یکوقتی، بهگمانم آن اوایل دوست داشتم که هر روز اینجا "صبح بهخیر" بگویم. دوست داشتم هر صبح زود، اینجا عکس یک فنجان قهوه یا چای بگذارم تا بهطور رسمی، از سر گرفتن روزم را اعلام کنم. از رفتارهای عجیب همکاران و اربابرجوعها یا مردمی که میبینم بنویسم، از آنچه در من میگذرد، از میم و البته از کتابها هم. دوست داشتم هر از چندی لینک ناشناس بگذارم که معاشرت کنیم؛ که نشان دهم پشت این کانال یک ربات نیست که نشستهاست، که یک انسان است با تمام عواطف عمیق انسانی. حدود دوهفتهی پیش شخصی در ناشناس -بهجرئت، مضحکترین ابداع ارتباطی- یکسری الفاظ نثار من و قلمم کرد که تا چندوقت فقط شانه بالا میانداختم که "چرا؟". از آنروز تا بهحال دیگر چیزی ننوشتم و همان پیام بیمعنی شد دستآویزی برای سرپوشگذاشتن روی دیگر دلایل ننوشتنهایم. تمام مدت از فکرم میگذشت که شاید فقط در خواندن کارم خوب است و باید همینطور که اینروزها بهطور سیریناپذیری کتاب و داستان میخوانم، خواندن را از سر بگیرم، اما حقیقت این است که وقتی نمینویسم، بیشتر از هروقتی احساس تنهایی میکنم. انگار پناهگرفتن بین خطوط کتابها دیگر برایم کافی نیست و امروز این عنکبوت بدیمن و تارهای تنیده دور دستان و مغزم را دور انداختم.
1
از امروز که موکیچی و ایچیزو بهخاطر عزت و جلال خدا نامیدند و رنج کشیدند و کشته شدند، دیگر تحمل صدای یکنواخت برخورد امواج دریا به ساحل را ندارم.
موجهایی که تمام شب بیامان و بیهدف میخروشیدند، فرو میکشیدند و باز به ساحل میکوبیدند. این همان دریایی بود که اجساد ایچیزو و موکیچی را بیرحمانه در خود کشیدهبود. دریایی که بعد از مرگشان آنها را بلعیدهبود و بیآنکه خم به ابرو بیاورد دوباره همهجا گسترده شدهبود. خدا هم مثل آن دریا ساکت بود و همچنان خاموش.
[سکوت، شوساکو اندو]
موجهایی که تمام شب بیامان و بیهدف میخروشیدند، فرو میکشیدند و باز به ساحل میکوبیدند. این همان دریایی بود که اجساد ایچیزو و موکیچی را بیرحمانه در خود کشیدهبود. دریایی که بعد از مرگشان آنها را بلعیدهبود و بیآنکه خم به ابرو بیاورد دوباره همهجا گسترده شدهبود. خدا هم مثل آن دریا ساکت بود و همچنان خاموش.
[سکوت، شوساکو اندو]
تا وقتی که نور در آسمان باشد کتاب میخوانم، هرچه دم دستم باشد. چون آفتاب که غروب کند چراغی روشن نمیکنیم. هنوز چهل و هشت ساعت هم نگذشته ولی بهنظر میرسد هفتههاست دارم اینطور زندگی میکنم. هنوز همهچیز به نظرم غیرواقعی میآید. این من نیستم که بعد از آن نیمهشب که صدای رعدمانندی در آسمان پیچید نمیتواند بخوابد -همین امروز در کتاب "همه میمیرند" از سیمون دوبووار خواندم که "از خوابیدن وحشت داشت؛ در زمانی که تو خوابیدهای کسان دیگری هستند که بیدارند و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری." و با تمام وجود این جمله را درک کردم.- این من نیستم که مقابل قفسههای کتابخانه میایستد تا کتابهای موردعلاقهاش را دمدست بگذارد که اگر لازم شد باخودش حمل کند. اینجاها به خودم نهیب میزنم که اینکارها زیادهرویست، باید خودم را جمع و جور کنم، اما انگار جنگ، نامحسوس خودش را به خیابانهایمان رساندهاست.
