شهرزاد
روز اول؛ زمان رازداری، سیمون دوبووار
پیرو تصمیمِ خواندن ده کتاب در ده روز متوالی، دیروقت، 'زمان رازداری' سیمون دوبووار را از کتابخانه برمیدارم. تابستان است. آسفالت خیابانها زیر سنگینی گرما در حال ذوب شدن هستند و خدا میداند تا چه اندازه من در این سرمای کلافهکنندهی شب، به این گرما محتاجم. پس از خواندن چیزی حدود ۳۰۰۰ صفحه از خاطرات سیمون و سارتر که بخش جدائیناپذیر زندگی او بوده است، میتوانم رد پای زندگی شخصی او را در تمام داستان ببینم. اندیشهی اگزیستانسیالیسم، چپگرایی، علاقه به سفر به ایتالیا و بالاتر از همه، ترس از کهنسالی زن قصه بر تمام داستان سایه انداخته است. گاهی حتی به نظر میرسد این قصهی زندگی خود اوست و آندرهی پرکار و مغموم همان سارتر است.
زوجی فرهنگی، فعال در حوزهی سیاست و همچنان عاشق، سالهاست صبح خود را با نوشیدن فنجان چای چینی پررنگ و داغی در تخت شروع میکنند، در حالیکه در آرامش نامههای ارسالشده را میخوانند، اما از شبی که یگانه فرزندشان فیلیپ مقابل آنها میایستد و اعتراف میکند که به عقاید و تصمیمات آن دو پایبند نیست، صبحها شکل دیگری به خود میگیرند. یکی از درسگفتارهای کلاس نوشتن این بود که نویسنده باید کنار بماند و اجازه دهد شخصیتها با یکدیگر گفت و گو کنند؛ درست اتفاقی که در این کتاب میافتد؛ در مکالماتی که در پس خشم، ترس از پیری و تنهایی میان آن دو شکل میگیرد که درخشان است و زن و مرد را به یکدیگر بازمیگرداند. صبحهای تکراری گذشته که خاطره و شادمانگی تعهدی را در خود دارند تکرار خواهند شد.
زوجی فرهنگی، فعال در حوزهی سیاست و همچنان عاشق، سالهاست صبح خود را با نوشیدن فنجان چای چینی پررنگ و داغی در تخت شروع میکنند، در حالیکه در آرامش نامههای ارسالشده را میخوانند، اما از شبی که یگانه فرزندشان فیلیپ مقابل آنها میایستد و اعتراف میکند که به عقاید و تصمیمات آن دو پایبند نیست، صبحها شکل دیگری به خود میگیرند. یکی از درسگفتارهای کلاس نوشتن این بود که نویسنده باید کنار بماند و اجازه دهد شخصیتها با یکدیگر گفت و گو کنند؛ درست اتفاقی که در این کتاب میافتد؛ در مکالماتی که در پس خشم، ترس از پیری و تنهایی میان آن دو شکل میگیرد که درخشان است و زن و مرد را به یکدیگر بازمیگرداند. صبحهای تکراری گذشته که خاطره و شادمانگی تعهدی را در خود دارند تکرار خواهند شد.
نام کاوه میرعباسی همیشه در جایگاه مترجم در سایهی نام نویسنده جا خوش کرده است، اما اکنون "سینهریز" را قلم زدهاند. برای منِ خوانندهی معمولی، رمان اول ایشان کشش کافی را داشت و تقریبن تمام تمهای داستانی را پوشش میداد؛ فقر، عشق، جنایت، مکافات و صبر، اما شخصیتهای دو وجهی و تقابل شرّ و خیر و پیروز بودن خیر از واقعگرایانه بودن داستان تا حدی میکاست.
راحتتر بگویم؛ در هر انسانی ویژگیهای خوب و بد وجود دارد، اما در این کتاب، داوود فقط بدذات است و ناصر فقط فروتن و خوشذات. افشین لوس و بیعرضه و ضعیف است و نوشین باعرضه و مرد.
با اینهمه خواندنش را دوست داشتم.
