شهرزاد
3.46K subscribers
682 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
پائیز سال یک
مجموعه دست‌ها
از ناشناس‌ها:

- دخترِ دل نازک! چه کسی اهمیت می‌دهد، کی می‌ماند و کی می‌رود؟
کار خودت را بکن ...قشنگ زندگی کن، داستان‌نویس شو.
بگذار مردم کتاب‌های‌ت را بخرند و بخوانند، جای این‌که در صفحه‌ای مثل این‌جا جمع شوند و سرسری نگاهی به نوشته‌هایت بکنند
فکر می‌کنی کدامشان واقعا اهمیت می‌دهد به اینکه حوصله‌ات تنگ شده؟

-در این‌که بی‌حوصلگی‌ها و خستگی‌های ما برای خیلی‌ها اگر نگویم همه بی‌اهمیت است شکی نیست اما این کانال برای من یک نقطه‌ی وصل است، این‌جا جسارت نشر نوشته‌هایم را پیدا کرده‌ام.
نوشتن خیلی سخت است، خیلی سخت و می‌ترسم فقط یک کانال‌نویس صرف بمانم و هرگز نویسنده نشوم.

-آدم‌هایی چنل‌نویس می‌مانند که مطمئن هستند هیچ وقت چیزی بیشتر از آن نمی‌شوند .
البته همه چیز به بلند پروازیِ شما بستگی دارد.
بعضی‌وقت ها من را یادِ ویرجینیا وولف می‌اندازید، او هم از اینکه در آینده چه خواهد شد مطمئن نبود اما کارِ خودش را کرد.
چنل‌نویسی لقمه‌ی راحتی است برای انتشارِ افکارمان، اما نوشتنِ کتاب شما را برای مدت طولانی‌تری ماندگار می‌کند.
وقتی اولین کتاب‌تان را چاپ کنید ، انجام دادن کارهای دیگر آن‌قدر ها هم سخت بنظر نخواهد رسید.
تا بیست سالگی سگ سیاه سرخوردگی دنبالم گذاشته بود؛ کارهایی که شروع می‌کردم نیمه‌کاره رها می‌شدند، لیست برنامه‌ها و اهداف هر سال را عینن به سال بعد می‌کشاندم. زمان برد تا رخت عزای مرگ یک آرزو را از تن بکّنم؛ همان داستان تکراری کنکور. از دست دادن اعتماد به خود، تلخ‌ترین بی‌اعتمادی‌هاست؛ این‌که پیشاپیش بدانی قرار نیست از خود اراده‌ای نشان دهی، قرار نیست تکانی به خودت بدهی. زمان و چنگ زدن به موفقیت‌های کوچک نجاتم دادند؛ فقط باید یک برنامه‌ی لعنتی را تا انتها پیش ببری و اعتماد خودت را جلب کنی. پس از آن یک دست‌آویز داری:" تو که فلان کار را تا آخر پیش بردی، پس این هم شدنی‌ست."

