آباد کردن در اینجا بود و هست به حاشیه رانده شده و میشود. بیان این حق مطلب به مذاق هیچ عالیرتبهای خوش نمیآید، این است که در نطفه خفهاش میکنند. ابتدا رمان و بعدتر فصیح را.
ملاقات اسماعیل فصیح با ارنست همینگوی:
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها درباره ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنه ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همه حاضران، استادان و دانشجویان به صورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟» حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه میخوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تاکنون نوشته شده.»
- «اینطور فکر میکنید؟»
- «اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعه بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها درباره ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنه ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همه حاضران، استادان و دانشجویان به صورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟» حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه میخوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تاکنون نوشته شده.»
- «اینطور فکر میکنید؟»
- «اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعه بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.