نوزده ساله بودم، وقتی که اول بار به اتاق یک روانشناس پا گذاشتم. اتاق مربعیشکل سادهای بود با دیوارهایی یکدست سفید که تکیهگاه قاب عکسهای بزرگی با طرح گلهای درشت آستر و ارکیدهی بنفش سیر شده بود. مبل راحتی دو نفرهای به همان رنگ مقابل یک مبل تکی مشکی که محل نشستن خود روانشناس بود، گذاشته بودند. صدای زنجیر آویز عینک، قورت دادن آب دهان، خشخش مقنعه و جابجا شدن من روی مبل گاه به گاه امواج سکوت را میشکست. پس از اجرای سوگند رازداری، آمادهی تحلیل دلیل مراجعهی من بودیم. تمام طول جلسه در حالی که به مبل بنفش تکیه داده بودم و تراپیست با لحنی کشدار میگفت "چشمانت را ببند، نفس عمیق بکش، اجازه بده پرندههای سیاه از سمت چپ وارد شوند، حالا آنها را از سمت راست به بیرون هدایت کن." فقط راه خروج از آن اتاق را در ذهن مجسم میکردم.
شناخت مغز و دانستن دلیل علمی تجربهی احساسات و اضطراب تمام چیزی بود که من در پی آن بودم، چیزی که روانشناس اول نتوانست در اختیار من قرار دهد، اما کتابها توانستند. همانطور که در کودکی گناه کوچکترین درد جسمانیمان هم به گردن 'دل درد' میافتد، در بزرگسالی همهچیز بر سر 'استرس'خراب میشود. در علم روانشناسی مثلثی تحت عنوان تعارض وجود دارد که رئوس آن مکانیسمهای دفاعی، اضطراب و احساسات هستند. ما در هر لحظه با یکی از این سه سر و کار داریم؛ یا احساسی را حس میکنیم، یا اضطرابی را تجربه میکنیم و یا مغز ما در تلاش است کاری کند ما نتوانیم چیزی را احساس کنیم. مسئلهی بیشتر افرادی که با اضطراب، افسردگی، درد جسمانی بیدلیل یا علائم دیگر سر و کار دارند، همین هراس از احساسات است. چون ساز و کار اضطراب ناهشیار ما، همچون دایهای مهربانتر از مادر دوست ندارد ما احساسات دردناکی را تجربه کنیم، ما را درگیر اضطراب میکند، اما حقیقت امر این است که تجربهی صحیح احساسات بسیار کمتر از تجربهی اضطراب دردناک هستند.
شناخت مغز و دانستن دلیل علمی تجربهی احساسات و اضطراب تمام چیزی بود که من در پی آن بودم، چیزی که روانشناس اول نتوانست در اختیار من قرار دهد، اما کتابها توانستند. همانطور که در کودکی گناه کوچکترین درد جسمانیمان هم به گردن 'دل درد' میافتد، در بزرگسالی همهچیز بر سر 'استرس'خراب میشود. در علم روانشناسی مثلثی تحت عنوان تعارض وجود دارد که رئوس آن مکانیسمهای دفاعی، اضطراب و احساسات هستند. ما در هر لحظه با یکی از این سه سر و کار داریم؛ یا احساسی را حس میکنیم، یا اضطرابی را تجربه میکنیم و یا مغز ما در تلاش است کاری کند ما نتوانیم چیزی را احساس کنیم. مسئلهی بیشتر افرادی که با اضطراب، افسردگی، درد جسمانی بیدلیل یا علائم دیگر سر و کار دارند، همین هراس از احساسات است. چون ساز و کار اضطراب ناهشیار ما، همچون دایهای مهربانتر از مادر دوست ندارد ما احساسات دردناکی را تجربه کنیم، ما را درگیر اضطراب میکند، اما حقیقت امر این است که تجربهی صحیح احساسات بسیار کمتر از تجربهی اضطراب دردناک هستند.
