شهرزاد
روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهنسالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گهگداری هم دیالوگهایی از گذشته را در خود جای میدهد. او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دلخراش از او در خانهی…
روز هشتم؛ اسبها از کنار یکدیگر، دولتآبادی
پ.ن: کتاب بهحد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته و آرامیست که بیهوا وارد خرابهای متعلق به ملکپروان میشود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما میشود که اینجا چهکار داشتی. در آخر با هم رفیق میشوند و کریما کمک میکند محل دفن جوان ملکپروان، تراب را پیدا کنند. اینکه در پایان چه میشود، بماند برای خودتان.
کاش دولتآبادی بیشتر از جای خالی سلوچ بیافریند.
پ.ن: کتاب بهحد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته و آرامیست که بیهوا وارد خرابهای متعلق به ملکپروان میشود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما میشود که اینجا چهکار داشتی. در آخر با هم رفیق میشوند و کریما کمک میکند محل دفن جوان ملکپروان، تراب را پیدا کنند. اینکه در پایان چه میشود، بماند برای خودتان.
کاش دولتآبادی بیشتر از جای خالی سلوچ بیافریند.
شهرزاد
روز هشتم؛ اسبها از کنار یکدیگر، دولتآبادی پ.ن: کتاب بهحد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته و آرامیست که بیهوا وارد خرابهای متعلق به ملکپروان میشود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما میشود که اینجا چهکار داشتی.…
روز نهم؛ عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور
نمایشنامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیتها و فضاسازیها تکراری بودند دلگیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بیپایان گذاشتن سرنوشت شخصیتهایی همچون بهار و صدف و اسکندر که مهم بودند هم. یک دلگیری گنده از من ماند فقط.
نمایشنامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیتها و فضاسازیها تکراری بودند دلگیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بیپایان گذاشتن سرنوشت شخصیتهایی همچون بهار و صدف و اسکندر که مهم بودند هم. یک دلگیری گنده از من ماند فقط.
شهرزاد
روز نهم؛ عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور نمایشنامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیتها و فضاسازیها تکراری بودند دلگیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بیپایان…
روز دهم؛ آخرین رؤیای فروغ، سیامک گلشیری
تهران آلوده است؛ مثل هفتههای قبل و قبلترش. البته که آلودگی این شهر بیچاره، تنها به هوا محدود نمیشود؛ مثلن شب گذشته اقوام عروس و دامادی با هر ضرب و زوری بود تمام محل را با صدای آهنگهای لرستانی که از ماشینِ با دربهای باز پخش میشد تا بعد از نیمهشب، شریک شادیشان کردند! صبح زود، صدای پرندهای نمیشنوم. محل کار من تعطیل شده و امروز خانه ماندنم، توفیق اجباریایست برای جبران کارهای تمامناشدنی.
فکریام اکنون بعد از رفتن پرندهها خودم هم از سیاههجا بروم. فروغ زمزمه میکند" دلم گرفته است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد." و دلم میگیرد. یک زمانی دلتنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر میرسد به روز هم سرایت کرده است.
فکریام اکنون بعد از رفتن پرندهها خودم هم از سیاههجا بروم. فروغ زمزمه میکند" دلم گرفته است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد." و دلم میگیرد. یک زمانی دلتنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر میرسد به روز هم سرایت کرده است.
نمیتوانم بنویسم. کتابی که دست گرفتهام پیش نمیرود. زمان درستی برای خواندنش نیست. فراموش میکنم که چای دم کردهام. چایِ جوشیده بوی نامطبوعی میدهد. از همانهایی شده که مادرم سرزنشآمیز آبگوشت مینامدش. سردم است و به قول فروغ انگار هرگز گرم نخواهم شد. این زمستان خاکستری با قدرت تمام فوت میکند تا زودتر پائیز را پی کارش بفرستد. روزهای پایانی پائیز تهران کِی چیزی غیر از این بودهاند؟ خاکستری، سرد و آلوده. هورمونهایم خاک بر سرشان شده باز و غمگینم؛ یک بغص گندهام. یک بغض غمگین گنده که منتظر است کسی دستانش را بگیرد و از این باتلاقی که تا کمر در آن فرو رفته بیرونش بکشد.
تنها یک کتاب از عباس معروفیست که هنوز نخواندهام. تا امروز نخواستهام که بخوانم. نمیدانم اگر آن را بخوانم و تمام شود چه باید بکنم. همان یکی فقط از او مانده و حالا در این وضع اندوهبار مدام مقابل قفسهی کتابهای ایرانی میایستم و پیکر فرهاد را نگاه میکنم. قلم معروفی نهایت غم است برای من. نمیدانم چه حکمتیست که به وقت ناراحتی، با دست خودمان به کارهایی چنگ بیندازیم که ناراحتترمان میکند.