صدای رعدمانند که برای بار دوم تکرار شد، مردی در خیابان فریاد زد: "حمله شده" این در حالی بود که من کورمالکورمال دنبال گوشی میگشتم تا ببینم نوتیف توفان روی گوشی هست یا نه. تا دمدمهای صبح لرزیدیم و جواب تماسهای نگران کسانی را دادیم که در اخبار فضای مجازی نام محلهی ما را هم دیدهبودند. الارم هفت صبح یادم انداخت که صبح جمعه قرار بوده برویم پیکنیک، خوراکیها هنوز در ظرفهای پیکنیک در یخچالاند و بهنظر میرسد هفتهها از زندگی معمولی دور افتادهام.
صدای رعدمانند که برای بار دوم تکرار شد، مردی در خیابان فریاد زد: "حمله شده" این در حالی بود که من کورمالکورمال دنبال گوشی میگشتم تا ببینم نوتیف توفان روی گوشی هست یا نه. تا دمدمهای صبح لرزیدیم و جواب تماسهای نگران کسانی را دادیم که در اخبار فضای مجازی نام محلهی ما را هم دیدهبودند. الارم هفت صبح یادم انداخت که صبح جمعه قرار بوده برویم پیکنیک، خوراکیها هنوز در ظرفهای پیکنیک در یخچالاند و بهنظر میرسد هفتهها از زندگی معمولی دور افتادهام.
صدای جیکجیک پرندهها در گرمای تبآلود هوا پیچیدهاست. هیچکس بیرون نیست. به صحنهای از یک فیلم سینمایی میماند؛ وقتی مردم بعد از یک شب سخت بهخواب رفتهاند، خورشید در حال طلوع است و پایین کادر نوشته: صبح روز چهارم.
زیر دوش در سکوت گریه میکنم و تصاویر روز گذشته در ذهنم مرور میشوند. عصر بود که در فاصلهی کمی از خانه صدای انفجار مهیبی بلند شد، زنی جیغ کشید، ساکنین محله چمدان به دست از خانهها بیرون ریختند و بعد ما بودیم که مجبور شدیم زندگیمان را در کولهای جمع کنیم و از خانهمان دور شویم. ما بودیم که ساعتهای طولانی دور از خانه در دلمان یکبند رخت شستند و یک دنیا فکر نشخوار کردیم. شب که آرام گرفت دوباره برگشتیم خانه، چون تنها جاییست که در این خاک داریم. کنار هم منتظر صداهایی ماندیم که نشنیدنشان همانقدر وحشتآور است که شنیدنشان.
زیر دوش در سکوت گریه میکنم و تصاویر روز گذشته در ذهنم مرور میشوند. عصر بود که در فاصلهی کمی از خانه صدای انفجار مهیبی بلند شد، زنی جیغ کشید، ساکنین محله چمدان به دست از خانهها بیرون ریختند و بعد ما بودیم که مجبور شدیم زندگیمان را در کولهای جمع کنیم و از خانهمان دور شویم. ما بودیم که ساعتهای طولانی دور از خانه در دلمان یکبند رخت شستند و یک دنیا فکر نشخوار کردیم. شب که آرام گرفت دوباره برگشتیم خانه، چون تنها جاییست که در این خاک داریم. کنار هم منتظر صداهایی ماندیم که نشنیدنشان همانقدر وحشتآور است که شنیدنشان.
هفت روز گذشتهاست و حالا میدانیم صدای پارس سگ نگهبان ساختمان کناری که بلند شود، یعنی چند دقیقهی بعد صدای پدافندها سکوت آسمان تهران را خواهد شکست. امروز برای بیرون آمدن از رخوت و خشم فروخوردهای که در بازوها و شانههایم گرههای عصبی شدهاند، کمی از خانه بیرون زدم؛ خیابان بدون دخترهای خوشلباس و بچهها و زوجها چنگی به دل نمیزند. حتا دلم برای ترافیکهای دائمی خیابان اصلی هم تنگ شدهاست. تقریبن اینترنت هیچکدام از دوستانم وصل نیست و پیامکها هم یکی در میان در میانهی راه میمانند. اخبار در لوپ ویرانگری محبوس مانده؛ کودککشها برای هم موشک میفرستند و یک پیرمرد بور چنددقیقه یکبار نطق میکند که "به ایران حمله میکنم." یا "به ایران حمله نمیکنم." و گاهی فکر میکنم یک آدم نامتعادل گلبرگهای گلی را یکییکی جدا میکند و منتظر است ببیند آخرین گلبرگ به کدام میرسد. بعد فکر میکنم مگر مرگ دست خدا نبود؟ که پیرمردی از آنسوی دنیا برای جان ما تصمیم میگیرد؟ فاطیما نوشتهبود کاش مردان سیاست آتش بگیرند، حتا بهجای آنها درخت و چه و چه هم نروید، فقط بسوزند.
