شهرزاد
3.46K subscribers
678 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
احساس می‌کنم گلویم چنان متورم است که تا نیمه‌ی داخلی دهان و گوش‌هایم را اشغال کرده و کوفتگی مشت محکمی‌‌ست بر بدن نزارم که اجازه سر پا بودن نمی‌دهد. در خانواده‌ی ما همیشه من آن اولین نفری بوده‌ام که با تغییر فصل در هر رفت و برگشت ویروس جدیدی را پشت سر خود راه انداخته و به خانه آورده‌ام. وقتی حین مریض‌احوالی کتاب می‌خوانم، انگار که در رویا فرو رفته باشم در داستان حضور پیدا می‌کنم. در لحظاتی که تحت تأثیر دارو چرتم می‌گیرد با شخصیت‌های کتاب سناریوهای جدیدی خلق می‌کنیم که اغلب اوقات به جاهای ترسناکی کشیده می‌شود. این بار با 'وای بر مغلوب' ساعدی کابوس‌هایم را آغاز کردم.

معلم ادبیات سال آخر دبیرستان‌م خانم بسیار زیبا و بااصالتی بود و با تمام وجود سپر بلای تأثیر کنکور بر منفور شدن ادبیات. کلاس‌های ادبیات برای‌مان لذت‌بخش، روح‌نواز و مثل چشم بر هم زدنی می‌گذشت. یکی از جلسات که داستان 'گاو' ساعدی را زودتر خوانده بودم، مقابل او و همه ایستادم و 'گاو' را در قالب قصه برای بچه‌ها تعریف کردم. در تمام مدت سنگینی نگاه و لبخند او بر نیم‌رخ خودم را حس می‌کردم. این صحنه یکی از افتخارآمیزترین لحظات زندگی من است. بعد از آن به درجه‌ای ارتقا پیدا کردم که با او مکالمات عمیق‌تری داشته باشیم و از این بابت همیشه خود را مدیون 'ساعدی' دانسته‌ام. معلم من در اوج جوانی از دنیا رفت و البته هرگز در هیچ مراسمی از او چه در مدرسه و بیرون از آن حضور پیدا نکردم. من قدرت مشایعت عزیزان از دست رفته را ندارم. امشب که از ساعدی می‌خوانم سنگینی نگاه و لبخند آن روز را حس می‌کنم. شاید هم تب دارم و هذیان می‌گویم.
برای نوشتن از تهران نباید زیاد دنبال کلمات گشت؛ انگار اسم این قفس سیمانی را که می‌آوری، واژه‌ها خودشان یک به یک قطار می‌شوند. تهران یعنی پیراهن سفیدی که در تهِ کمد لباس‌هایت خاک می‌خورد، تهران یعنی پیرمردی که گذشته‌های دور و دراز را بهتر از این روزهایش به‌یاد می‌آورد، تهران یعنی قدم زدن بر تاریخی پرحادثه اما غم‌انگیز، تهران یعنی آخرین کام از آخرین نخِ سیگارِ توی پاکت، تهران یعنی خماریِ بعد از بدمستی، تهران یعنی یک کثافتِ دوست‌داشتنی. بعضی شهرها را نمی‌شود دوست داشت، نمی‌شود هم دوست نداشت؛ تهران یکی از همان‌هاست و شاید هم فقط همان یکی باشد. برای دوست نداشتن تهران که دلیل کم نیست؛ از ازدحام متروها و خیابان‌هایش بگیر تا آلودگی همیشگی و گرفتاری‌های روزمره‌اش اما برای دوست داشتن پایتخت؛ باید پایِ صحبت آن‌ها که مهاجرت کرده‌اند بنشینی. پروازهای خروجی از تهران اکثراً در ساعات اولیه صبح هستند. باید در گرگ‌ومیش نیمه‌شب چمدان‌هایت را دانه به دانه برداری و از خانه بیرون بزنی، آن‌جاست که می‌بینی شب است و همه‌جا ساکت، مهتاب نور سفیدش را به همه خیابان‌های خلوت شهر تابیده و خنکای بامدادی دست و پایت را گیر می‌اندازد؛ آن‌وقت است که دوست نداری بروی، می‌بینی دلیل‌هایی برای دوست داشتن تهران هم هست، یادت می‌آید چه‌قدر از این سیگارِ لعنتی که عُمری در آن زیسته‌ای، کام نگرفته‌ای؛ تهران یک‌باره برایت می‌شود مثل آخرین لقمه غذای سحری قبل از اذان صبح؛ حریصانه نگاهش می‌کنی، از پرواز جا می‌مانی.

