شهرزاد
3.46K subscribers
678 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
مهر، سال ۱۴۰۳
شب به‌خیر 🕯
صبح راننده‌‌ای ماشین خود را در خیابانی دوطرفه که عرض کمی هم دارد، برای دقایقی پارک می‌کند و بدون عجله -با طمأنینه‌ی گاوهای در حال عبور از عرض خیابان- سر وقت ای‌تی‌ام می‌رود. در کسری از دقیقه صف طویلی از ماشین‌ها پشت اتوبوسی که نمی‌تواند از کنار ماشین عبور کند، ردیف می‌شوند و صدای بوق و ناسزا و "آقا! حرکت کن"هاست که سرمای دل‌چسب هوا و قارقار کلاغ‌هایی را که بعد از سمفونی مردگانِ عباس معروفی "برف، برف" می‌شنوم، زهر می‌کند. با همان طمأنینه برمی‌گردد تا رخش را تکان دهد، با دستی که بالا نگه داشته، انگار که بوق‌ها برای تشویق او به صدا درآمده‌اند. آندری نیکولایدیس چنین افرادی را در کتاب خود به نام بازگشت، «بدوی» می‌نامد و به‌نظرم این محترمانه‌ترین کلمه‌ای‌ست که می‌شود خرج کرد؛ "معتقدم میزان «بدوی بودن» آدمی را در بستری شهری می‌توان با مزاحمتی که برای بقیه آدم‌ها دارد سنجید." "قانون نمی‌تواند در مقابل «بدوی‌ها» از ما محافظت کند."

بعد از خوان دوم -خوان اول، دردهای شدید انقباضی‌ست- در محل کار با دسته‌ی دیگری از بدوی‌ها رو به رو می‌شوم که «رفع تکلیف کردن» را بر «درست انجام دادن وظایف» ارجح می‌دانند و متوجه تأثیر سمبل‌کاری‌هایشان بر روان اطرافیان نیستند. امروز چنان از بی‌نظمی‌ای که در تقابل با وسواس شدیدم در انجام کارهاست به ستوه آمدم که اشک تا پشت پلک‌هایم رسید و ساعت‌ها پشت سیستم مشغول شدم تا اشک را عقب برانم. نمایاندن احساس حقیقی نسبت به دیگران هم چنان از آدم تافته‌ی جدا بافته‌ای می‌سازد که ترجیح می‌دهی عطای صادق بودن را به لقای‌ش ببخشی؛ چون سرنوشت 'مورسو'ی بیگانه‌ است که با زیاده از حد صادق بودن، انتظارت را می‌کشد. رنج بزرگی‌ست که با دیگران مدارا کنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سورمه می‌داند عشق یعنی چه. سورمه گفت: آیدین، این کلاغ‌ها چه می‌گویند؟ گفتم: سال، سال کلاغ‌هاست، شهر را فتح کرده‌اند و می‌خوانند:" برف...برف...

سمفونی مردگان، عباس معروفی
شهرزاد
و شروع جلد چهارم(پایانی).
[خاطرات، جلد چهارم، سیمون دوبووار]🤍
شهرزاد
[از ۲۸ شهریور سال دو تا ۲۹ آبان ]
[ از ۱۵ شهریور تا ۳ آبان سال سه]
گوشی موبایلم را در طبقه‌ی وسط قفسه‌ی ادبیات کلاسیک فرانسه قرار می‌دهم، چهار جلد کتاب را مقابل چشمان کنجکاو متصدی کتاب‌خانه روی هم می‌گذارم تا عکسی به یادگار ثبت کنم؛ پس دادن کتاب‌ها ردی از دل‌تنگی در قلبم برجای می‌گذارد. نگاه خیره‌ی زن از پشت عینک طبی‌اش باعث می‌شود به همین یک عکس بسنده کنم. با چند بار پلک زدن تصاویری از محیط را در ذهنم ثبت می‌کنم؛ خاطرات تنها دلیل عضویت من در این کتاب‌خانه بود و دیگر دلیلی برای قدم گذاشتن در این‌جا ندارم.

در این یک ماه و بیست روز با سبک‌ها‌ی گوناگونی از نوشتار رو به رو بوده‌ام؛ جلد اول خاطرات با عنوان «خاطرات دختری آراسته» حالتی رمان‌گونه دارد و روزهای خوش کودکی، خانوادگی و بحران‌های بلوغ سیمون را روایت می‌کند. جلد دوم با عنوان «سن کمال» در کنار اشاراتی به روابط و چالش‌های نوشتن و انتشار کتاب‌ها و بازخوردهای پس از انتشار از سوی خوانندگان و منتقدین، می‌تواند یک کتاب تاریخ مستند و کامل از جنگ جهانی دوم باشد. از جلدهای بعدی با عناوین «اجبار» و «حسابرسی» می‌شود غالب بر ۱۰ سفرنامه‌ی حسابی استخراج کرد؛ سفرهایی اکتشافی و سیاسی به دور دنیا. در نهایت احساسی که داری این است که تقریبن هیچ بخش روایت‌نشده‌ای از زندگی سیمون برایت باقی نمانده و او موفق شده به هدف اصلی خود که زنده‌ماندن در "یاد"هاست، برسد.
پائیز.
شهرزاد
Photo
این قسمت از خیابان ولی‌عصر من را یاد فیلم شب‌های روشن از فرزاد مؤتمن می‌اندازد؛ همان خیابانی که رویا دنبال استاد راه می‌افتد.
هر بار که فکر می‌کنم ذهنم‌ ظرفیت مشغول‌تر از این بودن را ندارد و حالاست که کاسه‌ی مغزم منفجر شود، ناگهان کشش عجیبی از خود به نمایش می‌گذارد و مدام مشغولیت‌های بیشتری را در خود جای می‌دهد. در بحبوحه‌ی کار متنی را که محدودیت ارسال دارد می‌نویسم. هم‌زمان به دو تا از قورباغه‌های بزرگی که در صدر لیست کارهای قورت‌دادنی امسال بوده‌اند، رسیده‌ام؛ قورباغه‌ها سر دل‌م مانده‌اند و اگر مجموع زندگی را معده‌‌ای در نظر بگیریم، مادیان درد در آن می‌دود.