راحتتر بگویم؛ در هر انسانی ویژگیهای خوب و بد وجود دارد، اما در این کتاب، داوود فقط بدذات است و ناصر فقط فروتن و خوشذات. افشین لوس و بیعرضه و ضعیف است و نوشین باعرضه و مرد.
با اینهمه خواندنش را دوست داشتم.
روز چهارم؛ فرضیهی زمین مسطح، مصطفی مستور
پ.ن: نمایشنامهی مستور خیلی خوب بود، خیلی. امروز با میم بازیگرهای نمایش را به سلیقهی خودمان انتخاب میکردیم!
پ.ن: نمایشنامهی مستور خیلی خوب بود، خیلی. امروز با میم بازیگرهای نمایش را به سلیقهی خودمان انتخاب میکردیم!
شهرزاد
روز پنجم؛ امیلی ال، مارگریت دوراس
"...نوشتن یک کتاب، مثل بچه به دنیا آوردن است، چیزی است که از وجود شما زاده میشود. در آرزوی بچهدار شدن، که بعضی اوقات میتواند زنی را به مرز جنون برساند، نیازی مبرم به فراتر رفتن از زندگی وجود دارد؛ نیاز به داشتن بچهای از خود و از مردی که دوست میداریم. ولی در نوشتن یک کتاب تنها هستیم، تنهای تنها. سرنوشت کتاب هم با سرنوشت یک کودک متفاوت است.
من در زمان جنگ نوزادی را از دست دادم، دکتر به علت نبودن بنزین نتوانست خودش را به من برساند. خاطرهی وحشتناکیست. حتی به دنیا آمدن فرزند بعدیام هم نتوانست خاطره آن درد و رنجی را که ماهها به درازا کشید، از بین ببرد.
چنین بلایی بر سر یکی از کتابهایم هم آمد، بر سر امیلی ال. به محض انتشار، بعضی از منتقدین بهشدت به آن حمله کردند، آن را کشتند! امیلی ال بیشکل یکی از کتابهایی است که من آن را در نهایت هیجان و اضطراب نوشتهام و در شوقی که مرا میترسانید...بعد از آن انتقادهای تند پشیمان شدم از اینکه گذاشته بودم کتاب منتشر شود، از اینکه آن را در دسترس عموم قرار داده بودم. فکر میکنم نمیبایست میگذاشتم آن کتاب در معرض دید قرار بگیرد.
آن ماجرا دیگر تمام شده بود که بیمار شدم و ۹ ماه در حال اغما بودم. بعد که حیات دوباره یافتم، برایم خبر آوردند که امیلی ال، بدون هیچگونه تبلیغ در مطبوعات با اقبال عام روبهرو شده، نامهها بود که میرسید از کسانی که از خواندن کتاب لذت برده بودند و بعد ترجمههای متعدد هم شروع شد..."
از مصاحبه مارگریت دوراس
با روزنامهی فرانسسوآر، پاریس، یکم فوریه ۱۹۹۰
من در زمان جنگ نوزادی را از دست دادم، دکتر به علت نبودن بنزین نتوانست خودش را به من برساند. خاطرهی وحشتناکیست. حتی به دنیا آمدن فرزند بعدیام هم نتوانست خاطره آن درد و رنجی را که ماهها به درازا کشید، از بین ببرد.
چنین بلایی بر سر یکی از کتابهایم هم آمد، بر سر امیلی ال. به محض انتشار، بعضی از منتقدین بهشدت به آن حمله کردند، آن را کشتند! امیلی ال بیشکل یکی از کتابهایی است که من آن را در نهایت هیجان و اضطراب نوشتهام و در شوقی که مرا میترسانید...بعد از آن انتقادهای تند پشیمان شدم از اینکه گذاشته بودم کتاب منتشر شود، از اینکه آن را در دسترس عموم قرار داده بودم. فکر میکنم نمیبایست میگذاشتم آن کتاب در معرض دید قرار بگیرد.
