شهرزاد
3.46K subscribers
682 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
پائیز.
شهرزاد
Photo
این قسمت از خیابان ولی‌عصر من را یاد فیلم شب‌های روشن از فرزاد مؤتمن می‌اندازد؛ همان خیابانی که رویا دنبال استاد راه می‌افتد.
هر بار که فکر می‌کنم ذهنم‌ ظرفیت مشغول‌تر از این بودن را ندارد و حالاست که کاسه‌ی مغزم منفجر شود، ناگهان کشش عجیبی از خود به نمایش می‌گذارد و مدام مشغولیت‌های بیشتری را در خود جای می‌دهد. در بحبوحه‌ی کار متنی را که محدودیت ارسال دارد می‌نویسم. هم‌زمان به دو تا از قورباغه‌های بزرگی که در صدر لیست کارهای قورت‌دادنی امسال بوده‌اند، رسیده‌ام؛ قورباغه‌ها سر دل‌م مانده‌اند و اگر مجموع زندگی را معده‌‌ای در نظر بگیریم، مادیان درد در آن می‌دود.

در مقدمه‌ی کتاب تاریخ فلسفه‌ی ویل دورانت آمده که [ما می‌خواهیم در برابر حوادث و ناملایمات خندان باشیم و هنگام مرگ تبسمی بر لب داشته باشیم. ما می‌خواهیم کامل باشیم.] مثل همیشه خواهش ما و حقیقت در ضداد هستند؛ حوادث و ناملایمات، عبوس و ناآرام‌مان می‌کنند، ما را به گریه می‌اندازند، خسته و منفعل‌مان می‌کنند و این ناآرامی، گریه و خستگی بر وجدان ما سنگینی می‌کند. امروز در پریشانی خاطر و سرمای بیرون جدا از هر بندی روی نیمکت نشسته بودم؛ زندگی روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. نمی‌دانم اگر میم در آن ساعت روز از محل کار خود بیرون نزده و خودش را به من‌ نرسانده و "زندگی" خطابم نکرده بود، چطور قرار بود بندی برای اتصال به زندگی پیدا کنم.
دلم برای «خاطرات» تنگ شده.
روز به‌خیر 🍂
Forwarded from کانال 🍏 انتقال یافت
من خوب بلد بودم کاری برای گذران اوقات فراغت‌م پیدا کنم. در این اثنا خسارات زیادی هم به خانه وارد می‌کردم؛ در و دیوار اتاق‌های قبلی‌ام همیشه مزین به جای میخ و چسب و سطوح هم آغشته به لکه‌های چسب قطره‌ای، مدادرنگی، خودکار و رنگ بود. یک روز صبح تصمیم می‌گرفتم تمام سریال‌های جهان را تماشا کنم و تا چند شبانه‌روز روی لیست سریال‌هایی با امتیاز بالای ۷ کار می‌کردم. یا مثلن از بس برای دسترسی به ابزار جای‌گیر در ارتفاعات از کتاب‌خانه به‌جای نردبان استفاده کردم که در نهایت قفسه‌ی پایین‌تر از وسط نصف شد. در کتاب‌خانه‌‌ی جدیدم دو لایه قفسه تعبیه شده تا چنین مسئله‌ای دیگر تکرار نشود.

کارهای دستی‌ کودکی و نوجوانی من‌ خرابی‌های زیادی به بار می‌آوردند؛ نه که مادرم عصبانی نشود، می‌شد ولی کم؛ صبوری‌اش را می‌ستایم. یک‌بار گواش آبی سرمه‌ای تیره‌ای خالی شد روی فرش کرمی‌رنگ پذیرایی. در سایتی آمده بود که 'ماست' می‌تواند این فضاحت را پاک کند. خواهر کوچکم مسئول آوردن ماست شده بود. طفلکی برای سرپوش گذاشتن گفته بود هوس کرده‌است. در فاصله‌ی پنج‌قدم از خرابکاری من سفره انداخته بود که نقشش را خوب بازی کند. من می‌سابیدم و او با نگرانی نان و ماست می‌خورد. ماست رنگ را که پاک نمی‌کرد هیچ، مدام دامنه‌ی رنگ‌پاشی را هم گسترده‌تر می‌کرد تا جایی که سطحی به طول ۴۰ سانتی‌متر آبی سرمه‌ای با رگه‌هایی از ماست به جا ماند و دست‌مان رو شد. این تجربه هرگز مایه‌ی عبرت من نشد. شب سال نو پس از تحویل فرش‌ها از قالیشویی، پروژه‌ی دیگری با پاستل روغنی در دست گرفتم.

نمی‌دانم مقتضیات سن و سال بوده یا روحیه‌ی کنجکاو کودکی، اما حالا جز کتاب خواندن و تماشای فیلم هیچ‌چیز در چنته ندارم. بزرگسالی پروژه‌های غول‌پیکر و هزینه‌بری برای خود دست و پا می‌کند که خودشان می‌شوند سنگی بزرگ در ابتدای مسیر، همین می‌شود که جز چنگ زدن به نوشیدنی‌ای در کافه و کتاب و فیلم بی‌دردسر کاری از دست برنمی‌آید.
پائیز سال یک
مجموعه دست‌ها
از ناشناس‌ها:

- دخترِ دل نازک! چه کسی اهمیت می‌دهد، کی می‌ماند و کی می‌رود؟
کار خودت را بکن ...قشنگ زندگی کن، داستان‌نویس شو.
بگذار مردم کتاب‌های‌ت را بخرند و بخوانند، جای این‌که در صفحه‌ای مثل این‌جا جمع شوند و سرسری نگاهی به نوشته‌هایت بکنند
فکر می‌کنی کدامشان واقعا اهمیت می‌دهد به اینکه حوصله‌ات تنگ شده؟

-در این‌که بی‌حوصلگی‌ها و خستگی‌های ما برای خیلی‌ها اگر نگویم همه بی‌اهمیت است شکی نیست اما این کانال برای من یک نقطه‌ی وصل است، این‌جا جسارت نشر نوشته‌هایم را پیدا کرده‌ام.
نوشتن خیلی سخت است، خیلی سخت و می‌ترسم فقط یک کانال‌نویس صرف بمانم و هرگز نویسنده نشوم.