تنها یک کتاب از عباس معروفیست که هنوز نخواندهام. تا امروز نخواستهام که بخوانم. نمیدانم اگر آن را بخوانم و تمام شود چه باید بکنم. همان یکی فقط از او مانده و حالا در این وضع اندوهبار مدام مقابل قفسهی کتابهای ایرانی میایستم و پیکر فرهاد را نگاه میکنم. قلم معروفی نهایت غم است برای من. نمیدانم چه حکمتیست که به وقت ناراحتی، با دست خودمان به کارهایی چنگ بیندازیم که ناراحتترمان میکند.
پشتبام قسمت موردعلاقهی ما از یک خانه است. البته بود؛ تا قبل از اینکه مجتمعهایی روی کار بیایند که ساکنیناش به پشتبام آن دسترسی نداشته باشند. هر بار نم بارانی به کاشیهای پشت بام میخورد و صدایش به اتاق ما میرسید، ما آنجا بودیم؛ ما یعنی من و خواهرم. هر بار دانههای برفی روی کولر آبی و پوشالهایش مینشست ما آنجا بودیم. از جایگاه پنج سال آیندهمان میگفتیم؛ برنامههایی که هیچکدامشان حالا خاطرم نیست.
وقتی شهریور نسیم خنکی وزید ما آنجا بودیم. روی کاشیهای سخت خوابیدیم و آفتاب سوزان تابستان صبح علیالطلوع فراریمان داد.
با دوستانمان که شب پیش ما میماندند برای تماشای طلوع آنجا بودیم. به صدای افشاریان که آنروزها هنوز از چشمانمان نیفتاده بود گوش میسپردیم، به صدای نمکین شمس لنگرودی و زمزمه میکردیم: "ما روشنیبخش شبان کافهها بودیم...دریا کنار سینهمان چون قطرهای ناچیز"
حتی وقتی مأموران به خیابان ریختند هم آنجا بودیم، وقتی نوک اسلحهشان را سمت ما گرفتند و تهدیدمان کردند خفه شویم و برگردیم خانه.
مرور تمام این خاطرات همه از یک آهنگ آغاز شد. زود به قرار رسیده بودم. در کافهی دیگری منتظر نشستم که چیزی بنویسم، بعد ریتم آهنگی از همایون شجریان در مغزم پخش شد و یکبند دنبال آن گشتم. فقط خاطرم بود روی همان پشتبام شنیدهبودمش؛ همین. ریتم لعنتیای که در مغزم بود به دهان نمیآید. هنوز هم خاطرم نیست اما میدانم محتوایش در این مایهها بود که من را به حال خودم رها کن. "آسوده باش و من را به حال خودم رها کن."
وقتی شهریور نسیم خنکی وزید ما آنجا بودیم. روی کاشیهای سخت خوابیدیم و آفتاب سوزان تابستان صبح علیالطلوع فراریمان داد.
با دوستانمان که شب پیش ما میماندند برای تماشای طلوع آنجا بودیم. به صدای افشاریان که آنروزها هنوز از چشمانمان نیفتاده بود گوش میسپردیم، به صدای نمکین شمس لنگرودی و زمزمه میکردیم: "ما روشنیبخش شبان کافهها بودیم...دریا کنار سینهمان چون قطرهای ناچیز"
حتی وقتی مأموران به خیابان ریختند هم آنجا بودیم، وقتی نوک اسلحهشان را سمت ما گرفتند و تهدیدمان کردند خفه شویم و برگردیم خانه.
مرور تمام این خاطرات همه از یک آهنگ آغاز شد. زود به قرار رسیده بودم. در کافهی دیگری منتظر نشستم که چیزی بنویسم، بعد ریتم آهنگی از همایون شجریان در مغزم پخش شد و یکبند دنبال آن گشتم. فقط خاطرم بود روی همان پشتبام شنیدهبودمش؛ همین. ریتم لعنتیای که در مغزم بود به دهان نمیآید. هنوز هم خاطرم نیست اما میدانم محتوایش در این مایهها بود که من را به حال خودم رها کن. "آسوده باش و من را به حال خودم رها کن."