آن ماجرا دیگر تمام شده بود که بیمار شدم و ۹ ماه در حال اغما بودم. بعد که حیات دوباره یافتم، برایم خبر آوردند که امیلی ال، بدون هیچگونه تبلیغ در مطبوعات با اقبال عام روبهرو شده، نامهها بود که میرسید از کسانی که از خواندن کتاب لذت برده بودند و بعد ترجمههای متعدد هم شروع شد..."
از مصاحبه مارگریت دوراس
با روزنامهی فرانسسوآر، پاریس، یکم فوریه ۱۹۹۰
بعد از مدتها تنها بعدازظهریست که بیرون از خانه نیستم. در هال که سردتر از بیرون است خودم را جمع کردهام و سعی میکنم کتاب بخوانم، اما خوابم میبرد. در خواب میبینم که حال پدرم خوش نیست(دوست ندارم بنویسم که در خواب زنده نبود.) در همان عالم خواب گریه میکنم و وقتی بیدار میشوم، در تاریکی به اطراف چشم میگردانم. غروب پائیز است و تمام دلتنگی دنیا درون سینهام جمع میشود.
اول شب است که کتاب سختپوست را دست میگیرم. صفحهی اول کتاب با این متن آغاز میشود:[پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمیشناختش ولی عکسش توی همهی موبایلها بود. زیر عکسها نوشته بودند "بیرون آمدن مردههای قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.] بغضی که از کابوس بعدازظهر در گلویم جمع شده میترکد، تمام دلتنگی دنیا اشک میشود و من در سکوت برای داوود گریه میکنم. تا آخر شب با امین، سینا و عاطی زندگی میکنم؛ خانوادهی عزیز مردی که مدام در رفت و آمد است، که مثل تمام پدرها قهرهای کودکانه میکند، با پسر بزرگش دعواها و سکوتهای آمیخته با محبت دارد، عاشق مسافرهای تهرانیایست که با خود به ویلا میآورد و البته که شیفتهی دریاست. من نمیدانم بقیه از یک کتاب چه میخواهند. من میخواهم کتاب بتواند احساسی که درونم محبوس مانده را آزاد کند، کاری کند شخصیتها در من زنده بمانند، دلتنگ لحظات خواندنش شوم و تا شبهای طولانی به پایان آن فکر کنم. چیزی که سرخپوست به من داد.
اول شب است که کتاب سختپوست را دست میگیرم. صفحهی اول کتاب با این متن آغاز میشود:[پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمیشناختش ولی عکسش توی همهی موبایلها بود. زیر عکسها نوشته بودند "بیرون آمدن مردههای قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.] بغضی که از کابوس بعدازظهر در گلویم جمع شده میترکد، تمام دلتنگی دنیا اشک میشود و من در سکوت برای داوود گریه میکنم. تا آخر شب با امین، سینا و عاطی زندگی میکنم؛ خانوادهی عزیز مردی که مدام در رفت و آمد است، که مثل تمام پدرها قهرهای کودکانه میکند، با پسر بزرگش دعواها و سکوتهای آمیخته با محبت دارد، عاشق مسافرهای تهرانیایست که با خود به ویلا میآورد و البته که شیفتهی دریاست. من نمیدانم بقیه از یک کتاب چه میخواهند. من میخواهم کتاب بتواند احساسی که درونم محبوس مانده را آزاد کند، کاری کند شخصیتها در من زنده بمانند، دلتنگ لحظات خواندنش شوم و تا شبهای طولانی به پایان آن فکر کنم. چیزی که سرخپوست به من داد.
شهرزاد
روز ششم؛ سختپوست، ساناز اسدی
روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی
گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهنسالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گهگداری هم دیالوگهایی از گذشته را در خود جای میدهد.
او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دلخراش از او در خانهی سالمندان میبینم. دلم از همهچیز میگیرد؛ از عمر، فراق، از دست دادن، تنهایی و کامنتهای منفی گودریدز با اینکه خود من هم حس خوشایندی از خواندن کتابی اینچنین آمیخته با مرگ نداشتم. دلم میگیرد از اینکه حالا همانچیزی که برای راوی قصه رخ داده گریبان خود نویسنده را گرفته است؛ [چه زود گذشت. هفتاد و پنج سال یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمیدانم. حساب روزها و سالها از دستم در رفته. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تأیید کرد؟]
گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهنسالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گهگداری هم دیالوگهایی از گذشته را در خود جای میدهد.
