شهرزاد
Photo
این قسمت از خیابان ولیعصر من را یاد فیلم شبهای روشن از فرزاد مؤتمن میاندازد؛ همان خیابانی که رویا دنبال استاد راه میافتد.
هر بار که فکر میکنم ذهنم ظرفیت مشغولتر از این بودن را ندارد و حالاست که کاسهی مغزم منفجر شود، ناگهان کشش عجیبی از خود به نمایش میگذارد و مدام مشغولیتهای بیشتری را در خود جای میدهد. در بحبوحهی کار متنی را که محدودیت ارسال دارد مینویسم. همزمان به دو تا از قورباغههای بزرگی که در صدر لیست کارهای قورتدادنی امسال بودهاند، رسیدهام؛ قورباغهها سر دلم ماندهاند و اگر مجموع زندگی را معدهای در نظر بگیریم، مادیان درد در آن میدود.
در مقدمهی کتاب تاریخ فلسفهی ویل دورانت آمده که [ما میخواهیم در برابر حوادث و ناملایمات خندان باشیم و هنگام مرگ تبسمی بر لب داشته باشیم. ما میخواهیم کامل باشیم.] مثل همیشه خواهش ما و حقیقت در ضداد هستند؛ حوادث و ناملایمات، عبوس و ناآراممان میکنند، ما را به گریه میاندازند، خسته و منفعلمان میکنند و این ناآرامی، گریه و خستگی بر وجدان ما سنگینی میکند. امروز در پریشانی خاطر و سرمای بیرون جدا از هر بندی روی نیمکت نشسته بودم؛ زندگی روی شانههایم سنگینی میکرد. نمیدانم اگر میم در آن ساعت روز از محل کار خود بیرون نزده و خودش را به من نرسانده و "زندگی" خطابم نکرده بود، چطور قرار بود بندی برای اتصال به زندگی پیدا کنم.
در مقدمهی کتاب تاریخ فلسفهی ویل دورانت آمده که [ما میخواهیم در برابر حوادث و ناملایمات خندان باشیم و هنگام مرگ تبسمی بر لب داشته باشیم. ما میخواهیم کامل باشیم.] مثل همیشه خواهش ما و حقیقت در ضداد هستند؛ حوادث و ناملایمات، عبوس و ناآراممان میکنند، ما را به گریه میاندازند، خسته و منفعلمان میکنند و این ناآرامی، گریه و خستگی بر وجدان ما سنگینی میکند. امروز در پریشانی خاطر و سرمای بیرون جدا از هر بندی روی نیمکت نشسته بودم؛ زندگی روی شانههایم سنگینی میکرد. نمیدانم اگر میم در آن ساعت روز از محل کار خود بیرون نزده و خودش را به من نرسانده و "زندگی" خطابم نکرده بود، چطور قرار بود بندی برای اتصال به زندگی پیدا کنم.
من خوب بلد بودم کاری برای گذران اوقات فراغتم پیدا کنم. در این اثنا خسارات زیادی هم به خانه وارد میکردم؛ در و دیوار اتاقهای قبلیام همیشه مزین به جای میخ و چسب و سطوح هم آغشته به لکههای چسب قطرهای، مدادرنگی، خودکار و رنگ بود. یک روز صبح تصمیم میگرفتم تمام سریالهای جهان را تماشا کنم و تا چند شبانهروز روی لیست سریالهایی با امتیاز بالای ۷ کار میکردم. یا مثلن از بس برای دسترسی به ابزار جایگیر در ارتفاعات از کتابخانه بهجای نردبان استفاده کردم که در نهایت قفسهی پایینتر از وسط نصف شد. در کتابخانهی جدیدم دو لایه قفسه تعبیه شده تا چنین مسئلهای دیگر تکرار نشود.
کارهای دستی کودکی و نوجوانی من خرابیهای زیادی به بار میآوردند؛ نه که مادرم عصبانی نشود، میشد ولی کم؛ صبوریاش را میستایم. یکبار گواش آبی سرمهای تیرهای خالی شد روی فرش کرمیرنگ پذیرایی. در سایتی آمده بود که 'ماست' میتواند این فضاحت را پاک کند. خواهر کوچکم مسئول آوردن ماست شده بود. طفلکی برای سرپوش گذاشتن گفته بود هوس کردهاست. در فاصلهی پنجقدم از خرابکاری من سفره انداخته بود که نقشش را خوب بازی کند. من میسابیدم و او با نگرانی نان و ماست میخورد. ماست رنگ را که پاک نمیکرد هیچ، مدام دامنهی رنگپاشی را هم گستردهتر میکرد تا جایی که سطحی به طول ۴۰ سانتیمتر آبی سرمهای با رگههایی از ماست به جا ماند و دستمان رو شد. این تجربه هرگز مایهی عبرت من نشد. شب سال نو پس از تحویل فرشها از قالیشویی، پروژهی دیگری با پاستل روغنی در دست گرفتم.