م.ن.
زیر پوست شهر.
به بهانه‌ی روزی که در تقویم به نام تهران نام‌گذاری شده، کتاب تِه‌ران سلمان امین را بخوانید؛ هفت روایت از پایتخت بی‌راوی به همراه تصاویری ثبت شده‌ توسط رامتین فرامرزیان.
سلمان امین هم یکی دیگر از نویسندگان ایرانی‌ست که کم‌تر به ایشان پرداخته شده؛ 'کاکا کرمکی' و 'انجمن نکبت‌زده‌ها'ی او خیلی خواندنی هستند.
Forwarded from With mahya 🍊
یادداشت ۱۵ مهر:
هنوز مریض احوالم. دیگر جایز نبود کوپن مرخصی‌هایم را بسوزانم این بود که آمدم سر کار. سر راه اسب می‌بینم. کودک که بودیم در محله‌های قدیمی مردی سوار بر اسب نمک می‌فروخت. با هیجان گوشه‌ای نظاره می‌ایستادیم اما حالا اسب برای هیچ‌کس هیجان‌آور نمی‌نماید.

یادداشت ۱۷ مهر:
هنوز مریض‌احوالم؛ حنجره‌ی پیرزنی سالخورده و از کار افتاده، سرفه‌های یک مجروح شیمیایی، اعصاب پیرمردی که بچه‌های شر و شور کوچه را با عصا دنبال می‌کند، روحیات کودکی که از اردو جا مانده و شمایل مجسمه‌ی سر افتاده‌ی مرمرین و بی‌روح زن یونانی را دارم. امروز صبح رفتم سر کار و مدیر با دیدن حالم دو روز مرخصی رد کرد و من هم این تن را برگرداندم خانه. ورقه‌های خالی و نیمه‌خالی قرص‌ها، لیوان‌های آب جوش و دم‌نوش و انواع شربت‌ها روی میز کنار تخت و تحریر ردیف شده‌اند. حوصله‌ام تنگ است برای شنیدن، حرف زدن، خواندن و نوشتن. گل‌های رز صورتی‌ای که میم خریده بی‌حال گوشه‌ی اتاق عطری می‌پراکنند. یک دنیا کار و انگیزه‌ی انجام کار‌ها را دارم؛ موتور بنزی که به پیکان وصل کرده‌اند. بدن ضعیف و ایمنی مزخرفش با پیکان برابری می‌کند.
ادبیات ذاتاً ملکوتی بود، انسان اگر بدون توجه و سر به هوا نیز قلم را به کار می‌برد، می‌توانست چیزی مقدس بار بیاورد: چون ادبیات امری انسانی بود، برای آن‌ که تا مرحله تفنن و تفریح تنزل نیابد، بایستی که انسان آن را با هستی خود در می‌آمیخت، اما زندگی خود را چندپاره نمی‌کرد. روی هم رفته، تعهد چیزی جز حضور کامل نویسنده در نوشته نیست.

[خاطرات، جلد سوم- سیمون دوبوار]
شب‌های بلند.
امروز به مطب پزشک کودکی‌هایم رفتم؛ سر آخر تسلیم این تفکر خرافی شدم که تنها معالجه‌ی اوست که کارگر می‌آید. منشی جدیدی سر کار آمده است. منشی قبلی شجره‌نامه‌ی خانوادگی ما را نیز از بر بود. منشی جدید با دختر خردسالش پشت میز نشسته، دخترکی شیرین با موهای خرگوشی و دستانی بسیار کوچک؛ دختربچه مثل دختربچه‌ها عمل می‌کند؛ چند بار با پدرش تماس می‌گیرد، خوراکی می‌خواهد، گوشی می‌خواهد، از همه‌چیز پراکنده صحبت می‌کند، جواب تلفن مطب را می‌دهد. زن‌های مراجعه‌کننده دخترک را سرگرم می‌کنند و همه در عین بیماری و بیمارداری با منشی پرمشغله همراهی می‌کنند. خیلی خوشحالم که از دهان کسی حتی با وجود به تعویق افتادن کارشان نمی‌شنوم که "مگه این‌جا جای بچه‌ست؟!"

ذهن، پدیده‌ی عجیب غیرقابل درکی‌ست؛ از مطب بیرون نیامده نشانه‌های بهبودی در من ظاهر می‌شود. می‌توانم غذا بخورم و با میم تلفنی صحبت کنم. جلد سوم خاطرات با سرعت بالایی پیش می‌رود. این روزها سیمون دوبووار "جنس دوم" را منتشر کرده است و مردها چه بورژوا چه روشن‌فکر از هر حزبی با الصاق القاب ترشیده، حسود، آکنده‌ از عقده‌های حقارت، محروم از هم‌آغوشی، مرد صفت و ... از سیمون استقبال می‌کنند. هر چه بیشتر در بطن زندگی افراد تأثیرگذاری چون دوبووار، سارتر، کامو، آلگرن و... فرو می‌روم، بیشتر به این نکته‌ پی می‌برم‌ که نباید از کسی قدیس ساخت. هرگز نباید بر طرف‌داری از شخصی پافشاری کرد. خاطرات را بدون هیچ‌گونه نگاه قضاوت‌گری می‌خوانم، اما بزرگ‌ترین مطلبی که به من آموخته همین است؛ بر سر هیچ آدمی نمی‌شود قسم خورد.
غالباً از ادبیات برای خود فکری رمانتیک می‌سازند. اما ادبیات، دقیقاً از آن رو این انضباط را به من می‌قبولاند که به نظرم در حدی بالاتر از حرفه قرار دارد؛ سودایی، یا بهتر بگویم، اشتیاق جنون‌آمیزی است. وقتی بیدار می‌شوم، اضطراب یا اشتهایی ناگزیرم می‌کند که بلافاصله قلم به دست بگیرم.

