ذهن خستهام توان خلق متنی را ندارد. در مغزم حرفها یکدیگر را لت و پار کردهاند، به در و دیوار میکوبند، اما بیان نمیشوند؛ حرفهایی که اطرافیان بازگوشدنشان را خطرناک تلقی میکنند، حرفهایی که از شدت واقعی بودن، گستاخی در نظر گرفته میشوند، حرفهایی که هرگز شنیده نخواهند شد.
برای اجتناب از پیشآمدن هرگونه مکالمهای با همکاران امسالم که هیچگونه دغدغهی مشترکی با هم نداریم، تمام مدت امروز پشت سیستم آهنگ گوش کردم. تنها راهکاری بود که به ذهنم رسید؛ مؤدب ماندن، سر تأیید نشان دادن، لبخند زورکی بر لب نشاندن و ردیف کردن عبارات بیمعنای"چه خوب!، جالبه، بهسلامتی" در مقابل روزمرگیهای خانواده و فامیلهایشان به قدری از من انرژی میگیرد که پایان وقت کاری دیگر چیزی از من نمیماند.
خیلی خستهام. این روزها برای خواندن صفحات طولانی کتاب وقت ندارم، برای درست کردن قهوهی صبح وقت ندارم، برای ثبت تصويری وقت ندارم. آخر شبها نمایشنامه عشقلرزه را دست میگیرم؛ پردهی اول زن و مرد عاشق طی مکالمهای تصمیم به جدایی میگیرند، خواب چشمانم را میبرد. فردا شب مجدد در پرده اول داستان را از جدایی زن و مرد از سر میگیرم و باز خواب چشمانم را میرباید. خستگی، کنجکاوی برای سرنوشت رابطهشان را کور کرده است. نسخهی ابتدایی نمایشنامهای را به نگارش درآوردهام که حس پیروزمندانهای را در من به جوشش در میآورد، اما خستگی مانع نشستن پشت میز و ساعتها بازنویسی میشود. برای بازخوانی همین متن هم خستهام.
خیلی خستهام. این روزها برای خواندن صفحات طولانی کتاب وقت ندارم، برای درست کردن قهوهی صبح وقت ندارم، برای ثبت تصويری وقت ندارم. آخر شبها نمایشنامه عشقلرزه را دست میگیرم؛ پردهی اول زن و مرد عاشق طی مکالمهای تصمیم به جدایی میگیرند، خواب چشمانم را میبرد. فردا شب مجدد در پرده اول داستان را از جدایی زن و مرد از سر میگیرم و باز خواب چشمانم را میرباید. خستگی، کنجکاوی برای سرنوشت رابطهشان را کور کرده است. نسخهی ابتدایی نمایشنامهای را به نگارش درآوردهام که حس پیروزمندانهای را در من به جوشش در میآورد، اما خستگی مانع نشستن پشت میز و ساعتها بازنویسی میشود. برای بازخوانی همین متن هم خستهام.
هر روز صبح در قسمت بالای تصویر زمینهی گوشیام میبینم که "هوا برای افراد حساس، ناسالم است." از ذهنم میگذرد "زندگی در این جهان است که برای افراد حساس ناسالم است." پس برای اینکه چند روزی جان ذخیره کنیم، زندگی و همهی متعلقاتش را روی دکمهی پاز گذاشتیم و دو بلیط قطار خریدیم. حالا در این لحظه قطار روی ریل پیش میرود، نسیمی خنک از خلال پنجرهی نیمهباز به درون کوپه میوزد. یکی از معدود صداهاییست که زورش بر زمزمههای درون مغزم میچربد. لباسشویی سابقمان هم همین بود؛ به دور چهارم شست و شو که میرسید تشنج میکرد، راه میافتاد و صدای بلند حرکت روی ریل قطار را میداد. همسایهی طبقهی پایین هر بار احساس زلزله داشت و من احساس عزیمت. آن روزها که از رشت رفتن خبری نبود، درازکش روی فرش پذیرایی، چشمانم را میبستم تا اتمام کار ماشین لباسشویی خودم را در سفری خانوادگی به مشهد تصویر کنم. ماشین زمان در فکر من چیزی شبیه همین قطار است، منتهی در ابعاد ماشین لباسشویی سابقمان؛ تو در محفظهای مینشینی و در طول زمان پیش میروی. این دنگ و فنگها را به طیالأرض ترجیح میدهم. حالا هم تا اطلاع ثانوی در این محفظه هستم و زندگی متوقف شده است.