یکی دو هفته قبل از جنگ بود، البته در نظرم حداقل چند ماهی گذشته است، که کتاب "سکوت" از شوساکو اندو را میخواندم؛ مبلّغ مسیحیای راه ژاپن را پیش گرفتهبود، در حالیکه میدانست در ژاپن حاکمانی هستند که سفت و سخت، مسیحیت را در نطفه خفه میکنند. با اینحال رفت و باعث شد عدهای از مسیحیانی که به او پناه و غذا دادهاند کشته شوند و عدهای دیگر از چاه آویزان شوند و جان بدهند. در تمام اینروزها و شبها ایمان پدر روحانی متزلزل بود و میپرسید "اگر خدایی نباشد چه؟" و در نهایت تصمیم گرفت برای زندهماندن مسیحیان از دین برگردد؛ چون دعاهای او مسیحیان را نجات نمیداد و خدا سکوت کردهبود. حکایت آشناییست.
پ.ن: "کاش از خیابانهایی که دوستشان داریم چیزی برای روزهای روشن باقی بماند. کاش درون ما اندک شوقی برای زندگی و ساختن بماند. کاش تهران، خانه بماند. کاش اشکها از اندوه قلبهایمان بکاهند." در میان اصوات پدافندهای دور و نزدیک، آنقدر این جملات را تکرار میکنم تا خوابم ببرد. دوازدهروز گذشته است و دیگر حتا مثل روزهای اول اخبار را دنبال نمیکنم و فکر نمیکنم که ای کاش آدمی میتوانست وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک همراه خودش، هر کجا که خواست ببرد. برای زیستن باید این وطن مرگخیز چه برای آدمها و چه برای آرزوها را مثل جعبهی بازی منحوس و ویرانگری با یک خروار سنگ به قعر دریاها فرستاد. این جغرافیا روی خوشبختی جمعی مردمم سنگینی میکند.
یکی دو هفته قبل از جنگ بود، البته در نظرم حداقل چند ماهی گذشته است، که کتاب "سکوت" از شوساکو اندو را میخواندم؛ مبلّغ مسیحیای راه ژاپن را پیش گرفتهبود، در حالیکه میدانست در ژاپن حاکمانی هستند که سفت و سخت، مسیحیت را در نطفه خفه میکنند. با اینحال رفت و باعث شد عدهای از مسیحیانی که به او پناه و غذا دادهاند کشته شوند و عدهای دیگر از چاه آویزان شوند و جان بدهند. در تمام اینروزها و شبها ایمان پدر روحانی متزلزل بود و میپرسید "اگر خدایی نباشد چه؟" و در نهایت تصمیم گرفت برای زندهماندن مسیحیان از دین برگردد؛ چون دعاهای او مسیحیان را نجات نمیداد و خدا سکوت کردهبود. حکایت آشناییست.
پ.ن: "کاش از خیابانهایی که دوستشان داریم چیزی برای روزهای روشن باقی بماند. کاش درون ما اندک شوقی برای زندگی و ساختن بماند. کاش تهران، خانه بماند. کاش اشکها از اندوه قلبهایمان بکاهند." در میان اصوات پدافندهای دور و نزدیک، آنقدر این جملات را تکرار میکنم تا خوابم ببرد. دوازدهروز گذشته است و دیگر حتا مثل روزهای اول اخبار را دنبال نمیکنم و فکر نمیکنم که ای کاش آدمی میتوانست وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک همراه خودش، هر کجا که خواست ببرد. برای زیستن باید این وطن مرگخیز چه برای آدمها و چه برای آرزوها را مثل جعبهی بازی منحوس و ویرانگری با یک خروار سنگ به قعر دریاها فرستاد. این جغرافیا روی خوشبختی جمعی مردمم سنگینی میکند.