از امروز که موکیچی و ایچیزو بهخاطر عزت و جلال خدا نامیدند و رنج کشیدند و کشته شدند، دیگر تحمل صدای یکنواخت برخورد امواج دریا به ساحل را ندارم.
موجهایی که تمام شب بیامان و بیهدف میخروشیدند، فرو میکشیدند و باز به ساحل میکوبیدند. این همان دریایی بود که اجساد ایچیزو و موکیچی را بیرحمانه در خود کشیدهبود. دریایی که بعد از مرگشان آنها را بلعیدهبود و بیآنکه خم به ابرو بیاورد دوباره همهجا گسترده شدهبود. خدا هم مثل آن دریا ساکت بود و همچنان خاموش.
[سکوت، شوساکو اندو]
موجهایی که تمام شب بیامان و بیهدف میخروشیدند، فرو میکشیدند و باز به ساحل میکوبیدند. این همان دریایی بود که اجساد ایچیزو و موکیچی را بیرحمانه در خود کشیدهبود. دریایی که بعد از مرگشان آنها را بلعیدهبود و بیآنکه خم به ابرو بیاورد دوباره همهجا گسترده شدهبود. خدا هم مثل آن دریا ساکت بود و همچنان خاموش.
[سکوت، شوساکو اندو]
تا وقتی که نور در آسمان باشد کتاب میخوانم، هرچه دم دستم باشد. چون آفتاب که غروب کند چراغی روشن نمیکنیم. هنوز چهل و هشت ساعت هم نگذشته ولی بهنظر میرسد هفتههاست دارم اینطور زندگی میکنم. هنوز همهچیز به نظرم غیرواقعی میآید. این من نیستم که بعد از آن نیمهشب که صدای رعدمانندی در آسمان پیچید نمیتواند بخوابد -همین امروز در کتاب "همه میمیرند" از سیمون دوبووار خواندم که "از خوابیدن وحشت داشت؛ در زمانی که تو خوابیدهای کسان دیگری هستند که بیدارند و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری." و با تمام وجود این جمله را درک کردم.- این من نیستم که مقابل قفسههای کتابخانه میایستد تا کتابهای موردعلاقهاش را دمدست بگذارد که اگر لازم شد باخودش حمل کند. اینجاها به خودم نهیب میزنم که اینکارها زیادهرویست، باید خودم را جمع و جور کنم، اما انگار جنگ، نامحسوس خودش را به خیابانهایمان رساندهاست.
صدای رعدمانند که برای بار دوم تکرار شد، مردی در خیابان فریاد زد: "حمله شده" این در حالی بود که من کورمالکورمال دنبال گوشی میگشتم تا ببینم نوتیف توفان روی گوشی هست یا نه. تا دمدمهای صبح لرزیدیم و جواب تماسهای نگران کسانی را دادیم که در اخبار فضای مجازی نام محلهی ما را هم دیدهبودند. الارم هفت صبح یادم انداخت که صبح جمعه قرار بوده برویم پیکنیک، خوراکیها هنوز در ظرفهای پیکنیک در یخچالاند و بهنظر میرسد هفتهها از زندگی معمولی دور افتادهام.
صدای رعدمانند که برای بار دوم تکرار شد، مردی در خیابان فریاد زد: "حمله شده" این در حالی بود که من کورمالکورمال دنبال گوشی میگشتم تا ببینم نوتیف توفان روی گوشی هست یا نه. تا دمدمهای صبح لرزیدیم و جواب تماسهای نگران کسانی را دادیم که در اخبار فضای مجازی نام محلهی ما را هم دیدهبودند. الارم هفت صبح یادم انداخت که صبح جمعه قرار بوده برویم پیکنیک، خوراکیها هنوز در ظرفهای پیکنیک در یخچالاند و بهنظر میرسد هفتهها از زندگی معمولی دور افتادهام.
صدای جیکجیک پرندهها در گرمای تبآلود هوا پیچیدهاست. هیچکس بیرون نیست. به صحنهای از یک فیلم سینمایی میماند؛ وقتی مردم بعد از یک شب سخت بهخواب رفتهاند، خورشید در حال طلوع است و پایین کادر نوشته: صبح روز چهارم.
