شهرزاد
3.45K subscribers
682 photos
14 videos
20 files
19 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
یکشنبه، ۱۸ آذر سال سه
نمی‌توانم بنویسم. کتابی که دست گرفته‌ام پیش نمی‌رود. زمان درستی برای خواندنش نیست. فراموش می‌کنم که چای دم کرده‌ام. چایِ جوشیده بوی نامطبوعی می‌دهد. از همان‌هایی شده که مادرم سرزنش‌آمیز آب‌گوشت می‌نامدش. سردم است و به قول فروغ انگار هرگز گرم نخواهم شد. این زمستان خاکستری با قدرت تمام فوت می‌کند تا زودتر پائیز را پی کارش بفرستد. روزهای پایانی پائیز تهران کِی چیزی غیر از این بوده‌اند؟ خاکستری، سرد و آلوده. هورمون‌هایم خاک بر سرشان شده باز و غمگینم؛ یک بغص گنده‌ام. یک بغض غمگین گنده که منتظر است کسی دستانش را بگیرد و از این باتلاقی که تا کمر در آن فرو رفته بیرونش بکشد.

تنها یک کتاب از عباس معروفی‌ست که هنوز نخوانده‌ام. تا امروز نخواسته‌ام که بخوانم. نمی‌دانم اگر آن را بخوانم و تمام شود چه باید بکنم. همان یکی فقط از او مانده و حالا در این وضع اندوه‌بار مدام مقابل قفسه‌ی کتاب‌های ایرانی می‌ایستم و پیکر فرهاد را نگاه می‌کنم. قلم معروفی نهایت غم است برای من. نمی‌دانم چه حکمتی‌ست که به وقت ناراحتی، با دست خودمان به کارهایی چنگ بیندازیم که ناراحت‌ترمان می‌کند.
در انتظار برف.
پنج‌شنبه، ۲۲ آذر سال سه
پشت‌بام قسمت موردعلاقه‌ی ما از یک خانه است. البته بود؛ تا قبل از این‌‌که مجتمع‌هایی روی کار بیایند که ساکنین‌اش به پشت‌بام آن دسترسی نداشته باشند. هر بار نم بارانی به کاشی‌های پشت بام می‌خورد و صدایش به اتاق ما می‌رسید، ما آن‌جا بودیم؛ ما یعنی من و خواهرم. هر بار دانه‌های برفی روی کولر آبی و پوشال‌هایش می‌نشست ما آن‌جا بودیم. از جایگاه پنج سال آینده‌مان می‌گفتیم؛ برنامه‌هایی که هیچ‌کدام‌شان حالا خاطرم نیست.
وقتی شهریور نسیم خنکی وزید ما آن‌جا بودیم. روی کاشی‌های سخت خوابیدیم و آفتاب سوزان تابستان صبح علی‌الطلوع فراری‌مان داد.
با دوستان‌مان که شب پیش ما می‌ماندند برای تماشای طلوع آن‌جا بودیم. به صدای افشاریان که آن‌روزها هنوز از چشمانمان نیفتاده بود گوش می‌سپردیم، به صدای نمکین شمس لنگرودی و زمزمه می‌کردیم: "ما روشنی‌بخش شبان کافه‌ها بودیم...دریا کنار سینه‌مان چون قطره‌ای ناچیز"
حتی وقتی مأموران به خیابان ریختند هم آن‌جا بودیم، وقتی نوک اسلحه‌شان را سمت ما گرفتند و تهدیدمان کردند خفه شویم و برگردیم خانه.