روزها جان میکَنی تا انجام کاری به عادت تبدیل شود، آنوقت یک سرماخوردگی، یک احساس ناراحتی یا عصبانیت یا یک هدف و پروژهی جدید، از راه نرسیده هر چه رشته شده بود را پنبه میکنند. زیر پنبهها مدفونم. زندگیام رم کرده، مهار آن از دستم خارج شده و چند ساعت یکبار هم زمینام میزند. فکر کردم حالا که نوشیدن قهوه را کنار گذاشتهام و روزها مثل قبل شروع نمیشوند، حداقل صبح را با نوشتن شروع کنم؛ باز کردن گرههای کور کلاف ذهنم چیزی حدود هفت صفحه کاغذ برده است.
خارج شدن از محدودهی امن زندگی تنها در نقطهی شروع نیست که مشکل است، تازه پس از ترک آن است که پی میبری آن بیرون چهقدر تاریک، سرد و ترسناک است. مثل دست بردن داخل یک جعبهی بسته که نمیدانی چه چیزی انتظارت را میکشد. تا مدتها حس میکنی از اصل خودت دور شدهای و فرصت برای کارهای گذشته بسیار اندک است. فکر میکنم ترس و شک جزئی از مسیر باشند. نمیدانم.
خارج شدن از محدودهی امن زندگی تنها در نقطهی شروع نیست که مشکل است، تازه پس از ترک آن است که پی میبری آن بیرون چهقدر تاریک، سرد و ترسناک است. مثل دست بردن داخل یک جعبهی بسته که نمیدانی چه چیزی انتظارت را میکشد. تا مدتها حس میکنی از اصل خودت دور شدهای و فرصت برای کارهای گذشته بسیار اندک است. فکر میکنم ترس و شک جزئی از مسیر باشند. نمیدانم.
در میان قفسههای کتابفروشی قدم میزدیم که پرسید: "اگر زندگیات یک کتاب بود، چه عنوانی برای آن انتخاب میکردی؟" میم گفت: "ایستاده در مه."
من ثانیههای طولانی در سکوت به چند عنوان فکر کردم؛
اول. تا مدتها به اشتباه تصور میکردم که تمام زندگی در مشتم است، خیلی به ارادهم غره بودم، اما ارادهی چی، کشک چی؟ به قول یکی از آموزگاران دوران دبیرستانم، محدودهی ارادهی ما در این دنیا همان داستان پرواز پرندهایست در قفس. آدمهایی که میآیند، میمانند یا بیرون انداخته میشوند یا با پای خود میروند بیشتر از خود ما مسیر زندگیمان را تعیین میکنند و چهقدر من از نماندن آدمهایی که روزگاری دیوانهوار برای ماندنشان جنگیدم، ممنونم. پس اول به عنوانِ "از شما ممنونم که نماندید." فکر کردم.
دوم. بعد ذهنم به روحیهی خارپشتی "مرگان" کشیده شد؛ مرگانِ کتاب جای خالی سلوچ که همیشه جایی پس ذهن من خانه دارد. دولتآبادی در کتاب نوشته: [برای مرگان این احوالات داشت کهنه میشد. مرگان احساس میکرد خوی خارپشتی پیدا کرده است که هر وقت نیش حملهای را به سوی خود میبیند سر به درون میکشد و یکپارچه خار میشود، چنانچه هیچ جانوری نمیتواند در او نفوذ کند. حالا هم مرگان همان خارپشت بود.]
این خارپشتبودگی در تمام سیر و احوالات زندگی مرگان وجود دارد. اغراق نیست اگر بگوییم پازلهای درخشان این رمان، مواجهه این خارپشت با جانوران دیگر است. پس عنوان منتخب دوم "روحیهی خارپشتی" بود.