داستان اول: متهم
[نقل از عباس معروفی: این داستان کوتاه یکی از نمونههای تمیز و جاودانهی ادبیات داستانی جهان است. داستان دست و پا زدنهای بیسرانجام سوتهدلان معصوم در ساختمان کور و کر قضاوت. گویی عدالت مرده است. پیرمردی فقیر صادقانه از تلاش و معاش حرف میزند؛ غم نان. او هرگز در عمرش دروغ نگفته است. در مقابل، قاضی نیز صادقانه از نظم شهر دفاع میکند و پیرمرد را به دروغ و دزدی و خرابکاری و اخلال در نظم عمومی و حتی تلاش برای کشتار جمعی متهم میکند. هر دو راست میگویند. متهم کیست؟]
نوشتهی من: "متهم" مردیست با سر و وضعی ژولیده و پوششی مندرس؛ نمایندهی اهالی روستایی که ملزم به گذران زندگی با ماهیگیری آن هم بدون ابزار حرفهای هستند، مردمی که حتی با وجود تجربهی فقر بسیار هم باید مالیات پرداخت کنند.
برداشت این مرد ساده و امی از کار اشتباه با توجه به اینکه به مسیحی بودن خود اشاره میکند، تنها کاری خلاف دین است، یا با توجه به گلهای که از سوزنبان میکند کاری که به ضرب و شتم ختم شود. از نظر او برداشتن یک مهره از ریل قطار، کاری که همه میکنند در منطق او خطا نیست؛ البته که مرد از ساز و کار ریل قطار باخبر است و حتی میگوید حواسشان هست که از کجا مهره بردارند و حتی بعد مهرهها را سر جایش میگذارند.
قاضی هم نمایندهی طبقهای از جامعه است که بدون بررسی دلایل یک پیشآمد، تنها یک نفر را به سزای عمل خود میرسانند.
اما این کار میتواند جلوی سوانح قطار بعدی را بگیرد؟ نه، مردم روستا به مهرهها نیاز دارند. قاضی فقط قانون را اعمال میکند و درکی از طبقهی ضعیف ندارد.
به نظر میرسد در این داستان دو نفر با هم گفتگو میکنند، در حالیکه هیچیک دیگری را نمیشنود.
آنتوان چخوف جایی مینویسد: "من هنوز دیدی فلسفی و سیاسی از زندگی پیدا نکردهام و هر ماه که میگذرد عقیدهام را عوض میکنم. بنابراین ذهن خودم را تنها به توصیف اینکه قهرمانان آثارم چگونه عاشق میشوند و ازدواج میکنند و بچهدار میشوند و حرف میزنند و میمیرند، محدود و مشغول نکردهام. همینطور هم عمل کرده و روایتگر انزوا، سرخوردگی طبقات زجرکشیده و حرومیتهای دهقانان و زندگی ملالآور و بیحاصل اشراف بوده است.
#سهشنبههای_داستانکوتاه
[نقل از عباس معروفی: این داستان کوتاه یکی از نمونههای تمیز و جاودانهی ادبیات داستانی جهان است. داستان دست و پا زدنهای بیسرانجام سوتهدلان معصوم در ساختمان کور و کر قضاوت. گویی عدالت مرده است. پیرمردی فقیر صادقانه از تلاش و معاش حرف میزند؛ غم نان. او هرگز در عمرش دروغ نگفته است. در مقابل، قاضی نیز صادقانه از نظم شهر دفاع میکند و پیرمرد را به دروغ و دزدی و خرابکاری و اخلال در نظم عمومی و حتی تلاش برای کشتار جمعی متهم میکند. هر دو راست میگویند. متهم کیست؟]
نوشتهی من: "متهم" مردیست با سر و وضعی ژولیده و پوششی مندرس؛ نمایندهی اهالی روستایی که ملزم به گذران زندگی با ماهیگیری آن هم بدون ابزار حرفهای هستند، مردمی که حتی با وجود تجربهی فقر بسیار هم باید مالیات پرداخت کنند.
برداشت این مرد ساده و امی از کار اشتباه با توجه به اینکه به مسیحی بودن خود اشاره میکند، تنها کاری خلاف دین است، یا با توجه به گلهای که از سوزنبان میکند کاری که به ضرب و شتم ختم شود. از نظر او برداشتن یک مهره از ریل قطار، کاری که همه میکنند در منطق او خطا نیست؛ البته که مرد از ساز و کار ریل قطار باخبر است و حتی میگوید حواسشان هست که از کجا مهره بردارند و حتی بعد مهرهها را سر جایش میگذارند.
قاضی هم نمایندهی طبقهای از جامعه است که بدون بررسی دلایل یک پیشآمد، تنها یک نفر را به سزای عمل خود میرسانند.
اما این کار میتواند جلوی سوانح قطار بعدی را بگیرد؟ نه، مردم روستا به مهرهها نیاز دارند. قاضی فقط قانون را اعمال میکند و درکی از طبقهی ضعیف ندارد.
به نظر میرسد در این داستان دو نفر با هم گفتگو میکنند، در حالیکه هیچیک دیگری را نمیشنود.