[خاطرات، جلد سوم- سیمون دوبووار]
امروز از روی کنجکاوی در ویکی‌پدیای فارسی اسم سیمون دوبووار رو سرچ کردم که کاش نمی‌کردم. خواهش می‌کنم هیچ‌وقت نخونیدش.
ماه‌هاست زنی خلق کرده‌ام که طبق خواسته‌ی استادِ نوشتن، روزی او را در بحبوحه‌ی حادثه‌ای ترسناک به امان خود رها می‌کنم؛ روزی در یأسی ناتمام، بعد هم مدتی در خشمی خاموش غوطه‌ورش می‌کنم، اما هر چه تلاش می‌کنم نمی‌توانم در او احساس شعف به وجود بیاورم؛ برایم راحت نیست؛ پس از خیر شاد کردن زن می‌گذرم. زنی که با نهایت ظرافت ساخته و پرداخته‌ام ذاتن شاد نیست. میم فکر می‌کند من غم را از سایر احساسات دوست‌تر می‌دارم. دوستی دیگر می‌گوید من غمگین نیستم، اما به وقت غمگین شدن به تمامی فرو می‌روم. حالا پس از سیر این روایت‌های دست‌گرمی، کسی درونم به سختی از ورای قفسه سینه دنبال راهی برای زبان به اعتراف گشودن است که "بله، زیاده از حد در هر احساسی فرو می‌روم؛ به ویژه غم."

زن چه در جایگاه مادر یا در جایگاه دختری که با مادرش گفتگو می‌کند در ناخودآگاه من اهمیت بالایی دارد؛ من ابتدا ایده و بدنه‌ی اصلی داستان را طرح‌ریزی می‌کنم و سپس جزئیات را به آن اضافه می‌کنم؛ در طول بارها بازخوانی. هر دو داستان‌‌ کوتاهی که در طول این مدت نوشته‌‌ام بدون قصد قبلی با احساست بسیار عمیق مادر و فرزندی گره خورده‌اند؛ عشقی توأم با خشمی فروخورده و گرد و خاک گلگی‌ای که به نظر می‌آید مدت‌هاست درون شخصیت‌ها به زیر فرش هدایت شده‌اند. خودم هرگز معتقد به شناخت نویسنده‌ای با خواندن اثرش نبوده‌ام. یک نوشته نمی‌تواند به تمامی آیینه‌ی شخصیت نویسنده‌ای باشد، اما می‌بینم که نوشتن مدام مچم را می‌گیرد، احساس کسی را دارم که در حال پنهان کردن چیزی‌ست که نمی‌شناسد و با رو شدن دستش غافلگیر می‌شود. نوشتن من را با لایه‌هایی از ذهنم رو به رو می‌کند که تا به امروز یا انکار می‌شده‌اند یا کشف نشده‌ بودند.
شهرزاد
امروز ظهر در حالی‌که از خستگی روی مبل راحتی به پهلو دراز کشیده‌ام و بوی مطبوع غذایی که‌ پخته‌ام در خانه پیچیده، جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را تمام می‌کنم. حالا سیمون زنی ۳۶ ساله است و جنگ جهانی دوم نفس‌های آخر خود را می‌کشد. مدت زیادی از چاپ اولین رمان او…
جلد سوم خاطرات را هم به پایان رساندم؛ سیمون پنجاه و اندی ساله است. در میان تمام سطور بخش‌های پایانی خاطراتش ترس از کهنسالی‌ و مرگ قریب‌الوقوع خود و سارتر است که سایه گسترانیده. این ترس به من هم منتقل می‌شود؛ فکر می‌کنم حداقل سیمون تا به این سن یازده کتاب نوشته و منتشر کرده است، کتاب‌هایش در آمریکا و ایتالیا ترجمه شده‌ و در لیست کتاب‌های پرفروش قرار گرفته‌اند. تقریبن تمام اروپا، بخش‌هایی از آسیا و آمریکا را زیر پا گذاشته است؛ با پای پیاده، دوچرخه، اتوموبیل، وجب به وجب و در جامعه خود با حمایت از دختران و زنان الجزایری‌ای که مورد شکنجه قرار می‌گرفته‌اند تأثیرگذار واقع شده است.
شهرزاد
برگشت به زندگی.
و شروع جلد چهارم(پایانی).