در مقدمه‌ی کتاب تاریخ فلسفه‌ی ویل دورانت آمده که [ما می‌خواهیم در برابر حوادث و ناملایمات خندان باشیم و هنگام مرگ تبسمی بر لب داشته باشیم. ما می‌خواهیم کامل باشیم.] مثل همیشه خواهش ما و حقیقت در ضداد هستند؛ حوادث و ناملایمات، عبوس و ناآرام‌مان می‌کنند، ما را به گریه می‌اندازند، خسته و منفعل‌مان می‌کنند و این ناآرامی، گریه و خستگی بر وجدان ما سنگینی می‌کند. امروز در پریشانی خاطر و سرمای بیرون جدا از هر بندی روی نیمکت نشسته بودم؛ زندگی روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. نمی‌دانم اگر میم در آن ساعت روز از محل کار خود بیرون نزده و خودش را به من‌ نرسانده و "زندگی" خطابم نکرده بود، چطور قرار بود بندی برای اتصال به زندگی پیدا کنم.
دلم برای «خاطرات» تنگ شده.
روز به‌خیر 🍂
Forwarded from کانال 🍏 انتقال یافت
من خوب بلد بودم کاری برای گذران اوقات فراغت‌م پیدا کنم. در این اثنا خسارات زیادی هم به خانه وارد می‌کردم؛ در و دیوار اتاق‌های قبلی‌ام همیشه مزین به جای میخ و چسب و سطوح هم آغشته به لکه‌های چسب قطره‌ای، مدادرنگی، خودکار و رنگ بود. یک روز صبح تصمیم می‌گرفتم تمام سریال‌های جهان را تماشا کنم و تا چند شبانه‌روز روی لیست سریال‌هایی با امتیاز بالای ۷ کار می‌کردم. یا مثلن از بس برای دسترسی به ابزار جای‌گیر در ارتفاعات از کتاب‌خانه به‌جای نردبان استفاده کردم که در نهایت قفسه‌ی پایین‌تر از وسط نصف شد. در کتاب‌خانه‌‌ی جدیدم دو لایه قفسه تعبیه شده تا چنین مسئله‌ای دیگر تکرار نشود.

کارهای دستی‌ کودکی و نوجوانی من‌ خرابی‌های زیادی به بار می‌آوردند؛ نه که مادرم عصبانی نشود، می‌شد ولی کم؛ صبوری‌اش را می‌ستایم. یک‌بار گواش آبی سرمه‌ای تیره‌ای خالی شد روی فرش کرمی‌رنگ پذیرایی. در سایتی آمده بود که 'ماست' می‌تواند این فضاحت را پاک کند. خواهر کوچکم مسئول آوردن ماست شده بود. طفلکی برای سرپوش گذاشتن گفته بود هوس کرده‌است. در فاصله‌ی پنج‌قدم از خرابکاری من سفره انداخته بود که نقشش را خوب بازی کند. من می‌سابیدم و او با نگرانی نان و ماست می‌خورد. ماست رنگ را که پاک نمی‌کرد هیچ، مدام دامنه‌ی رنگ‌پاشی را هم گسترده‌تر می‌کرد تا جایی که سطحی به طول ۴۰ سانتی‌متر آبی سرمه‌ای با رگه‌هایی از ماست به جا ماند و دست‌مان رو شد. این تجربه هرگز مایه‌ی عبرت من نشد. شب سال نو پس از تحویل فرش‌ها از قالیشویی، پروژه‌ی دیگری با پاستل روغنی در دست گرفتم.

نمی‌دانم مقتضیات سن و سال بوده یا روحیه‌ی کنجکاو کودکی، اما حالا جز کتاب خواندن و تماشای فیلم هیچ‌چیز در چنته ندارم. بزرگسالی پروژه‌های غول‌پیکر و هزینه‌بری برای خود دست و پا می‌کند که خودشان می‌شوند سنگی بزرگ در ابتدای مسیر، همین می‌شود که جز چنگ زدن به نوشیدنی‌ای در کافه و کتاب و فیلم بی‌دردسر کاری از دست برنمی‌آید.
پائیز سال یک