-آدم‌هایی چنل‌نویس می‌مانند که مطمئن هستند هیچ وقت چیزی بیشتر از آن نمی‌شوند .
البته همه چیز به بلند پروازیِ شما بستگی دارد.
بعضی‌وقت ها من را یادِ ویرجینیا وولف می‌اندازید، او هم از اینکه در آینده چه خواهد شد مطمئن نبود اما کارِ خودش را کرد.
چنل‌نویسی لقمه‌ی راحتی است برای انتشارِ افکارمان، اما نوشتنِ کتاب شما را برای مدت طولانی‌تری ماندگار می‌کند.
وقتی اولین کتاب‌تان را چاپ کنید ، انجام دادن کارهای دیگر آن‌قدر ها هم سخت بنظر نخواهد رسید.
تا بیست سالگی سگ سیاه سرخوردگی دنبالم گذاشته بود؛ کارهایی که شروع می‌کردم نیمه‌کاره رها می‌شدند، لیست برنامه‌ها و اهداف هر سال را عینن به سال بعد می‌کشاندم. زمان برد تا رخت عزای مرگ یک آرزو را از تن بکّنم؛ همان داستان تکراری کنکور. از دست دادن اعتماد به خود، تلخ‌ترین بی‌اعتمادی‌هاست؛ این‌که پیشاپیش بدانی قرار نیست از خود اراده‌ای نشان دهی، قرار نیست تکانی به خودت بدهی. زمان و چنگ زدن به موفقیت‌های کوچک نجاتم دادند؛ فقط باید یک برنامه‌ی لعنتی را تا انتها پیش ببری و اعتماد خودت را جلب کنی. پس از آن یک دست‌آویز داری:" تو که فلان کار را تا آخر پیش بردی، پس این هم شدنی‌ست."

امسال از حیث تغییرات، تعیین‌کننده‌ترین سال زندگی‌ام به حساب می‌آید. یک هفته است در دل ترس‌هایم زندگی می‌کنم؛ تونلی تنگ و تاریک و دلهره‌آور؛ ماری عظیم‌الجثه و طویل، در عین حال استقامت و سرسختی‌ای از خود به نمایش گذاشته‌ام که شگفت‌زده‌ام می‌کند. شروع هر روز فانوسی در دست در این ظلمات پیش می‌روم تا شب؛ در جست‌و‌جوی یک کورسوی نور. همه‌چیز از یک تلاش کوچک برای راندن سگ سیاه سرخوردگی شروع شد.
ذهن خسته‌ام توان خلق متنی را ندارد. در مغزم حرف‌ها یک‌دیگر را لت و پار کرده‌اند، به در و دیوار می‌کوبند، اما بیان نمی‌شوند؛ حرف‌هایی که اطرافیان بازگوشدن‌شان را خطرناک تلقی می‌کنند، حرف‌هایی که از شدت واقعی بودن، گستاخی در نظر گرفته می‌شوند، حرف‌هایی که هرگز شنیده نخواهند شد.
برای اجتناب از پیش‌آمدن هرگونه‌ مکالمه‌ای با همکاران امسال‌م که هیچ‌گونه دغدغه‌ی مشترکی با هم نداریم، تمام مدت امروز پشت سیستم آهنگ گوش کردم. تنها راهکاری بود که به ذهنم رسید؛ مؤدب ماندن، سر تأیید نشان دادن، لب‌خند زورکی بر لب نشاندن و ردیف کردن عبارات بی‌معنای"چه خوب!، جالبه، به‌سلامتی" در مقابل روزمرگی‌های خانواده و فامیل‌های‌شان به قدری از من انرژی می‌گیرد که پایان وقت کاری دیگر چیزی از من نمی‌ماند.

خیلی خسته‌ام. این روزها برای خواندن صفحات طولانی کتاب وقت ندارم، برای درست کردن قهوه‌ی صبح وقت ندارم، برای ثبت تصويری وقت ندارم. آخر شب‌ها نمایش‌نامه عشق‌لرزه را دست می‌گیرم؛ پرده‌ی اول زن و مرد عاشق طی مکالمه‌ای تصمیم به جدایی می‌گیرند، خواب چشمانم را می‌برد. فردا شب مجدد در پرده اول داستان را از جدایی زن و مرد از سر می‌گیرم و باز خواب چشمانم را می‌رباید. خستگی، کنجکاوی برای سرنوشت رابطه‌‌شان را کور کرده است. نسخه‌ی ابتدایی نمایش‌نامه‌ای را به نگارش درآورده‌ام که حس پیروزمندانه‌ای را در من‌ به جوشش در می‌آورد، اما خستگی مانع نشستن پشت میز و ساعت‌ها بازنویسی می‌شود. برای بازخوانی همین متن هم خسته‌ام.