شهرزاد
3.46K subscribers
681 photos
14 videos
20 files
19 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
شهرزاد
روز پنجم؛ امیلی ال، مارگریت دوراس
روز ششم؛ سخت‌پوست، ساناز اسدی
بعد از مدت‌ها تنها بعدازظهری‌ست که بیرون از خانه نیستم. در هال که سردتر از بیرون است خودم را جمع کرده‌ام و سعی می‌کنم کتاب بخوانم، اما خوابم می‌برد. در خواب می‌بینم که حال پدرم خوش نیست(دوست ندارم بنویسم که در خواب زنده نبود.) در همان عالم خواب گریه می‌کنم و وقتی بیدار می‌شوم، در تاریکی به اطراف چشم می‌گردانم. غروب پائیز است و تمام دل‌تنگی دنیا درون سینه‌ام جمع می‌شود.

اول شب است که کتاب سخت‌پوست را دست می‌گیرم. صفحه‌ی اول کتاب با این متن آغاز می‌شود:[پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمی‌شناختش ولی عکسش توی همه‌ی موبایل‌ها بود. زیر عکس‌ها نوشته بودند "بیرون آمدن مرده‌‌های قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.] بغضی که از کابوس بعدازظهر در گلوی‌م جمع شده می‌ترکد، تمام دل‌تنگی دنیا اشک می‌شود و من در سکوت برای داوود گریه می‌کنم. تا آخر شب با امین، سینا و عاطی زندگی می‌کنم؛ خانواده‌‌‌ی عزیز مردی که مدام در رفت و آمد است، که مثل تمام‌ پدرها قهرهای کودکانه می‌کند، با پسر بزرگش دعواها و سکوت‌های آمیخته با محبت دارد، عاشق مسافرهای تهرانی‌ای‌ست که با خود به ویلا می‌آورد و البته که شیفته‌ی دریاست. من نمی‌دانم بقیه از یک کتاب چه می‌خواهند. من می‌خواهم کتاب بتواند احساسی که درونم محبوس مانده را آزاد کند، کاری کند شخصیت‌ها در من زنده بمانند، دل‌تنگ لحظات خواندن‌ش شوم و تا شب‌های طولانی به پایان آن فکر کنم. چیزی که سرخ‌پوست به من داد.
[گورستان و دریا؛ سخت‌پوست، ساناز اسدی]
شهرزاد
روز ششم؛ سخت‌پوست، ساناز اسدی
روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی

گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهن‌سالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گه‌گداری هم دیالوگ‌هایی از گذشته را در خود جای می‌دهد.
او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دل‌خراش از او در خانه‌ی سالمندان می‌بینم. دلم از همه‌چیز می‌گیرد؛ از عمر، فراق، از دست دادن، تنهایی و کامنت‌های منفی گودریدز با این‌که خود من هم حس خوشایندی از خواندن کتابی این‌چنین آمیخته با مرگ نداشتم. دلم می‌گیرد از این‌که حالا همان‌چیزی که برای راوی قصه رخ داده گریبان خود نویسنده را گرفته است؛ [چه زود گذشت. هفتاد و پنج‌ سال یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمی‌دانم. حساب روزها و سال‌ها از دستم در رفته. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تأیید کرد؟]
شهرزاد
روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهن‌سالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گه‌گداری هم دیالوگ‌هایی از گذشته را در خود جای می‌دهد. او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دل‌خراش از او در خانه‌ی…
روز هشتم؛ اسب‌ها از کنار یکدیگر، دولت‌آبادی


پ.ن: کتاب به‌حد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته‌‌ و آرامی‌ست که بی‌هوا وارد خرابه‌ای متعلق به ملک‌پروان‌ می‌شود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما می‌شود که این‌جا چه‌کار داشتی. در آخر با هم رفیق می‌شوند و کریما کمک می‌کند محل دفن جوان ملک‌پروان، تراب را پیدا کنند. این‌که در پایان چه می‌شود، بماند برای خودتان.

کاش دولت‌آبادی بیشتر از جای خالی سلوچ بیافریند.
شهرزاد
روز هشتم؛ اسب‌ها از کنار یکدیگر، دولت‌آبادی پ.ن: کتاب به‌حد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته‌‌ و آرامی‌ست که بی‌هوا وارد خرابه‌ای متعلق به ملک‌پروان‌ می‌شود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما می‌شود که این‌جا چه‌کار داشتی.…
روز نهم؛ عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور

نمایش‌نامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیت‌ها و فضاسازی‌ها تکراری بودند دل‌گیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بی‌پایان گذاشتن سرنوشت شخصیت‌هایی هم‌چون بهار و صدف و اسکندر که مهم بودند هم. یک دل‌گیری گنده از من ماند فقط.
تهران آلوده است؛ مثل هفته‌‌های قبل و قبل‌ترش. البته که آلودگی این شهر بی‌چاره، تنها به هوا محدود نمی‌شود؛ مثلن شب گذشته اقوام عروس و دامادی با هر ضرب و زوری بود تمام محل را با صدای آهنگ‌های لرستانی که از ماشینِ با درب‌های باز پخش می‌شد تا بعد از نیمه‌شب، شریک شادی‌شان کردند! صبح زود، صدای پرنده‌ای نمی‌شنوم. محل کار من تعطیل شده و امروز خانه ماندن‌م، توفیق اجباری‌ای‌‌ست برای جبران کارهای تمام‌ناشدنی.
فکری‌ام اکنون بعد از رفتن پرنده‌‌ها خودم هم از سیاهه‌جا بروم. فروغ زمزمه می‌کند" دلم گرفته‌ است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد." و دلم می‌گیرد. یک زمانی دل‌تنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر می‌رسد به روز هم سرایت کرده است.
یکشنبه، ۱۸ آذر سال سه
نمی‌توانم بنویسم. کتابی که دست گرفته‌ام پیش نمی‌رود. زمان درستی برای خواندنش نیست. فراموش می‌کنم که چای دم کرده‌ام. چایِ جوشیده بوی نامطبوعی می‌دهد. از همان‌هایی شده که مادرم سرزنش‌آمیز آب‌گوشت می‌نامدش. سردم است و به قول فروغ انگار هرگز گرم نخواهم شد. این زمستان خاکستری با قدرت تمام فوت می‌کند تا زودتر پائیز را پی کارش بفرستد. روزهای پایانی پائیز تهران کِی چیزی غیر از این بوده‌اند؟ خاکستری، سرد و آلوده. هورمون‌هایم خاک بر سرشان شده باز و غمگینم؛ یک بغص گنده‌ام. یک بغض غمگین گنده که منتظر است کسی دستانش را بگیرد و از این باتلاقی که تا کمر در آن فرو رفته بیرونش بکشد.

تنها یک کتاب از عباس معروفی‌ست که هنوز نخوانده‌ام. تا امروز نخواسته‌ام که بخوانم. نمی‌دانم اگر آن را بخوانم و تمام شود چه باید بکنم. همان یکی فقط از او مانده و حالا در این وضع اندوه‌بار مدام مقابل قفسه‌ی کتاب‌های ایرانی می‌ایستم و پیکر فرهاد را نگاه می‌کنم. قلم معروفی نهایت غم است برای من. نمی‌دانم چه حکمتی‌ست که به وقت ناراحتی، با دست خودمان به کارهایی چنگ بیندازیم که ناراحت‌ترمان می‌کند.
در انتظار برف.
پنج‌شنبه، ۲۲ آذر سال سه
پشت‌بام قسمت موردعلاقه‌ی ما از یک خانه است. البته بود؛ تا قبل از این‌‌که مجتمع‌هایی روی کار بیایند که ساکنین‌اش به پشت‌بام آن دسترسی نداشته باشند. هر بار نم بارانی به کاشی‌های پشت بام می‌خورد و صدایش به اتاق ما می‌رسید، ما آن‌جا بودیم؛ ما یعنی من و خواهرم. هر بار دانه‌های برفی روی کولر آبی و پوشال‌هایش می‌نشست ما آن‌جا بودیم. از جایگاه پنج سال آینده‌مان می‌گفتیم؛ برنامه‌هایی که هیچ‌کدام‌شان حالا خاطرم نیست.
وقتی شهریور نسیم خنکی وزید ما آن‌جا بودیم. روی کاشی‌های سخت خوابیدیم و آفتاب سوزان تابستان صبح علی‌الطلوع فراری‌مان داد.
با دوستان‌مان که شب پیش ما می‌ماندند برای تماشای طلوع آن‌جا بودیم. به صدای افشاریان که آن‌روزها هنوز از چشمانمان نیفتاده بود گوش می‌سپردیم، به صدای نمکین شمس لنگرودی و زمزمه می‌کردیم: "ما روشنی‌بخش شبان کافه‌ها بودیم...دریا کنار سینه‌مان چون قطره‌ای ناچیز"
حتی وقتی مأموران به خیابان ریختند هم آن‌جا بودیم، وقتی نوک اسلحه‌شان را سمت ما گرفتند و تهدیدمان کردند خفه شویم و برگردیم خانه.

مرور تمام این خاطرات همه از یک آهنگ آغاز شد. زود به قرار رسیده بودم. در کافه‌ی دیگری منتظر نشستم که چیزی بنویسم، بعد ریتم آهنگی از همایون شجریان در مغزم پخش شد و یک‌بند دنبال آن گشتم. فقط خاطرم بود روی همان پشت‌بام شنیده‌بودم‌ش؛ همین. ریتم لعنتی‌ای که در مغزم بود به دهان نمی‌آید. هنوز هم خاطرم نیست اما می‌دانم محتوایش در این مایه‌ها بود که من را به حال خودم رها کن. "آسوده باش و من را به حال خودم رها کن."