زیر دوش در سکوت گریه میکنم و تصاویر روز گذشته در ذهنم مرور میشوند. عصر بود که در فاصلهی کمی از خانه صدای انفجار مهیبی بلند شد، زنی جیغ کشید، ساکنین محله چمدان به دست از خانهها بیرون ریختند و بعد ما بودیم که مجبور شدیم زندگیمان را در کولهای جمع کنیم و از خانهمان دور شویم. ما بودیم که ساعتهای طولانی دور از خانه در دلمان یکبند رخت شستند و یک دنیا فکر نشخوار کردیم. شب که آرام گرفت دوباره برگشتیم خانه، چون تنها جاییست که در این خاک داریم. کنار هم منتظر صداهایی ماندیم که نشنیدنشان همانقدر وحشتآور است که شنیدنشان.
زیر دوش در سکوت گریه میکنم و تصاویر روز گذشته در ذهنم مرور میشوند. عصر بود که در فاصلهی کمی از خانه صدای انفجار مهیبی بلند شد، زنی جیغ کشید، ساکنین محله چمدان به دست از خانهها بیرون ریختند و بعد ما بودیم که مجبور شدیم زندگیمان را در کولهای جمع کنیم و از خانهمان دور شویم. ما بودیم که ساعتهای طولانی دور از خانه در دلمان یکبند رخت شستند و یک دنیا فکر نشخوار کردیم. شب که آرام گرفت دوباره برگشتیم خانه، چون تنها جاییست که در این خاک داریم. کنار هم منتظر صداهایی ماندیم که نشنیدنشان همانقدر وحشتآور است که شنیدنشان.
هفت روز گذشتهاست و حالا میدانیم صدای پارس سگ نگهبان ساختمان کناری که بلند شود، یعنی چند دقیقهی بعد صدای پدافندها سکوت آسمان تهران را خواهد شکست. امروز برای بیرون آمدن از رخوت و خشم فروخوردهای که در بازوها و شانههایم گرههای عصبی شدهاند، کمی از خانه بیرون زدم؛ خیابان بدون دخترهای خوشلباس و بچهها و زوجها چنگی به دل نمیزند. حتا دلم برای ترافیکهای دائمی خیابان اصلی هم تنگ شدهاست. تقریبن اینترنت هیچکدام از دوستانم وصل نیست و پیامکها هم یکی در میان در میانهی راه میمانند. اخبار در لوپ ویرانگری محبوس مانده؛ کودککشها برای هم موشک میفرستند و یک پیرمرد بور چنددقیقه یکبار نطق میکند که "به ایران حمله میکنم." یا "به ایران حمله نمیکنم." و گاهی فکر میکنم یک آدم نامتعادل گلبرگهای گلی را یکییکی جدا میکند و منتظر است ببیند آخرین گلبرگ به کدام میرسد. بعد فکر میکنم مگر مرگ دست خدا نبود؟ که پیرمردی از آنسوی دنیا برای جان ما تصمیم میگیرد؟ فاطیما نوشتهبود کاش مردان سیاست آتش بگیرند، حتا بهجای آنها درخت و چه و چه هم نروید، فقط بسوزند.
یکی دو هفته قبل از جنگ بود، البته در نظرم حداقل چند ماهی گذشته است، که کتاب "سکوت" از شوساکو اندو را میخواندم؛ مبلّغ مسیحیای راه ژاپن را پیش گرفتهبود، در حالیکه میدانست در ژاپن حاکمانی هستند که سفت و سخت، مسیحیت را در نطفه خفه میکنند. با اینحال رفت و باعث شد عدهای از مسیحیانی که به او پناه و غذا دادهاند کشته شوند و عدهای دیگر از چاه آویزان شوند و جان بدهند. در تمام اینروزها و شبها ایمان پدر روحانی متزلزل بود و میپرسید "اگر خدایی نباشد چه؟" و در نهایت تصمیم گرفت برای زندهماندن مسیحیان از دین برگردد؛ چون دعاهای او مسیحیان را نجات نمیداد و خدا سکوت کردهبود. حکایت آشناییست.