او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دلخراش از او در خانهی سالمندان میبینم. دلم از همهچیز میگیرد؛ از عمر، فراق، از دست دادن، تنهایی و کامنتهای منفی گودریدز با اینکه خود من هم حس خوشایندی از خواندن کتابی اینچنین آمیخته با مرگ نداشتم. دلم میگیرد از اینکه حالا همانچیزی که برای راوی قصه رخ داده گریبان خود نویسنده را گرفته است؛ [چه زود گذشت. هفتاد و پنج سال یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمیدانم. حساب روزها و سالها از دستم در رفته. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تأیید کرد؟]
شهرزاد
روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهنسالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گهگداری هم دیالوگهایی از گذشته را در خود جای میدهد. او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دلخراش از او در خانهی…
روز هشتم؛ اسبها از کنار یکدیگر، دولتآبادی
پ.ن: کتاب بهحد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته و آرامیست که بیهوا وارد خرابهای متعلق به ملکپروان میشود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما میشود که اینجا چهکار داشتی. در آخر با هم رفیق میشوند و کریما کمک میکند محل دفن جوان ملکپروان، تراب را پیدا کنند. اینکه در پایان چه میشود، بماند برای خودتان.
کاش دولتآبادی بیشتر از جای خالی سلوچ بیافریند.
پ.ن: کتاب بهحد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته و آرامیست که بیهوا وارد خرابهای متعلق به ملکپروان میشود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما میشود که اینجا چهکار داشتی. در آخر با هم رفیق میشوند و کریما کمک میکند محل دفن جوان ملکپروان، تراب را پیدا کنند. اینکه در پایان چه میشود، بماند برای خودتان.
کاش دولتآبادی بیشتر از جای خالی سلوچ بیافریند.
شهرزاد
روز هشتم؛ اسبها از کنار یکدیگر، دولتآبادی پ.ن: کتاب بهحد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته و آرامیست که بیهوا وارد خرابهای متعلق به ملکپروان میشود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما میشود که اینجا چهکار داشتی.…
روز نهم؛ عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور
نمایشنامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیتها و فضاسازیها تکراری بودند دلگیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بیپایان گذاشتن سرنوشت شخصیتهایی همچون بهار و صدف و اسکندر که مهم بودند هم. یک دلگیری گنده از من ماند فقط.
نمایشنامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیتها و فضاسازیها تکراری بودند دلگیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بیپایان گذاشتن سرنوشت شخصیتهایی همچون بهار و صدف و اسکندر که مهم بودند هم. یک دلگیری گنده از من ماند فقط.
شهرزاد
روز نهم؛ عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور نمایشنامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیتها و فضاسازیها تکراری بودند دلگیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بیپایان…
روز دهم؛ آخرین رؤیای فروغ، سیامک گلشیری
تهران آلوده است؛ مثل هفتههای قبل و قبلترش. البته که آلودگی این شهر بیچاره، تنها به هوا محدود نمیشود؛ مثلن شب گذشته اقوام عروس و دامادی با هر ضرب و زوری بود تمام محل را با صدای آهنگهای لرستانی که از ماشینِ با دربهای باز پخش میشد تا بعد از نیمهشب، شریک شادیشان کردند! صبح زود، صدای پرندهای نمیشنوم. محل کار من تعطیل شده و امروز خانه ماندنم، توفیق اجباریایست برای جبران کارهای تمامناشدنی.
فکریام اکنون بعد از رفتن پرندهها خودم هم از سیاههجا بروم. فروغ زمزمه میکند" دلم گرفته است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد." و دلم میگیرد. یک زمانی دلتنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر میرسد به روز هم سرایت کرده است.
فکریام اکنون بعد از رفتن پرندهها خودم هم از سیاههجا بروم. فروغ زمزمه میکند" دلم گرفته است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد." و دلم میگیرد. یک زمانی دلتنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر میرسد به روز هم سرایت کرده است.