امسال از حیث تغییرات، تعیین‌کننده‌ترین سال زندگی‌ام به حساب می‌آید. یک هفته است در دل ترس‌هایم زندگی می‌کنم؛ تونلی تنگ و تاریک و دلهره‌آور؛ ماری عظیم‌الجثه و طویل، در عین حال استقامت و سرسختی‌ای از خود به نمایش گذاشته‌ام که شگفت‌زده‌ام می‌کند. شروع هر روز فانوسی در دست در این ظلمات پیش می‌روم تا شب؛ در جست‌و‌جوی یک کورسوی نور. همه‌چیز از یک تلاش کوچک برای راندن سگ سیاه سرخوردگی شروع شد.
ذهن خسته‌ام توان خلق متنی را ندارد. در مغزم حرف‌ها یک‌دیگر را لت و پار کرده‌اند، به در و دیوار می‌کوبند، اما بیان نمی‌شوند؛ حرف‌هایی که اطرافیان بازگوشدن‌شان را خطرناک تلقی می‌کنند، حرف‌هایی که از شدت واقعی بودن، گستاخی در نظر گرفته می‌شوند، حرف‌هایی که هرگز شنیده نخواهند شد.
برای اجتناب از پیش‌آمدن هرگونه‌ مکالمه‌ای با همکاران امسال‌م که هیچ‌گونه دغدغه‌ی مشترکی با هم نداریم، تمام مدت امروز پشت سیستم آهنگ گوش کردم. تنها راهکاری بود که به ذهنم رسید؛ مؤدب ماندن، سر تأیید نشان دادن، لب‌خند زورکی بر لب نشاندن و ردیف کردن عبارات بی‌معنای"چه خوب!، جالبه، به‌سلامتی" در مقابل روزمرگی‌های خانواده و فامیل‌های‌شان به قدری از من انرژی می‌گیرد که پایان وقت کاری دیگر چیزی از من نمی‌ماند.

خیلی خسته‌ام. این روزها برای خواندن صفحات طولانی کتاب وقت ندارم، برای درست کردن قهوه‌ی صبح وقت ندارم، برای ثبت تصويری وقت ندارم. آخر شب‌ها نمایش‌نامه عشق‌لرزه را دست می‌گیرم؛ پرده‌ی اول زن و مرد عاشق طی مکالمه‌ای تصمیم به جدایی می‌گیرند، خواب چشمانم را می‌برد. فردا شب مجدد در پرده اول داستان را از جدایی زن و مرد از سر می‌گیرم و باز خواب چشمانم را می‌رباید. خستگی، کنجکاوی برای سرنوشت رابطه‌‌شان را کور کرده است. نسخه‌ی ابتدایی نمایش‌نامه‌ای را به نگارش درآورده‌ام که حس پیروزمندانه‌ای را در من‌ به جوشش در می‌آورد، اما خستگی مانع نشستن پشت میز و ساعت‌ها بازنویسی می‌شود. برای بازخوانی همین متن هم خسته‌ام.
شب به‌خیر
🚉⛰️🛤
هر روز صبح در قسمت بالای تصویر زمینه‌ی گوشی‌ام می‌بینم که "هوا برای افراد حساس، ناسالم است." از ذهنم می‌گذرد "زندگی در این جهان است که برای افراد حساس ناسالم است." پس برای این‌که چند روزی جان ذخیره کنیم، زندگی و همه‌ی متعلقاتش را روی دکمه‌ی پاز گذاشتیم و دو بلیط قطار خریدیم. حالا در این لحظه قطار روی ریل پیش می‌رود، نسیمی خنک از خلال پنجره‌ی نیمه‌باز به درون کوپه می‌وزد. یکی از معدود صداهایی‌ست که زورش بر زمزمه‌های درون مغزم می‌چربد. لباس‌شویی سابق‌مان هم همین بود؛ به دور چهارم شست و شو که می‌رسید تشنج می‌کرد، راه می‌افتاد و صدای بلند حرکت روی ریل قطار را می‌داد. همسایه‌ی طبقه‌ی پایین هر بار احساس زلزله داشت و من احساس عزیمت. آن روزها که از رشت رفتن خبری نبود، درازکش روی فرش پذیرایی، چشمان‌م را می‌بستم تا اتمام کار ماشین لباس‌شویی خودم را در سفری خانوادگی به مشهد تصویر کنم. ماشین زمان در فکر من چیزی شبیه همین قطار است، منتهی در ابعاد ماشین لباس‌شویی سابق‌مان؛ تو در محفظه‌ای می‌نشینی و در طول زمان پیش می‌روی. این دنگ و فنگ‌ها را به طی‌الأرض ترجیح می‌دهم. حالا هم تا اطلاع ثانوی در این محفظه هستم و زندگی متوقف شده است.
🌂🌧
بازگشت به روتین🕯