پ.ن: "کاش از خیابانهایی که دوستشان داریم چیزی برای روزهای روشن باقی بماند. کاش درون ما اندک شوقی برای زندگی و ساختن بماند. کاش تهران، خانه بماند. کاش اشکها از اندوه قلبهایمان بکاهند." در میان اصوات پدافندهای دور و نزدیک، آنقدر این جملات را تکرار میکنم تا خوابم ببرد. دوازدهروز گذشته است و دیگر حتا مثل روزهای اول اخبار را دنبال نمیکنم و فکر نمیکنم که ای کاش آدمی میتوانست وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک همراه خودش، هر کجا که خواست ببرد. برای زیستن باید این وطن مرگخیز چه برای آدمها و چه برای آرزوها را مثل جعبهی بازی منحوس و ویرانگری با یک خروار سنگ به قعر دریاها فرستاد. این جغرافیا روی خوشبختی جمعی مردمم سنگینی میکند.
یکی دو هفته قبل از جنگ بود، البته در نظرم حداقل چند ماهی گذشته است، که کتاب "سکوت" از شوساکو اندو را میخواندم؛ مبلّغ مسیحیای راه ژاپن را پیش گرفتهبود، در حالیکه میدانست در ژاپن حاکمانی هستند که سفت و سخت، مسیحیت را در نطفه خفه میکنند. با اینحال رفت و باعث شد عدهای از مسیحیانی که به او پناه و غذا دادهاند کشته شوند و عدهای دیگر از چاه آویزان شوند و جان بدهند. در تمام اینروزها و شبها ایمان پدر روحانی متزلزل بود و میپرسید "اگر خدایی نباشد چه؟" و در نهایت تصمیم گرفت برای زندهماندن مسیحیان از دین برگردد؛ چون دعاهای او مسیحیان را نجات نمیداد و خدا سکوت کردهبود. حکایت آشناییست.
پ.ن: "کاش از خیابانهایی که دوستشان داریم چیزی برای روزهای روشن باقی بماند. کاش درون ما اندک شوقی برای زندگی و ساختن بماند. کاش تهران، خانه بماند. کاش اشکها از اندوه قلبهایمان بکاهند." در میان اصوات پدافندهای دور و نزدیک، آنقدر این جملات را تکرار میکنم تا خوابم ببرد. دوازدهروز گذشته است و دیگر حتا مثل روزهای اول اخبار را دنبال نمیکنم و فکر نمیکنم که ای کاش آدمی میتوانست وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک همراه خودش، هر کجا که خواست ببرد. برای زیستن باید این وطن مرگخیز چه برای آدمها و چه برای آرزوها را مثل جعبهی بازی منحوس و ویرانگری با یک خروار سنگ به قعر دریاها فرستاد. این جغرافیا روی خوشبختی جمعی مردمم سنگینی میکند.
چشمهایم را میبندم. پشت سیاهی پلکهایم، دنیای دیگری در جریان است. یک لیوان قهوه در دست گرفتهام و دارم در خُنَکای خیابان ولیعصر قدم میزنم. هوا گرفته نیست، زندگی در شهر جریان دارد، آدمها میآیند و میروند و ماشینها هم. اَمن است، کسی صدای مهیب نمیشنود، همه مشغول روزمرگیهای خودشاناند و من هم بیتفاوت به بقیه، قدم میزنم.
چشمهایم را باز میکنم. آسمان نارنجی شده، هوا گرفته، سروصدا بیداد میکند. از دفتر بیرون میزنم، صدای پدافند گوشم را کَر میکند. یکی داد میزند: «کوچه پائینی رو زدن.» و من با موجی از ناامنی مواجه شدهام. کنجکاوی ذاتیام میخواهد مرا به سمت محل حادثه بکشاند اما در همین حین، صدایی از چند صد متر بالاتر پاهایم را شُل میکند. «فکر کنم خیابون اصلی رو زدن.» یکی این جمله را میگوید و ویدئویی را در گوشیاش از محل انفجار نشان میدهد. بیدفاع شدهام؛ مثل آسمان تهران. به خودم میگویم "تا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه به خونه میرسی" و فوری به خودم نهیب میزنم که "مگه خونه اَمنه؟". مستأصل میمانم. از وقتی بچه ۴، ۵ ساله بودم، خانه برایم معنای امنیت بود تا وقتی به پادگان رفتم و روزها را برای برگشتن به خانه شب میکردم اما حالا خانه هم دیگر امن نیست، خانه هم دیگر خانه نیست. ترس بند بند وجودم را فرا گرفته اما مجبورم روی پاهایم بایستم. اسیر شدهام بین جنگافروزهایی که آخرین چیز مهم برایشان، جان ماست. اسیر شدهایم در گوانتاناموی نحس خاورمیانه.