نمیدانم مقتضیات سن و سال بوده یا روحیهی کنجکاو کودکی، اما حالا جز کتاب خواندن و تماشای فیلم هیچچیز در چنته ندارم. بزرگسالی پروژههای غولپیکر و هزینهبری برای خود دست و پا میکند که خودشان میشوند سنگی بزرگ در ابتدای مسیر، همین میشود که جز چنگ زدن به نوشیدنیای در کافه و کتاب و فیلم بیدردسر کاری از دست برنمیآید.
کارهای دستی کودکی و نوجوانی من خرابیهای زیادی به بار میآوردند؛ نه که مادرم عصبانی نشود، میشد ولی کم؛ صبوریاش را میستایم. یکبار گواش آبی سرمهای تیرهای خالی شد روی فرش کرمیرنگ پذیرایی. در سایتی آمده بود که 'ماست' میتواند این فضاحت را پاک کند. خواهر کوچکم مسئول آوردن ماست شده بود. طفلکی برای سرپوش گذاشتن گفته بود هوس کردهاست. در فاصلهی پنجقدم از خرابکاری من سفره انداخته بود که نقشش را خوب بازی کند. من میسابیدم و او با نگرانی نان و ماست میخورد. ماست رنگ را که پاک نمیکرد هیچ، مدام دامنهی رنگپاشی را هم گستردهتر میکرد تا جایی که سطحی به طول ۴۰ سانتیمتر آبی سرمهای با رگههایی از ماست به جا ماند و دستمان رو شد. این تجربه هرگز مایهی عبرت من نشد. شب سال نو پس از تحویل فرشها از قالیشویی، پروژهی دیگری با پاستل روغنی در دست گرفتم.
نمیدانم مقتضیات سن و سال بوده یا روحیهی کنجکاو کودکی، اما حالا جز کتاب خواندن و تماشای فیلم هیچچیز در چنته ندارم. بزرگسالی پروژههای غولپیکر و هزینهبری برای خود دست و پا میکند که خودشان میشوند سنگی بزرگ در ابتدای مسیر، همین میشود که جز چنگ زدن به نوشیدنیای در کافه و کتاب و فیلم بیدردسر کاری از دست برنمیآید.
از ناشناسها:
- دخترِ دل نازک! چه کسی اهمیت میدهد، کی میماند و کی میرود؟
کار خودت را بکن ...قشنگ زندگی کن، داستاننویس شو.
بگذار مردم کتابهایت را بخرند و بخوانند، جای اینکه در صفحهای مثل اینجا جمع شوند و سرسری نگاهی به نوشتههایت بکنند
فکر میکنی کدامشان واقعا اهمیت میدهد به اینکه حوصلهات تنگ شده؟
-در اینکه بیحوصلگیها و خستگیهای ما برای خیلیها اگر نگویم همه بیاهمیت است شکی نیست اما این کانال برای من یک نقطهی وصل است، اینجا جسارت نشر نوشتههایم را پیدا کردهام.
نوشتن خیلی سخت است، خیلی سخت و میترسم فقط یک کانالنویس صرف بمانم و هرگز نویسنده نشوم.
-آدمهایی چنلنویس میمانند که مطمئن هستند هیچ وقت چیزی بیشتر از آن نمیشوند .
البته همه چیز به بلند پروازیِ شما بستگی دارد.
بعضیوقت ها من را یادِ ویرجینیا وولف میاندازید، او هم از اینکه در آینده چه خواهد شد مطمئن نبود اما کارِ خودش را کرد.
چنلنویسی لقمهی راحتی است برای انتشارِ افکارمان، اما نوشتنِ کتاب شما را برای مدت طولانیتری ماندگار میکند.
وقتی اولین کتابتان را چاپ کنید ، انجام دادن کارهای دیگر آنقدر ها هم سخت بنظر نخواهد رسید.
- دخترِ دل نازک! چه کسی اهمیت میدهد، کی میماند و کی میرود؟
کار خودت را بکن ...قشنگ زندگی کن، داستاننویس شو.
بگذار مردم کتابهایت را بخرند و بخوانند، جای اینکه در صفحهای مثل اینجا جمع شوند و سرسری نگاهی به نوشتههایت بکنند
فکر میکنی کدامشان واقعا اهمیت میدهد به اینکه حوصلهات تنگ شده؟
-در اینکه بیحوصلگیها و خستگیهای ما برای خیلیها اگر نگویم همه بیاهمیت است شکی نیست اما این کانال برای من یک نقطهی وصل است، اینجا جسارت نشر نوشتههایم را پیدا کردهام.
نوشتن خیلی سخت است، خیلی سخت و میترسم فقط یک کانالنویس صرف بمانم و هرگز نویسنده نشوم.
-آدمهایی چنلنویس میمانند که مطمئن هستند هیچ وقت چیزی بیشتر از آن نمیشوند .
البته همه چیز به بلند پروازیِ شما بستگی دارد.
بعضیوقت ها من را یادِ ویرجینیا وولف میاندازید، او هم از اینکه در آینده چه خواهد شد مطمئن نبود اما کارِ خودش را کرد.
چنلنویسی لقمهی راحتی است برای انتشارِ افکارمان، اما نوشتنِ کتاب شما را برای مدت طولانیتری ماندگار میکند.
وقتی اولین کتابتان را چاپ کنید ، انجام دادن کارهای دیگر آنقدر ها هم سخت بنظر نخواهد رسید.