مرور تمام این خاطرات همه از یک آهنگ آغاز شد. زود به قرار رسیده بودم. در کافه‌ی دیگری منتظر نشستم که چیزی بنویسم، بعد ریتم آهنگی از همایون شجریان در مغزم پخش شد و یک‌بند دنبال آن گشتم. فقط خاطرم بود روی همان پشت‌بام شنیده‌بودم‌ش؛ همین. ریتم لعنتی‌ای که در مغزم بود به دهان نمی‌آید. هنوز هم خاطرم نیست اما می‌دانم محتوایش در این مایه‌ها بود که من را به حال خودم رها کن. "آسوده باش و من را به حال خودم رها کن."
Forwarded from کالیایف
- رشت، ۲۴ آذر ۱۴۰۳.
در ایرانِ بی‌قاعده و علاقه‌مند به تعطیلی، نام‌گذاری‌ها باید به‌صورت جمعه، یک‌جمعه، دوجمعه و ...می‌بود.
داستان اول: متهم
[نقل از عباس معروفی: این داستان کوتاه یکی از نمونه‌های تمیز و جاودانه‌ی ادبیات داستانی جهان است. داستان دست و پا زدن‌های بی‌سرانجام سوته‌دلان معصوم در ساختمان کور و کر قضاوت. گویی عدالت مرده است. پیرمردی فقیر صادقانه از تلاش و معاش حرف می‌زند؛ غم نان. او هرگز در عمرش دروغ نگفته است. در مقابل، قاضی نیز صادقانه از نظم شهر دفاع می‌کند و پیرمرد را به دروغ و دزدی و خرابکاری و اخلال در نظم عمومی و حتی تلاش برای کشتار جمعی متهم می‌کند. هر دو راست می‌گویند. متهم کیست؟]

نوشته‌ی من: "متهم" مردی‌ست با سر و وضعی ژولیده و پوششی مندرس؛ نماینده‌ی اهالی روستایی که ملزم به گذران زندگی با ماهی‌گیری آن هم بدون ابزار حرفه‌ای هستند، مردمی که حتی با وجود تجربه‌ی فقر بسیار هم باید مالیات پرداخت کنند.
برداشت این مرد ساده و امی از کار اشتباه با توجه به این‌که به مسیحی بودن خود اشاره می‌کند، تنها کاری خلاف دین است، یا با توجه به گله‌ای که از سوزن‌بان می‌کند کاری که به ضرب و شتم ختم شود. از نظر او برداشتن یک مهره‌ از ریل قطار، کاری که همه می‌کنند در منطق او خطا نیست؛ البته که مرد از ساز و کار ریل قطار باخبر است و حتی می‌گوید حواس‌شان هست که از کجا مهره بردارند و حتی بعد مهره‌ها را سر جایش می‌گذارند.
قاضی هم نماینده‌ی طبقه‌ای از جامعه است که بدون بررسی دلایل یک پیش‌آمد، تنها یک نفر را به سزای عمل خود می‌رسانند.
اما این کار می‌تواند جلوی سوانح قطار بعدی را بگیرد؟ نه، مردم روستا به مهره‌ها نیاز دارند. قاضی فقط قانون را اعمال می‌کند و درکی از طبقه‌ی ضعیف ندارد.
به نظر می‌رسد در این داستان دو نفر با هم گفتگو می‌کنند، در حالی‌که هیچ‌یک دیگری را نمی‌شنود.

آنتوان چخوف جایی می‌نویسد: "من هنوز دیدی فلسفی و سیاسی از زندگی پیدا نکرده‌ام و هر ماه که می‌گذرد عقیده‌ام را عوض می‌کنم. بنابراین ذهن خودم را تنها به توصیف این‌که قهرمانان آثارم چگونه عاشق می‌شوند و ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند و حرف می‌زنند و می‌میرند، محدود و مشغول نکرده‌ام. همین‌طور هم عمل کرده و روایت‌گر انزوا، سرخوردگی طبقات زجرکشیده و حرومیت‌های دهقانان و زندگی ملال‌آور و بی‌حاصل اشراف بوده است.


#سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه
هفت سال پیش بود؟ ده سال؟ بیش‌تر...
فردای آخرین روز پائیز آزمون آمادگی دفاعی داشتم. همه در اتاقِ میهمان جمع بودند؛ باز هم انار بود، کدوحلوایی زعفرانی بود و سینی چای که پدربزرگ با دستان خودش لیوان‌های کمرباریکی را که مدام خالی می‌شدند، پر می‌کرد. از اتاق دیگر صدای خنده‌ها و تخمه‌شکستن‌ها را می‌شنیدم و خطوط کتاب را با چشم دنبال می‌کردم. عذابی بود. صدای تلویزیون را بلند کردند که بشنوم که به دلیل برودت هوا فردا تعطیل است و از فرط شادی، با بقیه‌ی محصلان جمع، کودکانه، به هوا پریدیم و آسوده‌خاطر به شب‌نشینی یلدا اضافه شدیم. بزرگ‌ترها موهای‌شان مشکی بود، نهایت چند تار خاکستری دیده می‌شد. از خاطرات خنده‌دار مشترک‌شان می‌گفتند. حاشا می‌کردند. می‌خندیدند. آن شب خستگی‌ سرخوشانه‌ای کنار بخاری به خواب ختم شد؛ خوابی شیرین و پدرم تا ماشین من را در آغوش گرفته بود و فقط وقتی در خانه روی‌م پتو می‌انداختند چشم باز کردم؛ یک دقیقه بیش‌تر خواب آسوده.