دنیای پشت پلکهایم را بیشتر دوست دارم. دوباره چشمهایم را میبندم. دست شین را گرفتهام و پشت فرمان نشستهام. با موزیکی که پخش میشود، همخوانی میکنیم و سرخوش به بام رسالت میرسیم. خبری از باران موشک و نورهای قرمز پدافند و اسکادرانها و نمیدانم چه و چه نیست. آسمان تهران پر از ستاره است، اَمن و بدون صدای انفجار. عشق است به جای موشک، آغوش است به جای پهپاد، نجواست به جای امواج مهیب و تن است در کنار وطن.
میم
چشمهایم را باز میکنم. آسمان نارنجی شده، هوا گرفته، سروصدا بیداد میکند. از دفتر بیرون میزنم، صدای پدافند گوشم را کَر میکند. یکی داد میزند: «کوچه پائینی رو زدن.» و من با موجی از ناامنی مواجه شدهام. کنجکاوی ذاتیام میخواهد مرا به سمت محل حادثه بکشاند اما در همین حین، صدایی از چند صد متر بالاتر پاهایم را شُل میکند. «فکر کنم خیابون اصلی رو زدن.» یکی این جمله را میگوید و ویدئویی را در گوشیاش از محل انفجار نشان میدهد. بیدفاع شدهام؛ مثل آسمان تهران. به خودم میگویم "تا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه به خونه میرسی" و فوری به خودم نهیب میزنم که "مگه خونه اَمنه؟". مستأصل میمانم. از وقتی بچه ۴، ۵ ساله بودم، خانه برایم معنای امنیت بود تا وقتی به پادگان رفتم و روزها را برای برگشتن به خانه شب میکردم اما حالا خانه هم دیگر امن نیست، خانه هم دیگر خانه نیست. ترس بند بند وجودم را فرا گرفته اما مجبورم روی پاهایم بایستم. اسیر شدهام بین جنگافروزهایی که آخرین چیز مهم برایشان، جان ماست. اسیر شدهایم در گوانتاناموی نحس خاورمیانه.
دنیای پشت پلکهایم را بیشتر دوست دارم. دوباره چشمهایم را میبندم. دست شین را گرفتهام و پشت فرمان نشستهام. با موزیکی که پخش میشود، همخوانی میکنیم و سرخوش به بام رسالت میرسیم. خبری از باران موشک و نورهای قرمز پدافند و اسکادرانها و نمیدانم چه و چه نیست. آسمان تهران پر از ستاره است، اَمن و بدون صدای انفجار. عشق است به جای موشک، آغوش است به جای پهپاد، نجواست به جای امواج مهیب و تن است در کنار وطن.
میم
ساعت دو نیمهشب از خواب میپرم؛ آبادان بودم، در گرمایی سوزناک و آسمانی که ذرات گرد و غبار کدرش کردهبود و چشم چشم را نمیدید، دربهدر دنبال جلال آریان و مریم و دکتر یارناصر و منصور فرجام -شخصیتهای کتاب زمستان ۶۲- میگشتم. کولر اتاق را روشن میکنم و روی تخت مینشینم. چراغ اتاق روشن است، هیچ نفهمیدم کِی خوابم برده. کتاب "زمستان ۶۲" که تا بعد از نیمهشب در حال خواندنش بودم، بیجان روی تخت افتاده و تمام اصوات ضدهواییها، شیون مادرهای داغدار و شعارهای تمام ناشدنی و توخالی از "آمریکا را شکست خواهیم داد." در کتابِ بسته به دام افتادهاند.