آنتوان چخوف جایی مینویسد: "من هنوز دیدی فلسفی و سیاسی از زندگی پیدا نکردهام و هر ماه که میگذرد عقیدهام را عوض میکنم. بنابراین ذهن خودم را تنها به توصیف اینکه قهرمانان آثارم چگونه عاشق میشوند و ازدواج میکنند و بچهدار میشوند و حرف میزنند و میمیرند، محدود و مشغول نکردهام. همینطور هم عمل کرده و روایتگر انزوا، سرخوردگی طبقات زجرکشیده و حرومیتهای دهقانان و زندگی ملالآور و بیحاصل اشراف بوده است.
#سهشنبههای_داستانکوتاه
هفت سال پیش بود؟ ده سال؟ بیشتر...
فردای آخرین روز پائیز آزمون آمادگی دفاعی داشتم. همه در اتاقِ میهمان جمع بودند؛ باز هم انار بود، کدوحلوایی زعفرانی بود و سینی چای که پدربزرگ با دستان خودش لیوانهای کمرباریکی را که مدام خالی میشدند، پر میکرد. از اتاق دیگر صدای خندهها و تخمهشکستنها را میشنیدم و خطوط کتاب را با چشم دنبال میکردم. عذابی بود. صدای تلویزیون را بلند کردند که بشنوم که به دلیل برودت هوا فردا تعطیل است و از فرط شادی، با بقیهی محصلان جمع، کودکانه، به هوا پریدیم و آسودهخاطر به شبنشینی یلدا اضافه شدیم. بزرگترها موهایشان مشکی بود، نهایت چند تار خاکستری دیده میشد. از خاطرات خندهدار مشترکشان میگفتند. حاشا میکردند. میخندیدند. آن شب خستگی سرخوشانهای کنار بخاری به خواب ختم شد؛ خوابی شیرین و پدرم تا ماشین من را در آغوش گرفته بود و فقط وقتی در خانه رویم پتو میانداختند چشم باز کردم؛ یک دقیقه بیشتر خواب آسوده.
امشب برای یلدا ذوقی نداشتم. همهجا در نظرم خاکستریست. مرده است. بوی نفت میدهد. روی فرش قرمز پدربزرگ نشستیم؛ همانکه در کودکی با باقی نوهها مسابقهی پرزجمعکنیهامان روی آن برگزار میشد. همان دانههای انار، همان اصرارها برای امتحان کردن کدوحلوایی، همان خاطرات مشترک، اما بزرگترهایی با موهای سفید و جای خالی برخی دیگر...اما برای همین بودنها هم آدم دلش گرم میشود. بزرگ که میشوی یلدا، یک دقیقه بیشتر دلتنگی کشیدن است.
فردای آخرین روز پائیز آزمون آمادگی دفاعی داشتم. همه در اتاقِ میهمان جمع بودند؛ باز هم انار بود، کدوحلوایی زعفرانی بود و سینی چای که پدربزرگ با دستان خودش لیوانهای کمرباریکی را که مدام خالی میشدند، پر میکرد. از اتاق دیگر صدای خندهها و تخمهشکستنها را میشنیدم و خطوط کتاب را با چشم دنبال میکردم. عذابی بود. صدای تلویزیون را بلند کردند که بشنوم که به دلیل برودت هوا فردا تعطیل است و از فرط شادی، با بقیهی محصلان جمع، کودکانه، به هوا پریدیم و آسودهخاطر به شبنشینی یلدا اضافه شدیم. بزرگترها موهایشان مشکی بود، نهایت چند تار خاکستری دیده میشد. از خاطرات خندهدار مشترکشان میگفتند. حاشا میکردند. میخندیدند. آن شب خستگی سرخوشانهای کنار بخاری به خواب ختم شد؛ خوابی شیرین و پدرم تا ماشین من را در آغوش گرفته بود و فقط وقتی در خانه رویم پتو میانداختند چشم باز کردم؛ یک دقیقه بیشتر خواب آسوده.
امشب برای یلدا ذوقی نداشتم. همهجا در نظرم خاکستریست. مرده است. بوی نفت میدهد. روی فرش قرمز پدربزرگ نشستیم؛ همانکه در کودکی با باقی نوهها مسابقهی پرزجمعکنیهامان روی آن برگزار میشد. همان دانههای انار، همان اصرارها برای امتحان کردن کدوحلوایی، همان خاطرات مشترک، اما بزرگترهایی با موهای سفید و جای خالی برخی دیگر...اما برای همین بودنها هم آدم دلش گرم میشود. بزرگ که میشوی یلدا، یک دقیقه بیشتر دلتنگی کشیدن است.