امشب برای یلدا ذوقی نداشتم. همه‌جا در نظرم خاکستری‌ست. مرده است. بوی نفت می‌دهد. روی فرش قرمز پدربزرگ نشستیم؛ همان‌که در کودکی با باقی نوه‌ها مسابقه‌ی پرزجمع‌کنی‌هامان روی آن برگزار می‌شد. همان دانه‌های انار، همان اصرارها برای امتحان کردن کدوحلوایی، همان خاطرات مشترک، اما بزرگ‌ترهایی با موهای سفید و جای خالی برخی دیگر...اما برای همین بودن‌ها هم آدم دل‌ش گرم می‌شود. بزرگ که می‌شوی یلدا، یک‌ دقیقه بیش‌تر دل‌تنگی کشیدن است.
امروز روز اول دی ماه است.
برای چندمین بار در این ماه می‌شنوم که برای داشتن ذهنی باز باید از خودسانسوری بپرهیزیم. عباس معروفی در ویدئوی یوتیوب خود می‌گوید "مغول‌ها، اعراب و غیره در طول تاریخ کتاب‌ها را آتش زدند ولی کتاب‌ها مجددن تولید شدند، اما اگر ذهنی بسوزد دیگر قابل ترمیم نخواهد بود و خودسانسوری، بزرگ‌ترین و بدترین آتش‌سوزی تاریخ است."، اما وقتی از سانسور نکردن خود در نوشته‌ها می‌گوییم منظورمان دقیقن چیست؟ این سؤال مثل خوره به جان‌م افتاده است. انگار حالا ابتدا و انتهای سانسور نکردن خود در این خلاصه شود که زنی آسوده بگوید "در دوران قاعدگی به سر می‌برم و درد می‌کشم." (که دست‌آوردی ارزشمند است، از آن‌جایی که این امر تا مدت‌ها پنهان می‌مانده و هم‌چنان می‌ماند.) در این میان آزاد بودن ذهن فروغ را در نظر می‌آورم؛ با شجاعت در بند تن بودن در میان اشعار و آن تمثیل‌های زیبای ردیف‌شده پشت هم را و ذهن شکسپیر را که با همین آزاد بودن توانسته بدون هیچ‌گونه ویرایشی به خلق نمایش‌نامه‌های آن‌چنینی ختم شود.

در تکاپوی یافتن مفهوم نفی خودسانسوری بودم که امروز همکارم خانم ن. وارد اتاق شد و مقابل چشمان همکار دیگرمان که کنار من‌ می‌نشیند یک باکس سوغاتی از شیرینی‌های محلی را روی میزم گذاشت؛ برای دیدن دخترش به شهر دیگری رفته و یاد من بوده است. فکر کردم اگر من قرار بود فقط برای یک همکار چیزی بیاورم، از تک و تای پنهان کردن آن که کسی نبیند که یک‌وقت ناراحت شود از خیر هدیه دادن به آن یک نفر می‌گذشتم، همان‌طور که تا حالا گذشته‌ام؛ یا همه یا هیچ‌کس. به شجاعت او غبطه خوردم؛ با شجاعت به آغوش در نظر شخص دیگری خوشایند جلوه نکردن بروی! خودت را مجبور به انجام دادن یا ندادن کاری نکنی. شیرینی سوغاتی تا لحظه‌ی آخر روی میز من تلخی می‌کرد و آینه‌ی دق شده بود تا دم رفتن که بالاخره به زبان بیاورم که "خانم فلانی بفرمایید شما ببریدش منزل" تا نفس راحتی بکشم. خود خود خود بودن عجیب است و با این‌که تا حد زیادی مفهوم ذهن آزاد را درک کرده‌ام، هنوز متوجه ضرورت تمام و کمال آن نمی‌شوم.
داستان دوم: بهشت آلپ

