هر روز صبح در قسمت بالای تصویر زمینهی گوشیام میبینم که "هوا برای افراد حساس، ناسالم است." از ذهنم میگذرد "زندگی در این جهان است که برای افراد حساس ناسالم است." پس برای اینکه چند روزی جان ذخیره کنیم، زندگی و همهی متعلقاتش را روی دکمهی پاز گذاشتیم و دو بلیط قطار خریدیم. حالا در این لحظه قطار روی ریل پیش میرود، نسیمی خنک از خلال پنجرهی نیمهباز به درون کوپه میوزد. یکی از معدود صداهاییست که زورش بر زمزمههای درون مغزم میچربد. لباسشویی سابقمان هم همین بود؛ به دور چهارم شست و شو که میرسید تشنج میکرد، راه میافتاد و صدای بلند حرکت روی ریل قطار را میداد. همسایهی طبقهی پایین هر بار احساس زلزله داشت و من احساس عزیمت. آن روزها که از رشت رفتن خبری نبود، درازکش روی فرش پذیرایی، چشمانم را میبستم تا اتمام کار ماشین لباسشویی خودم را در سفری خانوادگی به مشهد تصویر کنم. ماشین زمان در فکر من چیزی شبیه همین قطار است، منتهی در ابعاد ماشین لباسشویی سابقمان؛ تو در محفظهای مینشینی و در طول زمان پیش میروی. این دنگ و فنگها را به طیالأرض ترجیح میدهم. حالا هم تا اطلاع ثانوی در این محفظه هستم و زندگی متوقف شده است.
نوزده ساله بودم، وقتی که اول بار به اتاق یک روانشناس پا گذاشتم. اتاق مربعیشکل سادهای بود با دیوارهایی یکدست سفید که تکیهگاه قاب عکسهای بزرگی با طرح گلهای درشت آستر و ارکیدهی بنفش سیر شده بود. مبل راحتی دو نفرهای به همان رنگ مقابل یک مبل تکی مشکی که محل نشستن خود روانشناس بود، گذاشته بودند. صدای زنجیر آویز عینک، قورت دادن آب دهان، خشخش مقنعه و جابجا شدن من روی مبل گاه به گاه امواج سکوت را میشکست. پس از اجرای سوگند رازداری، آمادهی تحلیل دلیل مراجعهی من بودیم. تمام طول جلسه در حالی که به مبل بنفش تکیه داده بودم و تراپیست با لحنی کشدار میگفت "چشمانت را ببند، نفس عمیق بکش، اجازه بده پرندههای سیاه از سمت چپ وارد شوند، حالا آنها را از سمت راست به بیرون هدایت کن." فقط راه خروج از آن اتاق را در ذهن مجسم میکردم.
شناخت مغز و دانستن دلیل علمی تجربهی احساسات و اضطراب تمام چیزی بود که من در پی آن بودم، چیزی که روانشناس اول نتوانست در اختیار من قرار دهد، اما کتابها توانستند. همانطور که در کودکی گناه کوچکترین درد جسمانیمان هم به گردن 'دل درد' میافتد، در بزرگسالی همهچیز بر سر 'استرس'خراب میشود. در علم روانشناسی مثلثی تحت عنوان تعارض وجود دارد که رئوس آن مکانیسمهای دفاعی، اضطراب و احساسات هستند. ما در هر لحظه با یکی از این سه سر و کار داریم؛ یا احساسی را حس میکنیم، یا اضطرابی را تجربه میکنیم و یا مغز ما در تلاش است کاری کند ما نتوانیم چیزی را احساس کنیم. مسئلهی بیشتر افرادی که با اضطراب، افسردگی، درد جسمانی بیدلیل یا علائم دیگر سر و کار دارند، همین هراس از احساسات است. چون ساز و کار اضطراب ناهشیار ما، همچون دایهای مهربانتر از مادر دوست ندارد ما احساسات دردناکی را تجربه کنیم، ما را درگیر اضطراب میکند، اما حقیقت امر این است که تجربهی صحیح احساسات بسیار کمتر از تجربهی اضطراب دردناک هستند.
شناخت مغز و دانستن دلیل علمی تجربهی احساسات و اضطراب تمام چیزی بود که من در پی آن بودم، چیزی که روانشناس اول نتوانست در اختیار من قرار دهد، اما کتابها توانستند. همانطور که در کودکی گناه کوچکترین درد جسمانیمان هم به گردن 'دل درد' میافتد، در بزرگسالی همهچیز بر سر 'استرس'خراب میشود. در علم روانشناسی مثلثی تحت عنوان تعارض وجود دارد که رئوس آن مکانیسمهای دفاعی، اضطراب و احساسات هستند. ما در هر لحظه با یکی از این سه سر و کار داریم؛ یا احساسی را حس میکنیم، یا اضطرابی را تجربه میکنیم و یا مغز ما در تلاش است کاری کند ما نتوانیم چیزی را احساس کنیم. مسئلهی بیشتر افرادی که با اضطراب، افسردگی، درد جسمانی بیدلیل یا علائم دیگر سر و کار دارند، همین هراس از احساسات است. چون ساز و کار اضطراب ناهشیار ما، همچون دایهای مهربانتر از مادر دوست ندارد ما احساسات دردناکی را تجربه کنیم، ما را درگیر اضطراب میکند، اما حقیقت امر این است که تجربهی صحیح احساسات بسیار کمتر از تجربهی اضطراب دردناک هستند.
روزها جان میکَنی تا انجام کاری به عادت تبدیل شود، آنوقت یک سرماخوردگی، یک احساس ناراحتی یا عصبانیت یا یک هدف و پروژهی جدید، از راه نرسیده هر چه رشته شده بود را پنبه میکنند. زیر پنبهها مدفونم. زندگیام رم کرده، مهار آن از دستم خارج شده و چند ساعت یکبار هم زمینام میزند. فکر کردم حالا که نوشیدن قهوه را کنار گذاشتهام و روزها مثل قبل شروع نمیشوند، حداقل صبح را با نوشتن شروع کنم؛ باز کردن گرههای کور کلاف ذهنم چیزی حدود هفت صفحه کاغذ برده است.
خارج شدن از محدودهی امن زندگی تنها در نقطهی شروع نیست که مشکل است، تازه پس از ترک آن است که پی میبری آن بیرون چهقدر تاریک، سرد و ترسناک است. مثل دست بردن داخل یک جعبهی بسته که نمیدانی چه چیزی انتظارت را میکشد. تا مدتها حس میکنی از اصل خودت دور شدهای و فرصت برای کارهای گذشته بسیار اندک است. فکر میکنم ترس و شک جزئی از مسیر باشند. نمیدانم.
خارج شدن از محدودهی امن زندگی تنها در نقطهی شروع نیست که مشکل است، تازه پس از ترک آن است که پی میبری آن بیرون چهقدر تاریک، سرد و ترسناک است. مثل دست بردن داخل یک جعبهی بسته که نمیدانی چه چیزی انتظارت را میکشد. تا مدتها حس میکنی از اصل خودت دور شدهای و فرصت برای کارهای گذشته بسیار اندک است. فکر میکنم ترس و شک جزئی از مسیر باشند. نمیدانم.