پنج روز پیش از جنگ در جلسهی ادبی استاد، کاوه فولادینسب مفصل از احمد محمود، اسماعیل فصیح و ادبیات پس از جنگ گفت. در آن جلسه نام کتابهای بسیاری از جمله "زمین سوخته"، "درخت انجیر معابد"، "همسایهها" و "زمستان ۶۲" برده شد و من فقط برای تأثیر جنگ بر ادبیات بود که حریصانه میخواستم تکتک آنها را بخوانم. وقتی جنگ شروع شد به هر کتابی ناخنک میزدم تا کمی حواسم پرت شود؛ اول مجموعه جستار "شفق در خم جادهی بیرهگذر" از آسیمان بود که باید مثل بچهای که مادرش با یک دست دستها و پاهای او را قفل کرده و با دست دیگر دهانش را باز نگه داشته تا شربت زهرماری را به خوردش دهد، چشمان و مغزم را پذیرای خواندنش میکردم. و بعد "همه میمیرند" سیمون دوبووار که عنوانش فریبم دادهبود؛ نتوانستم بیشتر از صد صفحه در دنیای کلاسیک فرانسه ماندگار شوم؛ کتابها برای روحهایی که در خطر هستند میتوانند پناهگاه خوبی باشند، اما برای جانها نه. حتا همینحالا که در حال نوشتن این متن هستم، برایم دور از انتظار نیست که زمین دهان باز کند و همهچیز را ببلعد. یکی دو روز پیش از آتشبس "زمستان ۶۲" را در دست گرفتم و جانهای ترسیده، صداها، بلاتکلیفیها و پیامها "فلان شهر را تخلیه کنید." و همه و همه را با تمام وجود درک میکردم.
امروز صبح که کتاب تمام شد فقط به صحبتهای دکتر یارناصر فکر میکردم؛ که هر شعار یا حرف راست یا دروغ اگر به اندازه کافی تکرار شود، پس از مدتی تبدیل به حقیقت میشود و یک روز به جایی میرسیم که میبینیم حقیقتهای موقت، جانشین زندگی واقعی شدهاند و بهجای اکسیژن زندگی، اکسیژن مرگ تنفس میکنیم. من انسان ناامیدی نیستم، زندگی را عاشقانه دوست دارم، اما این ژن تنفس مرگ در خاورمیانهایها همراه با ژن رنگ مو و رنگ چشم و امراض و رفتارها نسل به نسل در حال انتقال است و چیزی هم جلودارش نیست، حتا عشق دیوانهوار به زندگی.
پنج روز پیش از جنگ در جلسهی ادبی استاد، کاوه فولادینسب مفصل از احمد محمود، اسماعیل فصیح و ادبیات پس از جنگ گفت. در آن جلسه نام کتابهای بسیاری از جمله "زمین سوخته"، "درخت انجیر معابد"، "همسایهها" و "زمستان ۶۲" برده شد و من فقط برای تأثیر جنگ بر ادبیات بود که حریصانه میخواستم تکتک آنها را بخوانم. وقتی جنگ شروع شد به هر کتابی ناخنک میزدم تا کمی حواسم پرت شود؛ اول مجموعه جستار "شفق در خم جادهی بیرهگذر" از آسیمان بود که باید مثل بچهای که مادرش با یک دست دستها و پاهای او را قفل کرده و با دست دیگر دهانش را باز نگه داشته تا شربت زهرماری را به خوردش دهد، چشمان و مغزم را پذیرای خواندنش میکردم. و بعد "همه میمیرند" سیمون دوبووار که عنوانش فریبم دادهبود؛ نتوانستم بیشتر از صد صفحه در دنیای کلاسیک فرانسه ماندگار شوم؛ کتابها برای روحهایی که در خطر هستند میتوانند پناهگاه خوبی باشند، اما برای جانها نه. حتا همینحالا که در حال نوشتن این متن هستم، برایم دور از انتظار نیست که زمین دهان باز کند و همهچیز را ببلعد. یکی دو روز پیش از آتشبس "زمستان ۶۲" را در دست گرفتم و جانهای ترسیده، صداها، بلاتکلیفیها و پیامها "فلان شهر را تخلیه کنید." و همه و همه را با تمام وجود درک میکردم.
امروز صبح که کتاب تمام شد فقط به صحبتهای دکتر یارناصر فکر میکردم؛ که هر شعار یا حرف راست یا دروغ اگر به اندازه کافی تکرار شود، پس از مدتی تبدیل به حقیقت میشود و یک روز به جایی میرسیم که میبینیم حقیقتهای موقت، جانشین زندگی واقعی شدهاند و بهجای اکسیژن زندگی، اکسیژن مرگ تنفس میکنیم. من انسان ناامیدی نیستم، زندگی را عاشقانه دوست دارم، اما این ژن تنفس مرگ در خاورمیانهایها همراه با ژن رنگ مو و رنگ چشم و امراض و رفتارها نسل به نسل در حال انتقال است و چیزی هم جلودارش نیست، حتا عشق دیوانهوار به زندگی.