سوم. به "سِلکی" فکر کردم. پس از تماشای فیلم outrun بود که پی بردم، ساکنین جزایر ارکنی بر این باور بودهاند کسی که آنجا غرق شود، تبدیل به فک خواهد شد. فکهایی که "سلکی" نام دارند. سلکیها به هنگام جزر و مد از پوستهی حیوانی خود خارج شده و به شکل انسانهایی زیبا بیرون میآیند و شبهنگام، برهنه، زیر نور ماه میرقصند؛ مثل روح بسیاری از ما که معلوم نیست کِی و کجا غرق شدهاند.
با وجود اینکه تمام این عناوین در ذهنم رژه میرفتند تنها کلمهی "یکرنگی" را بلند به زبان آوردم. میدانم "یکرنگی" عنوانی نیست که در ویترین کتابفروشیای جای بگیرد، کسی را مقابل قفسهای نگه دارد یا ترغیب کند کتاب را دست گرفته و ورق بزند. احتمالن افراد بسیار کمی هم این کتاب را خواهند خواند، اما از جمله کلماتی بود که فکر کردم قویّن میتواند من را توصیف کند. با تمام این تفاسیر کتاب نصفه و نیمه فعلن این حرفها را ندارد.
من ثانیههای طولانی در سکوت به چند عنوان فکر کردم؛
اول. تا مدتها به اشتباه تصور میکردم که تمام زندگی در مشتم است، خیلی به ارادهم غره بودم، اما ارادهی چی، کشک چی؟ به قول یکی از آموزگاران دوران دبیرستانم، محدودهی ارادهی ما در این دنیا همان داستان پرواز پرندهایست در قفس. آدمهایی که میآیند، میمانند یا بیرون انداخته میشوند یا با پای خود میروند بیشتر از خود ما مسیر زندگیمان را تعیین میکنند و چهقدر من از نماندن آدمهایی که روزگاری دیوانهوار برای ماندنشان جنگیدم، ممنونم. پس اول به عنوانِ "از شما ممنونم که نماندید." فکر کردم.
دوم. بعد ذهنم به روحیهی خارپشتی "مرگان" کشیده شد؛ مرگانِ کتاب جای خالی سلوچ که همیشه جایی پس ذهن من خانه دارد. دولتآبادی در کتاب نوشته: [برای مرگان این احوالات داشت کهنه میشد. مرگان احساس میکرد خوی خارپشتی پیدا کرده است که هر وقت نیش حملهای را به سوی خود میبیند سر به درون میکشد و یکپارچه خار میشود، چنانچه هیچ جانوری نمیتواند در او نفوذ کند. حالا هم مرگان همان خارپشت بود.]
این خارپشتبودگی در تمام سیر و احوالات زندگی مرگان وجود دارد. اغراق نیست اگر بگوییم پازلهای درخشان این رمان، مواجهه این خارپشت با جانوران دیگر است. پس عنوان منتخب دوم "روحیهی خارپشتی" بود.
سوم. به "سِلکی" فکر کردم. پس از تماشای فیلم outrun بود که پی بردم، ساکنین جزایر ارکنی بر این باور بودهاند کسی که آنجا غرق شود، تبدیل به فک خواهد شد. فکهایی که "سلکی" نام دارند. سلکیها به هنگام جزر و مد از پوستهی حیوانی خود خارج شده و به شکل انسانهایی زیبا بیرون میآیند و شبهنگام، برهنه، زیر نور ماه میرقصند؛ مثل روح بسیاری از ما که معلوم نیست کِی و کجا غرق شدهاند.
با وجود اینکه تمام این عناوین در ذهنم رژه میرفتند تنها کلمهی "یکرنگی" را بلند به زبان آوردم. میدانم "یکرنگی" عنوانی نیست که در ویترین کتابفروشیای جای بگیرد، کسی را مقابل قفسهای نگه دارد یا ترغیب کند کتاب را دست گرفته و ورق بزند. احتمالن افراد بسیار کمی هم این کتاب را خواهند خواند، اما از جمله کلماتی بود که فکر کردم قویّن میتواند من را توصیف کند. با تمام این تفاسیر کتاب نصفه و نیمه فعلن این حرفها را ندارد.