نوشته‌ی من: همینگوی از جمله کسانی‌ست که از سبک چخوف تأثیر پذیرفته، به‌خصوص در این داستان. همینگوی صحنه‌ها و فضایی که داستان در آن رقم می‌خورد را بسیار دقیق انتخاب می‌کند.
داستان در ظاهر قصه‌ی دو مرد اسکی‌باز است که در مسیر برگشت به مهمان‌خانه، متوجه خاکسپاری کسی می‌شوند. بعد هم داستان خاکسپاری آن زن با سرگذشت غافل‌گیرکننده‌اش را از زبان گورکن و مهمان‌خانه‌دار می‌شنوند، اما داستان در حقیقت خیلی هم در مورد آن دهاتی و مرگ همسرش نیست؛ چند جای داستان یک عبارتی تکرار می‌شود؛ "ما خیلی اون بالا بودیم."، "زیادی تو برف بودیم و حتا قسمتی جان می‌گوید که "نباید کاری رو زیاد و طولانی‌مدت انجام داد."
این مرگ افتضاح بخاطر همین که یک موقعیت ناخوشایند بیش از حد طول کشیده است، رخ داده و حالا دهاتی با مشاهده‌ی تغییر فصلی که راوی از پنجره‌ی مهمان‌خانه روایت می‌کند، شرم‌سار است و از مواجهه با بقیه‌ی اهالی اجتناب می‌کند.
این داستان از لحاظ دوربین‌گیری هم نمونه‌ی خیلی خوبی‌ست؛ داستان می‌توانست از زبان دهاتی توصیف بشود، یا از زبان خود اسکی‌باز یا کشیش، اما این‌جا داستان اصلی از زبان دو نفری که در درام اصلی نقشی ندارند روایت می‌شود. هر انتخابی جز این داستان را ضایع می‌کرد.


#سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه
امروز عصر در جمعی حاضر می‌شوم که پس از گذشت چند هفته می‌توانم با گاردی پایین و مهر با یکایکشان ارتباط برقرار کنم. در لحظه‌ی ورود و جاگیر شدن‌م خانمی که مادرانگی از سر و رویش می‌بارد با مهر از بودنم در جمع خوش‌حال می‌شود. مادر دیگری معصومانه از هیجانی که تجربه کرده صحبت می‌کند. استاد هندوانه زیر بغل‌م می‌گذارد که خوب می‌نویسم. در تمام لحظات حس می‌کنم که در مسیر درستی قرار دارم و در مسیر درست قرار داشتن یک موهبت است. آدم‌ها، آدم‌ها دل‌م را گرم می‌کنند.

ساعت ۹ جلسه تمام می‌شود و برای این‌که آن خیابان تاریک مترو تا خانه، تاریک‌تر و ناامن‌تر نشود به دو خودم را به ایستگاه می‌رسانم. زنی با دو فرزندش هم‌زمان با من وارد واگن می‌شوند؛ زنی آراسته با موهایی بلوند که دخترک سه، چهارساله‌ی زیبایی را در آغوش دارد و پسرک هفت، هشت ساله‌اش گوشه‌ی کاپشن او را گرفته. از ذهن‌م می‌گذرد که دخترک به عروسکی می‌ماند که می‌شنوم دختر جوانی بخاطر برخورد پای پسرک با کفشش به مادر تذکر می‌دهد. دو آدم بزرگ کل‌کل می‌کنند، یک‌آن مادر دخترکش را پایین می‌گذارد و دو زن به هم حمله‌ور می‌شوند. دستان‌م از اضطراب می‌لرزد و برای تصویری که بچه‌ها می‌بینند پر از خشمم. فقط می‌توانم بچه‌ها را کنار بکشم و جلوی دیدشان را بگیرم، اما نه موفق‌ می‌شوم فریادهای مادرشان را خاموش کنم، نه از عهده‌ی پرت کردن حواس‌شان برمی‌آیم. زن که حالا دیگر اثری از آراستگی در او دیده نمی‌شود دست بچه‌های گریان را می‌گیرد و با مأمور قطار بیرون برده می‌شوند. آدم‌ها، آدم‌ها آرامش را از من می‌گیرند.